|
انسانشناسی تطبیقی مقایسه ميان سه مکتب اومانیسم، اگزیستانسیالیسم و مکتب امام خمینی (ره( حجت الاسلام عبدالحسین خسروپناه
هر چند اومانيسم به معناى «انسان محورى» و «انسان مدارى» به كار مىرود و اگزيستانسياليسم نيز به معناى «اصالت وجود انسان» است و ازطرف دیگر انسان شناسی در مکتب امام خمینی(ره) به اصالت و ارزش و حرمت نهادن به انسان بها میدهد ولى اين سه مکتب خيلى با يكديگر تفاوت دارند. توضیح مطلب اینکه اومانيسم در ساحت هست و نيستها و بخش توصيف، انسان را معيار مىداند. در ساحت بايد و نبايدها نيز باز انسان را ملاك مىداند. به عبارت ديگر، اگر سؤال شود كه معيار اينكه چه چيزى هست و چه چيزى نيست؟ چه مى باشد، جوابش از نظر اومانيستها، انسان است. اگر انسان بگويد xهست پس هست، و اگر بگويد xنيست پس نيست.
اين انسان است كه معيار است، حال نوع انسان يا فرد انسان؟ هر دو مدل در بين اومانيستها وجود دارد برخى مىگويند نوع انسان معيار است و برخى ديگر فرد انسان را معيار مىدانند. آنهايى كه فرد را معيار مىدانند طبيعتاً نسبىگرا مىشوند يعنى x براى من هست و براى شما نيست. ولى آنهايى كه مى گويند نوع معيار است، الزاماً رئاليست نيستند و ممكن است پديدارشناسى كانت را بپذيرند چون كانت نيز يك اومانيست بود ولى در عين حال نه رئاليست بود و نه نسبى گرا بلكه معتقد بود كه همه انسانها ذهن واحدى دارند و واقعيت را يكجور مىبينند ولى فهم آنها از خارج الزاماً مطابق با خارج نيست و در عين حال معيار، ما انسانها هستيم و انسان با ابزارها و ادراكاتى كه دارد يعنى با حس و عقل مى تواند بگويد چه چيزى هست و چه چيزى نيست.
همچنين، معيار بايدها و نبايدها نيز انسان است يعنى اگر انسان عملى را خوب دانست خوب است و اگر بد دانست بد است. آن هم با تشخيص دنيوى خودش، چون انسان لذت و سعادت و شقاوت و الم خود را خودش احساس مىكند نه اينكه كسى ديگرى به او بگويد. لذا اگر بحث در اين بود كه خدا هست يا نه؟ اگر انسان گفت هست پس هست و اگر گفت نيست پس نيست. يا اگر سؤال شد كه آيا پرستش خدا خوب است يا نه؟ اگر انسان تشخيص داد كه پرستش خدا براى زندگى دنيوىاش خوب است پس خوب است و گر نه بد است. لذا در بين اومانيستها هم ملحد وجود دارد و هم منكر. ولى هر دو دسته در اين اصل مشتركند كه همه چيز براى انسان است و با اينكه هدف نهايى، قرب الى الله است و انسان براى خداست؛ مخالفند. لذا مى توان گفت كه اومانيسم در حوزه عمل، پراگماتيست است و در حوزه نظر يا نسبىگراست و يا پديدارگرا ولى نمى تواند رئاليست باشد و نيز نمىتواند مقصود و غايت خود را خدا يا ارزشهاى فراتر از انسان بداند چون هيچ ارزشى فراتر از انسان براى او مطرح نيست.
ولى فيلسوفان اگزيستانسياليست، مسئله چيستى و منزلت انسان برايشان اهميت دارد و مىخواهند درباره انسان انضمامى و نه انتزاعى بحث نمايند كه اين انسان انضمامى مىتواند، عملگرا باشد، مىتواند ايمان گرا باشد، مىتواند علاوه بر ابزار حس و عقل، به ابزار وحى نيز اعتقاد داشته باشد بنابراین، كييركگارد اصلاً اعتقادى به عقلانيت حتى عقلانيت حداقلى هم نداشت و يك فيدئيست و ایمانگرا به شمار میآید. چون انسان انضمامى خود را مطالعه مىكند و به اين نتيجه مىرسد كه بايد ايمان داشته باشد در حاليكه يك اومانيست هيچگاه به اينجا نمى رسد و اگر هم وحى را بپذيرد تنها وحى ای را مىپذيرد كه با حس و عقل تشخيص دهد كه براى دنيايش نفع دارد و كارى به نفع و نسيه اخروى ندارد و در واقع مصداق «نؤمن ببعض و نكفر ببعض» است.
پس انسانى كه مکتب اومانيسم بحث مىكند؛ انسان انتزاعى است كه در حوزه عمل پراگماتيست، و در حوزه نظر نسبى گرا يا پديدارگراست و ابزارش تنها حس و عقل است. ولى انسان اگزيستانسياليسم انسان انضمامى است كه مىتواند پراگماتيست باشد يا ايمان گرا شود مثل كى يركگارد، يا متحير و سرگردان مثل نيچه، و يا منكر مثل سارتر، بستگى به حالات درونى خودش دارد. معمولاً طرفداران پوزيتيويسم و فلسفه تحليل زبانى اومانيست هستند و مىدانيم كه اگزيستانسياليستها با آن دو در تعارضند لذا بايد با اومانيسم نيز متعارض باشند. پس به صرف اشتراك در تقدم وجود انسان، نبايد آن دو را يكى دانست. انسانشناسی امام خمینی تفاوت آشکاری با انسانشناسی دو مکتب اومانیسم واگزیستانسیالیسم دارد؛ ازجمله اینکه، انسان در دو مکتب پیش گفته تنها تک ساحتی و نسبیگرایانه معرفی شده اما انسان درمکتب امام خمینی که برگرفته از اسلام است، انسانی چند ساحتی و چند بُعدی و جامع ملاحظه شده است. امام خمینی، انسان انضمامی و انتزاعی را با روش رئالیستی و قرآنی نه نسبیگرایانه و پراگماتیستی در سراسر نظام فکری خود، تبیین کرده است. انسان از نظر امام خمینی، جامع تمام جهات عالم و نسخه کامل هستی و شامل عالم غیب وشهادت و عصاره و خلاصه و غایت عالم است. انسان، جلوهگاه نور حق و مظهر اسم اعظم و مظهر جمیع اسماء الهی و جامع کون کبیر میباشد. انسان و ساختار وجودی و قوای او با ساحتهای عالم کبیر انطباق دارد و نسخه ملک وملکوت است.
قوای انسان: «قوای ظاهره و باطنه که جنود ملکیه و ملکوتیه نفس است که محل آنها ارض طبیعت انسان است که این بنیه وکالبد باشد». امام خمینی مانند ملا صدرا براین باور است که گرچه این قوا متکثرند اما این کثرت در دل یک وحدت و بساطت حضور دارند. انسان یک تشخص ذو مراتب است و هویت بسیطه واحده شخصیه با عرض عریض است که گویا یک شجر است که صاحب تنه و ریشه و شاخه وگل و برگ است.
امام خمینی، انسان انضمامی و انتزاعی را با روش رئالیستی و قرآنی نه نسبیگرایانه و پراگماتیستی در سراسر نظام فکری خود، تبیین کرده است. مهمترین منابع انسانشناسی درمکتب امام خمینی عبارتند از قرآن وسنت و عقل فلسفی با رویکرد حکمت متعالیه و از آنجا كه تمام اديان آسمانى براى هدايت انسانها فرود آمدهاند، در بخش مهمى از متون اين اديان، مباحث انسان شناختى مطرح شده است و در باب ارزشها، حقايق و نهادهاى انسانى سخن فراوان گفتهاند. بحرانى كه اديان گرفتار آن هستند، وجود تحريف به زيادت و نقيصهاى است كه در متون دينى آنها پديد آمده و از اين رو رنگ بشرى به خود گرفتهاند. به اتفاق مسلمانان و مستشرقان، قرآن، كتاب آسمانى مسلمانان، از اين بحران در امان مانده و وعده خداوند سبحان در آيه شريفه إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ؛ انجاز و تحقق يافته است. انسانشناسی درمکتب امام خمینی که برگرفته از قرآن و روايات است با دانش هاى ديگر ارتباط پيدا میکند كه به پارهاى از آنها اشاره مىشود:
الف) انسان شناسى و خداشناسى: در آيات و احاديث متعددى شناخت حصولى و حضورى انسان، طريقى مطمئن و متقن براى معرفت حضورى و حصولى خداوند بيان شده است. خداوند سبحان مىفرمايد: سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْء شَهِيدٌ ؛ بزودى نشانه هاى خود را در افق ها(ى گوناگون) و در دل هايشان بديشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است. آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است؟ يعنى توجه و شناخت آيات انفسى و انسان شناسى وسيلهاى براى شناخت حقانيت و هستى خداست و يا حديث معروف مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رِبَّهُ كه دقيقاً خداشناسى را ملازم بل معلول خودشناسى دانسته است.
از همه مهمتر آيه 19 سوره مباركه حشر است كه فراموشى نفس را با فراموش كردن خدا ملازم دانسته و فرموده است: نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ خدا را فراموش كردند و او (نيز) آنان را دچار خودفراموشى كرد.
ب) انسان شناسى و پيامبر شناسى: برخى گمان مىكردند انسان لياقت دريافت وحى و ارتباط با عالم مجردات را ندارد. خداوند مىفرمايد: مَا هذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُرِيدُ أَن يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لاََنزَلَ مَلاَئِكَةً ؛ اين (مرد) جز بشرى چون شما نيست، مىخواهد بر شما برترى جويد، و اگر خدا مىخواست قطعاً فرشتگانى مىفرستاد. اين آيه به صراحت بيان دارد كه آدميان توان وصول به مقام نبوت را دارند.
ج) انسان شناسى و علوم اجتماعى: آيات فراوانى در قرآن ذكر شده كه بيانگر ويژگىهاى انسان است؛ براى نمونه اختيار و اراده، كرامت و خلافت آدمى، وجدان و فطرت انسانى و غيره كه همه سر منشأ پيدايش احكام اخلاقى و اجتماعىاند. اگر انسان فاقد اين صفات باشد، هيچ مكتبى نمىتواند بايد و نبايدهاى ارزشى و اجتماعى ارائه دهد.
خداوند در متن نورانى قرآن، آدميان را با سه نوع انسان شناسى (طبيعى، فلسفى و ارزشى) آشنا كرده است، امام خمینی نیز در سخنرانیها و نگاشتههایش به هرسه نوع انسانشناسی اشاره نموده است در حالی که این جامعنگری نیز درمکاتب اومانیسم واگزیستانسیالیسم مشاهده نمیشود.
منبع : روزنامه ایران 881112
|