جمعه  -  ۱۹. شهریور ۱۳۸۹  -     
اخبار اخبار مقام بسم الله

نظر شما


کد امنيتی
بازخواني عکس

PDF چاپ نامه الکترونیک
دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۴

مقام بسم الله
سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین میرباقری در جلسه ماهانه دفتر فرهنگستان علوم اسلامی


 

انسان به تعداد فقرهايش چراغ هدايت و دعوت دارد. باطنِ هر فقري، دعوت به سوي خداي متعال است. دعوت‏هاي الهي در نيازها تجلي دارد.

1ـ الوهيت

بحثي را از اين جلسه آغاز مي‌كنيم و اگر خداوند متعال توفيق داد در جلسات آينده ادامه مي‌دهيم.

1/1ـ الوهيت و گستره آن

الوهيت و ارادة خداي متعال محور همة کائنات است. «هو الذي في السّماء اله و في الارض اله» درك اين حقيقت و ورود به اين وادي, براي نجات انسان کفايت مي‌کند. «کلمه لا اله الا الله حصني فمن دخل حصني امن مِن عذابي». مرحوم صدوق «كتاب توحيد» را با همين باب شروع کرده‌ است. شاهد اين مطلب رواياتي است که در باب ثواب و فضيلت ذكر «لا اله الا الله» آمده است. بر خلاف كتاب «التوحيد» مرحوم کليني که با اثبات خداي متعال آغاز مي‌شود؛ مرحوم صدوق كتاب توحيد خود را با ضرورت و برکات توحيد شروع مي‌كنند.

مسلم است که الوهيت خداي متعال بر همة عالم جاري است. خداي متعال اله واحد و متفردي است که الوهيت و وحدانيت‌اش در همة عالم جاري است؛ لسان همه عالم، لسان توحيد و لسان لا اله الا الله است. اين ذکر نوراني از اميرالمؤمنين علي كه مي‌فرمايند: (ع) «لا اله الا الله عدد ليالي و الدحور لا اله الا الله عدد امواج البحور، لا اله الا الله و رحمته خير من ممّا يجمعون لا اله الا الله عدد الشوک و الشجر لا اله الا الله عدد الشعر والوبر لا اله الا الله عدد الحجر و المدر، لا اله الا الله عدد لمح العيون، لا اله الا الله في ليل اذا عسعس والصبح اذا تنفس». بيانگر همين معناست.[1]

اصل جريان لا اله الا الله يا جريان توحيد و الوهيت خداي متعال در عالم, از مسلمات معارف است. همچنين از مشکل ترين مباحث فلسفه و عرفان نيز تبيين رابطه الوهيت خداي متعال با نظام آفرينش و پاسخ به اين پرسش است که «چه نسبتي بين خداي متعال و خالقيت او، با نظام آفرينش وجود دارد؟»

عرفا و حکما هركدام به گونه‌اي اين مسأله را تحليل کرده‌اند. مرحوم صدر المتألهين در حكمت متعاليه, در بحث عليت پيرامون رابطة بين علت فاعلي و معلول، معتقد است که معلول وجودي مستقل از علت ندارد بلكه در واقع معلول, «معلول عين فعل و ايجاد» علت است و در عرضِ ايجاد علت چيز ديگري نيست. اين همان بحث رابطة بين خداي متعال و الوهيت او با نظام آفرينش است.

2/1ـ الوهيت قائمه نظام خلقت و محور ادارة آن

در هر صورت مسلم است که نظام آفرينش بر مدار الوهيت خداي متعال اداره مي‌شود؛ «و لوکان فيهما الهه الا لله لفسدتا». معناي ظاهري «اله» که از ماده اَلَهَ، تَضَرَّعَ وً تَحيرَ است آن موجودي است که انسان در مقابلش تضرع, تَحَير, تذلل و خشوع مي‌کند. البته گاهي ممکن است انسان آلهه‌اي غير از خداي متعال أخذ كند و در مقابل او خشوع و تذلل نمايد؛ «أفرأيت من التخذ ألهه هوا».  البته واضح است كه اين امر, آن موجود را اله حقيقي ما نمي‌کند؛ يعني «لا اله الا الله» نقض نمي‌شود. اگر همه انسانها و مخلوقات هم نسبت به خداي متعال تمرد و استکبار بورزند, اين حقيقت نقض نشده و عالم با الوهيت او اداره خواهد شد؛ چرا كه الهي جز او نيست. «لو کان فيهما الا الله لفسدتا».

اله آن حقيقي است که تمام اسماء حسني را دارد و همه مخلوقات با اسماء حسناي او خلق و تدبير مي‌شوند. اين همان نكتة ظريفي است که در روايات و قرآن به خصوص در مقايسة بين ساير الهه‌ها با خداي متعال ديده مي‌شود. قرآن كريم در مقايسه‏ي الله با ساير الهه‌ها و بت‏ها به همين نكته اشاره مي‌کند که آنها براي شما خلق نمي‌کنند، شما را اجابت نكرده و نداي شما را نمي‌شنوند و ... در سور متعدد قرآن مثل سورة عنکبوت, انبياء و سوره‌هاي ديگر مکرر اين تذكرها داده مي‌شود که «اله» آن حقيقتي است که در حقيقت خالق, رازق، رب، سميع، حکيم و بصير است. نسبت بين اين شئون (اسماي حسني) و مخلوق نسبتي است که در آن مخلوق به صورت حقيقي وابستگي، تعلق، افتقار و نياز به اين شئون دارد؛ به تعبير صدرالمتألهين، مخلوق عين نياز و افتقار است؛ مخلوق, موجودي در عرض خداي متعال نيست كه نيازمند به او باشد, بلکه خود, عين نياز و افتقار است.

3/1ـ كيفيت خلقت و نحوة تدبير آن

شهيد مطهري در روش رئاليسم نكته‌اي را با اين مضمون بيان مي‌كنند كه در هديه دادن به يك دوست چهار موضوع وجود دارد:

1ـ هديه دهنده 2ـ هديه گيرنده 3ـ  هديه 4ـ  فعل هديه دادن.

اما هنگاميكه خداي متعال مخلوقي را ايجاد كرده و به تعبير بهتر به او وجود مي‌دهد, بر خلاف مثال فوق اين‌گونه نيست که اين‌جا هم چهار چيز وجود داشته باشد؛ يعني

1ـ خداي متعال 2ـ وجودي كه در يک خزانه‌اي است 3ـ  گيرنده و 4ـ فعل خداي متعال كه از آن خزانه برمي‌دارد و به مخلوق مي‌دهد.

کاملاً واضح است که قبل از ايجاد, نه مخلوقي هست و نه وجودي؛ بلكه فقط خداوند متعال است؛ خداي متعال وقتي ايجاد مي‌كند هم وجود و هم مخلوق موجود مي‌شود. لذا اين سه در واقع يک چيز بيشتر نيستند. به عبارتي, تنها حقيقت موجود, خداي متعال و مشيت خداي متعال است؛ «خلق الا شياء بالمشيه و خلق المشية بنفسها»؛ خداي متعال اراده مي‌کند و با مشيت او همه چيز ايجاد مي‌شود.

در حقيقت خلق، عين مشيت خداي متعال است. اينكه گفته مي‌شود خداي متعال اله عالم است (خالق، رازق، رب و حيّ است) و اسماء حسناي او مدبّر عالم بوده و موجودات قائم به او هستند, منظور اين نيست که خداي متعال در عرض اسماء حسني و موجوداتي نيز در عرض اين دو وجود دارند؛ بلکه همه موجودات در عين فقر و نيازمندي به اسماء حسناي الهي هستند. در آية «يا أيها الناس أنتم الفقراء الي الله نه الله» منظور از الله, همان اسم جامع است؛ اسمي كه ناظر به مقام الوهيت است. «الله» آن حقيقتي است که صاحب مقام الوهيت بوده و با الوهيت او عالم اداره مي‌شود؛ «و الله هو الغني الحميد» فقط او غني است و ما بقي همه فقير هستند.

خداي متعال «اله» عالم است و اسماء حسناي او عالم را اداره مي‌کند. به عبارت ديگر، باطن همة عالم تحت پوشش اسماء حسناي الهي و با حقيقت آن اسماء تأمين مي‌شود. «باسماءك التي ملأت أركان كل شيء». نسبت بين مخلوقات و اسماء نيز فقر است. بر خلاف آنچه مي‌گويند؛ نسبت خداي متعال با مخلوقات، نسبت ساعت ساز و ساعت نيست؛ بلكه الوهيت او جاري است و اشياء در عين افتقار به او هستند.

در تأييد اين حقيقت روايات فراواني آمده است؛ به طور مثال در نهج البلاغه و در مجامع ديگر روايي معيت خداي متعال با همة عالم توضيح داده شده است؛ «دمَعَ کُلُّ شَيءٍ لابالمقارنه؛ غير کل شيءٍ لا بِالمزايلَه» اين معيت به معناي تقارن و مقارنت دو شيء هم عرض نيست بلكه غيريت دارد. اين غيريت به معناي ازالة خداي متعال نيست که بتوان گفت مکاني، موجودي و مخلوقي است که مي‌شود آن را از محيط ولايت خداي متعال و قيوميت احاطة او بيرون برد. «داخِلٌ في اشياء لا کدخول شيء في شيء خروج عن الاشياء لا كخروج شي عن شيء داخل في الاشياء لا بالممازجه».  امثال اين تعابير در روايات متعدد, به خصوص در روايات توحيدي اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است.

وقتي يک حقيقت و وجود مقدس يا ذات غيبي داراي مقامي است که اسماء حسناي او در باطن اشياء جاري بوده و همة اشياء قائم به آن اسماء هستند, مخلوقات بي‏اختيار, به اين اله تعلق خواهند داشت؛ يعني چيزي در عرض او محسوب نمي‌شوند. آنها محتاج علم، حکمت، قدرت، خالقيت و رازقيت او هستند و همه‏ي هستي‌شان در حال سجده اوست «طوعاً أو كُرهاً». با توجه به اين نكته انسان هم به عنوان يک مخلوق در دايرة نظام خلقت در مقابل خداي متعال (بخواهد يا نخواهد, رغبتاً يا از سر کُره)، ساجد, خاضع و خاشع است و الهي غير از او ندارد.[2]

در فرازي از دعاي ابوحمزه آمده است: خدايا اگر من ندانم, تو مي‌داني که غير از تو کسي را ندارم. «لِعِلمِکَ بي ان لا رب لي غيرك و كلني اليه و لم يكلني الي الناس»! حقيقت اين است که تنها، حضرت حق امور عالم را تدبير مي‌كند؛ و انسان با تدبير او زندگي مي‌کند؛ معني اله نيز همين است؛ به عبارت ديگر اگر خدا مانند ساعت‏ساز بود که انسان را خلق مي‌كرد سپس او روي پاي خود مي‌ ايستاد ديگر دليلي بر تضرّع و تألّه در مقابل خداي متعال وجود نداشت. تضرع, تحير و تذلل در مقابل عزت و کبريايي او در همه ذرات ظاهر و باطن وجود ما جاري است؛ اين معني حقيقي اله است و مابقي اسمائي هستند که اله حقيقي با آنها خوانده مي‌شود؛ «سميّتموها انتم و آبائكم».

4/1ـ اسماء حسني, طريق جريان الوهيت

طريق الوهيت, خداي متعال درعالم اسماء حسني است؛ اسماء حسني مجراي الوهيت خداي متعال هستند. به عبارتي حضور خداي متعال در همة ذرات عالم از طريق اسماء حسني است. بنابراين خداي متعال مدار نظام خلقت و الوهيت او در همة ذرات عالم جاري است. به تعبيري ديگر قائمة عالم به «لا اله الا الله» است. اسماء حسني واسطة جريان الوهيت خداي متعال در عالم است.

5/1ـ معصومين (ع) طريق جريان الوهيت و درك حقيقت توحيد

چنانچه در روايات آمده است اسماء حسني به معصومين (ع) تفسير شده است.

دين آمده است تا ما را به حقيقت توحيد و حقيقت معرفت و عبوديت برساند؛ اما اين يک مسير ساده نيست که با ذکر و وِرد و چله نشيني و امثال اينها حاصل شود. دين براي همة شئون زندگي بشر مناسک خاص خود را بيان مي‌كند. حتي در درجة بالاتر مناسک اخلاق را نيز بيان كرده است. حال سؤال اين است كه ما چگونه مي‌توانيم به درک حقيقت توحيد برسيم؟

2ـ راه‌هاي وصول به مقام توحيد و شهود مقام بسم الله

1/2ـ لزوم شناخت ظاهر و باطن دين و تسليم اراده در شؤون فردي, اجتماعي و تاريخي به آن

براي رسيدن به مقام توحيد بايستي دين الهي را فهميد و به ظاهر و باطن آن ملتزم شد. هم‏چنين به هر اندازه که انسان از دين (باتمام پيچيدگي‏ها و ظرافت‏هايي که دارد) فاصله بگيرد، از مسير الوهيت خداي متعال و سجدة در مقابل او و بندگي دور مي‌شود. بنابراين ورود به محيط توحيد و ولايت الله به صرف ذکر يا ورد و مناسک ساده اتفاق نمي‌افتد. البته همه اين اذکار مؤثر هستند؛ مانند نماز كه يکي از اين اذکار است و هزار ادب ظاهري و هزار ادب باطني دارد.

اذكار و مناسكي مانند نماز, زكات, خمس و حج از شئون ولايت الله مي‌باشند که بايد در عبد جاري شود تا عبد نوراني گردد. در روايتي آمده است: «راوي به حضرت عرض كرد: چهل سال است از شما دربارة حج مي‌پرسم اما تمام نمي‌شود. حضرت فرمودند: فقهِ مناسکي که بيش از چند هزار سال انبياء به آن عمل مي‌کنند به اين راحتي تمام نمي‌شود».

ساده انگاشتن اين مسئله در ابتدا باعث كنار گذاشتن شريعت و فقه مي‏شود و در نهايت آداب باطني دين را هم حذف مي‌كند. آداب ظاهري و باطني دين همان آداب بندگي است. بنده, کسي است که همه شئونش مزّين به خدا و بندگي اوست؛ حقيقت سجده, تواضع, خشوع, تعلق, تضرع, تحير و استعانت از خداي متعال در همة ذرات وجود و در همة آنات و لحظاتش جاري است؛ حتي از اين فراتر اينكه منظور از اينكه ارادة انسان بايد تسليم خداي متعال شود, صرفاً تسليم اراده در جنبه‏هاي ظاهري انسان نيست. مرحوم نراقي (رض) در مقدمة معراج السعاده در معرفت النفس اين گونه بيان مي‌كنند: «معرفت النفس مقدمة معرفت رب و طريق سلوک اخلاقي است».

در آنجا ايشان مي‌فرمايند: «نفسي که بايد شناخت آن نفسي نيست که در سطح ظاهري شناخته مي‌شود». معمولاً نفس در حد نيازهاي طبيعي و محرک‏هاي طبيعي شناخته مي‌شود؛ يعني انسان در حدي نفس خود را مي‌شناسد كه هنگام گرسنگي به سوي غذا مي‌رود و غذا مي‌خورد, لذت مي‌برد، سير مي‌شود و نهايتاً آرام مي‌گيرد؛ يا هنگامي كه خسته مي‌شود, به بستر رفته, آرام گرفته و خستگي‌هايش بر طرف مي‌شود. اين شناخت تنها شناختِ مرتبه اي از وجود است. شناخت باطني‌تر اين است که انسان بفهمد او داراي قلبي است كه آن قلب مرکز صفات نوراني (صفات حميده) يا ظلماني (صفات رذيله) است. اين سطح از معرفت معمولاً مورد غفلت است؛  چه اينكه باطن قلب هم سرّ انسان است.

بنابراين تسليم اراده انسان به خداي متعال, تعلق به الوهيت و سجدة براي او, جدا شدن از خوديت و برداشتن افتقار به غير از خود, تنها مربوط به حوزة ظاهري انسان نيست بلكه همة مراحل حول و قوة او را بايد دربر بگيرد.

در سطحي بالاتر، اساساً گسترة ارادة انسان فقط حوزة زندگي فردي نيست؛ بله در اين سطح ارادة مُشاع افراد که در اشاعة با جامعه، اراده بزرگ اجتماعي ايجاد مي‏كند و پرستش اجتماعي را شكل مي‌دهد نيز مطرح مي‏شود. اين پرستش اجتماعي، مشارکت در ثواب و عقاب است. البته در اينجا نيز بايستي ارادة اجتماعي بر مدار الوهيت خداي متعال شكل گيرد.

پس از اين دو سطح و در سطح بالاتر فراتر، ارادة تاريخي مشاع و پيوند آن با جامعة انبياء و يا باجامعه‏ي کفار مطرح مي‌شود. در پرستش عظيم تاريخي ميل و ارادة انسان, لااقل در مرحلة حب و بغض, به نحو مشاع در همة عبادت‏هاي تاريخ حضور دارد؛ يعني انساني كه همة پرستش‏هاي الهي عالم را دوست دارد در آن پرستش ها شريك است كه اين به معناي حضور اراده است. بنابراين دامنة ارادة عظيم فردي, اجتماعي و تاريخي در مقياس ظاهر و باطن را بايد شناخت و مزين به حقيقت توحيد کرد.

همان گونه که الوهيت خداي متعال در تمام ذرات عالم طوعاً و کرهاً جاري است, بايد در ارادة انسان هم جاري شود. جاري شدن الوهيت خداوند فهم جامع دين و عمل به جامعيت دين را در حوزة اختيار و مسئوليت انسان مي‌طلبد كه امري بسيار ظريف و پردامنه بوده و آداب و فنون فراواني اعم از آداب ظاهري و مناسک باطني را دارا مي‏باشد.

2/2ـ شناخت عجز و فقر مطلق خود و تأمين آن از سوي غني و قادر مطلق

يکي از راه‏هاي رسيدن به توحيد ـ که طريق ارتباط، اتكاء و استعانت انسان به خداي متعال است ـ درک فقرها، عجزها و ناتواني‏هاي انسان است. انسان اگر غني بود محتاج به خداي متعال نبود و ارتباطي هم با خدا نداشت. به عبارتي دو خدا (دو بي نياز) هيچ‌گاه با هم ارتباط ندارند. انسان اگر قوي بود هيچ گاه نياز به قوت خداي متعال نداشت؛ اگر عزيز بود نياز به عزت خداي متعال نداشت؛ اگر خود هادي و اهل هدايت بود نيازي به هدايت و دلالت او نداشت؛ اگر جاهل نبود احتياجي به علم و حلم الهي نداشت. بنابراين در انسان فقرهاي بي نهايت و بي‌شماري وجود دارد كه همان‏ها راه ارتباط او با خداي متعال هستند. البته در اين که انسان چگونه با فقر به خداي متعال مي‏رسد بايد به دو نكته توجه كرد.

ـ توجه دائمي به فقرها و عجزهاي خود (علايم توحيد)

غفلت انسان از نيازهايي که ظاهر و باطن او را فراگرفته مانع او در پرستش خداي متعال است. پس قدم اول غفلت نكردن و توجه به افتقار است. موجودي که گرسنه مي‌شود اول بايد توجه کند كه اين گرسنگي علامت ضعف و بيچارگي اوست؛ همه تحولاتي که در انسان پيدا مي‌شود مانند تشنگي، گرسنگي، غم، شادي، خستگي و ... نشانه‏هاي ضعف، نياز و افتقار است. حتي شادي‏هاي انسان نشانه نياز او به کسي است كه او را خوشحال کند. انساني که از ضعف‏هاي خود غافل است, کم کم دچار توهم غنا مي‌شود.

طبق روايات علت اين که خداي متعال روح انسان را از عالم نوراني ارواح به عالم طبيعت (عالمي که عالم گرفتاري و نياز است و انسان در آن فقير است) آورد, اين است که انسان در اين نيازها از يك سو  خداي متعال را بشناسد و از سوي ديگر فقر خود را به خداي متعال درک كند. در حاليکه در آن عالم بدون نيازهاي دنيايي ممکن نبود متوجه نورانيت خود شود و دچار توهم غني مي‌شد. انسان در اين عالم دمادم نيازمند است؛ مي‌خواهد راه برود اگر زير پايش شل باشد فرو مي‏رود؛ بخواهد نفس بكشد اگر هوا نباشد خفه مي‌شود. گرسنه مي‌شود، تشنه مي‌شود، خسته مي‌شود، نياز عاطفي پيدا مي‏كند و امثال اين نيازهايي که دارد. اگر يک هفته نانوايي‏هاي شهر تعطيل شود, معلوم خواهد شد که انسان تا چه اندازه غني است!

انسان غوطه‏ور در فقر و نياز است يا به عبارتي غوطه‏ور در علائم توحيد است؛ غوطه ور در چراغ‏هاي هدايت و دعوت‏هايي است که خداي متعال در درون او قرار داده است. انسان به تعداد فقرهايش چراغ هدايت و دعوت دارد. باطنِ هر فقري، دعوت به سوي خداي متعال است. دعوت‏هاي الهي در نيازها تجلي دارد. غفلت انسان از فقرهاي خود باعث توهّم غنا شده است كه نتيجه آن طغيان و سركشي است. «انّ الانسان ليطغي أن رأه استغني». اما در مقابل اگر انسان پيوسته به فقر و بيچارگي خود توجه كند و دچار توهم غنا نشود مقدمة حرکت او به سوي خداي متعال فراهم مي‏گردد.

بسيار مهم است كه انسان بفهمد صمد، تنها خداي متعال است و او عَلَي الاِطلاق تهي است. صمد به مصمد اليه معني شده است. در مقابل او همه تهي هستند و ديگري بايد آنها را پُر کند. همة شئون انسان ميان تهي است و فقط او غني و صمد است. اگر انسان به همه‏ي افتقار خود (فقري كه همة شئون او را شامل است) توجه كند و شئون خود را قائم به خويش نداند؛ براي مثال اگر گرسنگي خود را ديد با خود نگويد حال كه گرسنه شدم خودم فکري به حال گرسنگي‏ام مي‌کنم. اگر بفهمد همه‏ي شئون او عين گرسنگي است اول چيزي که او را دربرمي‌گيرد وحشت است. علت وحشت اين است که انسان مي‌خواهد از بت نفس فاصله بگيرد. انسان بُتي را بنام خود مي‏بيند و به آن تکيه مي‌کند. زماني كه بخواهد اين بت را ويران كرده و تکيه‏گاه خود را بشکند ابتدا دچار وحشت مي‌شود.

در حقيقت انساني که فقر خود را مي‌فهمد دچار وحشت مي‏شود، اين ترس مقدمه حركت است. انسان تا زماني که به اين ترس نرسد، به امنيت حقيقي نخواهد رسيد بلکه دچار توهّم امنيت خواهد شد؛ «يا إمان الخائفين». انسان زماني که به خوف مي‌رسد به امنيت الهي راه پيدا مي‌کند. پس قدم اول شکستن بت نفس است. اين همان درک افتقار است. انسان تا وقتي که نفس را مي‌بيند، توهّم غنا دارد. بيرون رفتن از اين مسئله قدم اول است.

ـ انقطاع از اسباب در فقر خود

انسان در عبور از فقرهايش نبايد از کسي که اين فقر را تأمين مي‌کند غفلت كند. فقرهاي انسان همواره در حال تأمين شدن است و اگر اين گونه نبود حتي يک دم زنده نمي‌ماند. عبور از فقر و حركت به سوي سرچشمه‏ي غنا, عبور از عجز به قدرت، عبور از جهل به علم و عبور از حيرت به دلالت است.

قدم دوم رهايي از بند وسايط و اسباب است. انسان اگر تکيه به اسباب کرد به اندازه اسباب شرک پيدا مي‌کند. انسان گرسنه سر سفره خيالش راحت است؛ کنار چشمه آرام است؛ در زمان خستگي کنار بستر آرام است؛ وقتي نياز عاطفي پيدا مي‌کند, کنار همسر، فرزند و دوستش آرام است. او به تعدادي که به اين اسباب تكيه مي‌کند دچار الحاد و شرک است. با اندكي تأمل متوجه مي‌شويم كه شرک‏هاي انسان چقدر زياد است! در روايت آمده است: «فلان گناه ده هزار عبادت انسان را محو مي‌کند. انسان مي‌گويد مگر چه قدر عبادت دارم که با يک گناه هزاران عبادت از من محو مي‌شود». البته مسلم است كه گناه انسان بسيار بيشتر از اين مقدار است! در آن واحد, بي‏نهايت فقر دارد و بي‌نهايت مشرک است؛ يعني در همه فقرها اتکاء به غير مي‌کند؛ البته وصمه و چرک اين گناه (شرک که بالاترين گناه است) را خداي متعال پاک مي‌کند. گاهي خداي متعال براي پاک کردن اين چرک به عبارتي کيسه مي‌کشد، کيسه‏هاي سختي كه قذارت اين شرک را پاک کند.

لذا نكته مهم اين است كه در قدم دوم انسان در فقر خود به اسباب تکيه نكند. نه به خود تكيه كند که مبتلا به عجب شود و نه به غير که مبتلا به شرک در اسباب شود.

ـ استعانت از خداوند متعال

اگر انسان اين قدم را برداشت, يک گام به سوي خداشناسي نزديک شده و خداي متعال را درک مي‌کند. در روايات توحيدي از جمله در توحيد صدوق آمده است که: فردي خدمت حضرت رسيد؛ عرض كرد: خدا را به نحوي معرفي کن که حيرتم برطرف شود. حضرت به او فرمودند: آيا سوار کشتي شده‏اي؟

گفت: بله.

حضرت فرمودند: آيا کشتي شکسته است؟

گفت: بله.

حضرت فرمودند: آيا يادت هست آنجا همة اسباب از کار افتادند؟[3]

گفت: بله.

حضرت فرمودند: آيا لحظه‏اي پيش آمد که از خودت، شناگريت، كشتي، ملاح و غيره مأيوس شوي؟

گفت: بله.

حضرت فرمودند: آيا در آن زمان تکيه گاهي داشتي که تو را آرام کند؟

گفت: بله.

حضرت فرمودند: همان, خداست.

انسان همواره با خداي متعال مرتبط است؛ «و هو معکم». اما دليل اينكه انسان معيت قيومي او را درک نمي‌کند, اين است كه او براي خود قيوم ديگري اخذ کرده است. وقتي به قيوم ديگري تکيه مي‌کند هيچ‌گاه خداي متعال را درک نمي‌کند. انساني كه به کشتي، به شناگري خود و به غريق نجات تکيه مي‌کند, ديگر جايي براي خدا باقي نمي‏گذارد. خداي متعال کنار مي‌رود و او را باقي مي‌گذارد. چنانچه فرمود: اگر کار را براي من و غير من انجام دهيد من همه‏ي آن را به غير واگذار مي‌کنم. جايي که انسان به کشتي تکيه مي‌کند و خيالش راحت است, ديگر جايي براي حضور حضرت حق باقي نمي‌ماند.

پس علت اينکه انسان معيت را درک نمي‌کند تكيه به غير است. در همة وسايط فيض و رحمت او اسماء حسناي او حضور دارد. انسان با اسماء او اداره مي‌شود نه با کشتي و نه با آب و غريق نجات و امثال اينها. در روايات «الله» را اين گونه معنا مي‌کنند: «الذي يتأله اليه کل مخلوق في الشدائد و الحوال»؛ يعني هر مخلوقي (در روايت حتي فرعون هم آمده است)در شدت‏ها و هنگامي كه اسباب از کار مي‌افتند از اسباب انقطاع پيدا مي‌کند  و خدا را مي‌يابد؛ يعني تضرع مي‌کند «يتأله اليه».

اما آن‏چه مانع تضرع انسان است يا توهم غنا و غفلت از عجزها و فقرهاست و يا تکيه به اسباب است. «و تقطع الرجاء أمن هو دون»؛ وقتي اميدها قطع شد و اسباب از کار افتاد, انسان حضور خداي متعال را لمس مي‌کند. يعني عجز، انسان را به آن سرچشمه مي‌رساند. عجري كه در انسان وجود دارد نوعي ارجاع و عودت است كه بايد او را ارجاع دهد. انسان در هر فقري, به يک اسم حسني ارجاع داده مي‌شود. نياز به حيات او را به اسم حي الهي ارجاع مي‌دهد, نياز به دلالت او را به اسم يا دليل ارجاع مي‌دهد و ... که همة اسماء در «يا الله» جمع است. زماني که انسان گرسنه است وقتي يا الله مي‌گويد, يا الله دراينجا يعني يا رازق؛ وقتي در حين خوف است و يا الله مي‌گويد اين يا الله يعني يا مؤمن.

ارتباط انسان به اندازه فقرهاي اوست و موانع درک اين ارتباط توهم غنا و تکيه به اسباب است. اگر اين دو حجاب کنار رود، راه رسيدن به اين معرفت آرام آرام فراهم شده و انسان در هر فقري, حضور خداي متعال را درك مي‌کند. وجود مقدس اميرالمؤمنين (ع) در مناجات مسجد کوفه اين گونه مي‏فرمايند: «مولاي يا مولاي»؛ اول افتقار و مولويت است. «انت الغني و انا الفقير و هل يرحم الفقير الا الغني» سپس تضرع است چراكه فقر انسان موجب تضرع به غناي اوست. «انت الحي و انا الميت و هل يرحم الميت الا الحي»؛ «انت الدليل و انا متحير و هل يرحم المتحير الا الدليل», « انت القادر و إنا العاجز...», «انت الخالق و أنا المخلوق...». هر شأني از شئون افتقار انسان، به يکي از شؤون الوهيت او تکيه و ارجاع پيدا مي‏كند. زماني که اين فقر و اين شأن از افتقار درک شد و تکيه به اسباب نيز داده نشد، آن ارجاع واقع مي‏شود. بطور مثال انسان بايد بفهمد که نياز او به حيات و قدرت و ... در حقيقت نياز به اسم قادر و اسم حي خداي متعال است و نه هيچ چيز؛ ديگر چرا كه قدرت ديگري وجود ندارد.

يكي از راه‏هاي شهود لا اله الا الله اين است که انسان فقط الوهيت او را مشاهده كرده و ببيند كه همه فقير و متأله‏اند و يک اله بيشتر نيست؛ همه‏ي علم‏ها به علم او، همة قدرت‏ها به قدرت او و همه حيات‏ها به حيات او، همه روزي‏ها به رزاقيت او تكيه دارند. به اندازه‏ي شئون فقري که در وجود انسان است, در او شئون ارتباط وجود دارد؛ كه اين شئون، شئون عجز، استعانت، تضرع و تحير است. اگر انسان فقر خود را فهميد, اين فقر از طريق تضرع به غني، او را به غنا مي‌رساند. اين عبارت نوراني در حقيقت تضرع به غناست؛ «انت الغني و أنات الفقير وهل يرحمک الفقير الا الغني» اين يک نوع افتقار و استعانت است. «انت العالم و إنا الجاهل» و اين يك استعانت ديگري است. «انت الحي و أنا الميت»؛ و هر يك از اين فرازها استعانت و افتقار ديگري است.

3/2ـ شناخت حي بي‏نياز سپس توجه به نيازمند

سير ديگري كه وجود دارد و انسان مي‏تواند ابتدا از آن شروع کند اين است كه اول حيات او را ببيند تا متوجه موت خود شود. «انت الحي و أنا الميت» يا «أنت الغني و إنا الفقير». در واقع اين سير از آن طرف است و اين يک مقام ديگري است. كمترين ثمره‏ي اين توجه آن است که انسان به اندازه‏ي شئون افتقاري که دارد, مي‌تواند خداي متعال و قيوميت او را از طريق آن اسماء درك كند. يعني از طريق شئون اسماء حسني و حضور آن اسماء در خود و معيت خداي متعال از طريق آن اسماء، درك كند كه اين خداي متعال است که او را اداره مي‌کند.

اين مقام شايد همان مقام بسم الله باشد. مقام «بسم الله» مقام کساني است که سرو کارشان با خود و با اسباب نيست؛ بلکه سر و کارشان با اسماء الله است. اين مقام از آن کساني است که نه تنها نسبت به شأن حيات بلكه نسبت به تمام شئون خود حالت دائمي شان حالت غريق است. انساني که ميان دريا گرفتار است مي‌فهمد که نياز به حيات دارد و هيچ کس نمي‌تواند به او حيات بدهد. اين جاست كه شأنِ محيي بودن خداي متعال را درک مي‌کند. اگر انسان همة شئون افتقار خود را درك كند با همة شئون خود متأله، متضرع و متذلل مي‌شود؛ با همة شئون خود آن اسماء حسناي الهي را لمس كرده و همة شئون او به اسماء (که مبدأ همه اين اسماء الله است) ارجاع پيدا مي‏كند.

3 ـ يك معناي احتمالي مقام بسم الله (استعانت از اسماء حسني در همة شؤون)

در احتمال ديگر شايد منظور از مقام بسم الله اين باشد که بايستي در آغاز هر کاري بسم الله گفت؛ «استعينوا في اموري کلها بالله». يعني استعانت به اسمي که همان الله است. الله همان اسم جامع الهي است که همة اسماء ديگر تحت پوشش آن قرار دارند. انسان در هر شأني به اين اسماء الهي متمسک است. حالت استعانت در همة امور، مقام بسم الله است كه اين حالت استعانت همان حالت توحيد است؛ «اياک نعبد و اياک نستعين». به عبارت ديگر اين حالت، روح عبادت است؛ «الدعا مخ العباده».

ـ شرط نيل به مقام بسم الله (حالت غريق و غربت و تكيه به قادر مطلق)

حالت دائمي استعانت به اسماء حسناي الهي زماني واقع مي‌شود كه انسان در همه شئون حالت غريق را پيدا کند. چنانچه اشاره شد ابتدا در انسان دو خوف به وجود مي‌آيد: يکي خوف عبور از خود و ديگري خوف عبور از اسباب. انساني که در دريا گرفتار شده به شدت مضطرب است؛ چون اله و تكيه‏گاه او را مي‌گيرند. او دست و پا زده، از نفس مي‌افتد و هر لحظه خوف‏اش شديدتر مي‌شود. وقتي نجات غريق هم زير آب رفت, خوف‏اش شديدتر مي‌شود. اين خوف‏ها، خوفي است كه از تکيه‏گاه‏هاي باطل براي انسان ايجاد مي‏شود. روشن است کسي که تکيه به بت مي‌کند مستحق خوف است. حال اگر خوف ادامه پيدا کرد و همه‏ي اسباب نيز از دست انسان رفت، آن وقت او در مقدمه‏ي رسيدن به امنيت حقيقي قرار مي‏گيرد. وقتي آن تكيه‌گاه حقيقي پيدا شد امنيت حاصل مي‌شود؛ اين زماني است كه شأني از شئون افتقار انسان، او را به آن اسماء تکيه دهد.

انسان، مستحق بي‏نهايت خوف است و علت اين که به فزع مي‌افتد شرک‌هاي اوست. در «يوم الفزع الاکبر» و آن زلزله‏ي شديدي كه همه در برابرش ناتوانند، هيچ کس به فکر کسي نيست و کسي هم نمي‌تواند براي ديگري کاري انجام دهد، همة الهه‏ها از کار مي‌افتند؛ اضطراب، اضطرابي است که «يوماً سئل ...». شايد اين اضطراب همان ابتلاء قيامت است که موحدين بايد از آن عبور کنند تا به اخلاص برسند. معبري که راه ورود به بهشت است. وقتي مي‌خواهند يک شرک انسان را پاك كنند, او را در دريا گرفتار مي‏كنند؛ اما وقتي مي‌خواهند همه شرکهاي او را بگيرند او را مبتلا به فزع اکبر قيامت مي‌كنند.

در آنجا انسان در همة شئون احساس فقر مي‌کند و احساس مي‌کند كه همه اسباب و تکيه‏گاه‏ها بي‏فايده هستند؛ اين موجب درک همه‏ي شئون اسماء حسناي الهي مي‌شود. به تعبيري انسان حضور حقيقت محمديه را با همه‏ي شئونش درک مي‌کند؛ و يا انسان به جايي مي‌رسد که اميرالمؤمنين (ع) را با همة شؤونش حاضر مي‌بيند و درك مي‌کند که ايشان همة امور را اداره مي‌کنند. بنابراين آن مقامي که بايد وارد آن شد, مقام بسم الله است. حالت انسان بايد حالت غريق باشد نه فقط نسبت به حياتش بلکه نسبت به همه شئونش. انسان زماني كه با همه‏ي شئون خود تکيه‏گاه حقيقي را پيدا مي‌کند آنگاه موحّد مي‌شود.

پس از آن براي انسان تفاوت نمي‌كند‌ روي زمين يا دريا، در هوا يا در کوير, در وقت آباداني و يا در روزگار قحطي باشد؛ او ديگر با بسم الله اداره مي‌شود؛ اسمي كه هيچ گاه از کار نمي‌افتد. به همين علت است که امنيت، نشاط و بشاشت موحدين هيچ‌گاه از آنها گرفته نمي‌شود.

ـ نقش ابتلائات در نيل به مقام بسم الله

در روايتي در «باب توحيد» حضرت مي‏فرمايند: اگر شما دوستان ما، به مقام انقطاع از غير و استعانت به خداي متعال نرسيديد خداي متعال بلافاصله شما را مبتلا مي‌کند تا آن وصمه شرک از شما برداشته شود؛ اگر انسان بسم الله نگفت, بلافاصله مبتلا مي‌شود. در روايت آمده است: «شخصي خدمت حضرت رسيد وقتي وارد اتاق شد, پاي او به چارچوب در گير کرد و زمين خورد. حضرت فرمودند: الحمد الله (قريب به اين تعبير) هر چه به شما برسد در اثر کارهاي خودتان است؛ «ما أصابکم من مصيبه بما كسبت ايديكم».

شخص گفت: آقا مگر چه کار کرده‏ام؟

حضرت فرمودند: بسم الله نگفتي».

يعني از زماني که او پايش را روي زمين گذاشت, تصور کرد که زمين خيلي محکم است؛ لذا با همين زميني که خيال مي‏كرد محکم است زمين خورد تا معلوم شود که زمين به خودي خود محکم نيست! يا در جاي ديگر شخصي خدمت حضرت امير المؤمنين (ع) رسيد و روي صندلي نشست زمين خورد و سرش شکست. حضرت او را دلداري دادند و آرام کردند؛ سپس فرمودند: «الحمد الله؛ خدا ثواب دشمنان ما را در دنيا قرار داده است. (با اينکه براي خدا کار نکرده و مستحق پاداش نيستند) اما مجازات دوستان ما را در دنيا قرار داده است.

عرض كرد: آقا مگر من چه گناهي مرتکب شده ام؟

حضرت فرمودند: چرا بسم الله نگفتي؟

اگر انسان در باطن و ظاهر به بسم الله استعانت نجويد (فاقد مقام بسم الله باشد) و به اسباب تكيه كند، تصور كند كه آن كرسي يا زمين محكم است، خدا با همان اسباب و تكيه‏گاه‏ها او را به زمين مي‏زند تا بفهمد كه اين اسباب نمي‌تواند انسان را حفظ كند.

کساني که در مقام بسم الله هستند در واقع در مقام توحيدند كه همان مقام غريق است؛ مقامي که در آن انسان هيچ کسي را ندارد؛ حتي در دنياي خود هم غريب است؛ «و ارحم في هذه الدنيا غربتي» او احساس مي‌کند تنها کسي که با اوست حضرت حق است. تا زماني که انسان براي خودش انيس گرفته و به اين غربت نرسيده است هيچ‌گاه خدا انيس او  نمي‌شود؛ «يا أنيس من لا أنيس له يا عماد من لا عماد له يا کنز من لا کنز له» کسي که هزار تکيه گاه دارد ديگر کاري به خداي متعال ندارد؛ اما زماني که تکيه‏گاه‏هاي او شکست آن‌گاه به تکيه گاه حقيقي مي‌رسد.

يکي از راههاي سير در توحيد توجه دائمي به افتقار و پس از آن انقطاع از اسباب و سپس استعانت از خداي متعال در همه شئون افتقار (که همان مقام بسم الله است) مي‏باشد؛ اين همان مقام موحدين است. البته مقامي از اين بالاتر نيز وجود دارد؛ هر چند اين مقام به راحتي حاصل نمي‏شود، زيرا اين مقام در ابتلاء و امتحان حاصل مي‌شود. انساني که هنگام گرسنگي از يک لقمه نان نمي‌گذرد, نمي‌تواند ادعاي مقام بسم الله كند. كسي که براي تأمين نياز خود، از مکروه، حرام و شبهه ناک عبور نمي‌کند در مقام بسم الله نيست.

اين انسان مشرک به اسباب است, اگر او مشرک به اسباب نبود و از حرام، مکروه و شبهه ناک عبور مي‌کرد، استعانت به اسم الله مي‌جست. ابتلائات انسان براي عبور تدريجي او از شرک‏ها، تعلقات و تكيه‌گاه‏ها است. سير رسيدن به مقام توحيد و استعانت, سيري است که در صحنه‌هاي امتحان محقق مي‌شود. يكي از معاني آيه‏ي «من يتق الله يجعل له مخرجاً» شايد همين باشد. خداي متعال انسان را در بن بست اسباب قرار مي‌دهد, اگر تکيه به اسباب کرد هميشه اسير اسباب است و مشرك مي‌ماند؛ اما اگر در بن‏بست‏ها توکل به خداي متعال كرد, آن زمان است كه خداي متعال او را نجات مي‏دهد؛ «يجعل له مخرجاً». به عبارت ديگر انسان را از بتهايش آزاد مي‌كند؛ انسان به اندازة تقوايش از اسارت شرک‏ها و بت‏ها نجات پيدا مي‌کند. خداي متعال از يك سو مال شبهه‏ناک در مقابل انسان قرار مي‌دهد و از سوي ديگر در انسان نياز به آن مال را ايجاد مي‏كند و راه حلال را هم مي‌بندد؛ حال اگر انسان تکيه به اسباب کرد, تا آخر اسير اسباب مي‌ماند. امّا اگر تکيه به اسباب نکرد, خداي متعال مشکل او را حل مي‌کند.

کسي كه به مقام بسم الله رسيد, در انجام هر كاري از اسباب بي‏نياز است. شايد منظور از عبارتي كه مي‏فرمايد: «بسم الله به اسم اعظم، از سفيدي چشم به سياهي آن نزديکتر است»؛ اين است كه کسي که در مقام بسم الله است, در مركز اسم اعظم خداست. با اين اسم هر کاري انجام مي‏گيرد و نياز به چيز ديگري نيست.

ـ امتحان به امر ولايت تنها باب ورود به مقام بسم الله

مي‏دانيم كه منظور از اسم اعظم، حضرت اميرالمؤمنين (ع) مي‏باشد، ورود به اين اسم و به نقطه ولايت, امتحان به امر ولايت را مي‏طلبد؛ «الباب مبتلابه الناس». انسان زماني که به اين مقام رسيد و به محيط ولايت الهي و به اسم اعظم الهي راه پيدا کرد در عالم همه کاره مي‌شود. «انت تقول لشي کن، فانا اقول لشي كن ...» اين از شئون ولايت مطلقه نبي اكرم (ص) و امير المؤمنين (ع) در نظام آفرينش است؛ مقام ولايت الله همين است. ورود به اين مقام, معناي «باب مبتلابه الناس» است. اگر انسان توانست از اين امتحان عبور كند و به اين باب وارد شود, به همان اندازه مستغني مي‌شود؛ البته شرط آن تقوي الهي است. اگر انسان بتواند در آن جايي که خداي متعال امتحان مي‌گيرد, تقواي الهي پيشه کند, ديگر از اين گونه سبب‏ها مستغني مي‌شود؛ اين مهمترين معناي «يجعل له مخرجاً» است؛ او را از محيط تعلق به اسباب، به محيط تعلق به اسم اعظم سير مي‏دهند.

به اين نكته هم بايد توجه كرد كه اسم اعظم در اختيار كسي قرار نمي‏گيرد چرا كه اميرالمؤمنين (ع) هيچ‌گاه در اختيار کسي قرار نمي‏گيرد. بلكه شأني از شئون اسم اعظم به انسان اعطا مي‏شود. لذا صاحب اسم اعظم كه حضرت امير (ع) هستند, بدون نياز به چيزي, عالم را اداره مي‌کنند. کل کائنات به اذن الله توسط وجود مقدس نبي اکرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) اداره مي‏شود كه اسم اعظم اعظم اعظم است؛ انساني هم كه در مقام بسم الله است به شأني از شئون ايشان مي‌رسد. راه رسيدن هم تقوي است كه به تدريج حاصل مي‌شود. اگر انسان تقوا نداشت ورود به محيط ولايت پيدا نمي‌کند «شيعتنا هم المتقون». شيعه ابتدا متقي مي‌شود سپس وارد محيط ولايت مي‌شود؛ محيطي كه محيط اسم اعظم و محيط بسم الله است. به تبع انسان اگر ورود به محيط ولايت پيدا نكند, در محيط مادون ولايت تا آخر اسير اسباب است و هيچگاه خروجي ندارد. مرحوم سيد مرتضي به يكي از شاگردانش كه در کلاس درس دير حاضر شده بود گفت: چرا دير آمده‏اي؟

شاگرد گفت: بايد از رودخانه عبور كنم. (شاگرد از بغداد مي‏آمد و بايد از دجله عبور مي‌كرد).

آقا نوشته‏اي به او داد و گفت: اين نوشته را در جيب بگذار و از اين به بعد از رودخانه عبور کن. چند روز که عبور كرد, با خود گفت: بايد ببينيم چه نوشته شده است. وقتي که نوشته را باز کرد ديد آن نوشته: «بسم الله الرحمن الرحيم» است؛ باخود گفت اين همان بسم الله خودمان است! پايش را روي آب گذاشت و فرو رفت!

انساني که در مقام بسم الله قرار دارد لازم نيست که از روي پل عبور کند. البته ممکن است زماني اين کار را انجام دهد ولي او ديگر وابسته‏ي به اسباب نيست بلكه همواره با مسبب الأسباب ارتباط دارد.

«والحمدالله رب العالمين»



[1] ـ مفاتيح، اعمال دهة اول ماه ذي حجه

[2] ـ مفاتيح الجنان.

[3] ـ خوب حضرت شهود مي‌کردند و به او تذکر مي‌دادند آنچه در محضر حضرت بود.

 
feed-image RSS مطالب