- هم اندیشی فلسفی(2)
جمعی از صاحب نظران و اساتید فلسفه جلسه دوم
اشاره:
تير ماه سال 1385 به دعوت فرهنگستان علوم اسلامي، جمعي از صاحب نظران و اساتيد فلسفه، جلساتي را براي دقت در ضرورتهاي نوين فلسفي، به ويژه «فلسفه شدن» تشكيل دادند. موضوع اصلي اين مباحث «چگونگي كاربردي شدن فلسفه» است.
در اين جلسات مباحثي از قبيل موارد زير مطرح شده است:
آيا فلسفه موجود ميتواند امتداد عيني يابد؟
آيا فلسفه موجود نيازمند تكامل نيست؟
موضوعات ضروري قابل بحث در فلسفه شدن چيست؟
مفهوم محوري فلسفي وارتباط آن با منطق مواد و منطق صورت چيست؟
روند دستيابي به اين مفهوم كدام است؟
وحدت وكثرت، زمان و مكان، حركت، علم واختيار بر اين اساس چگونه تعريف ميشوند؟
جناب حجت الاسلام والمسلمين سيد محمدمهدي ميرباقري در اين همانديشي دستاوردهاي فرهنگستان علوم اسلامي را در پاسخ به سؤالات فوق ارائه نمودند. اساتيد حاضر در جلسات همانديشي به قرار زير ميباشند:
حجت الاسلام والمسلمين محسن غرويان، حجت الاسلام والمسلمين دكتر عبدالحسين خسروپناه، حجت الاسلام والمسلمين دكتر رضا برنجكار، حجت الاسلام والمسلمين دكتر محمدتقي سبحاني، حجت الاسلام والمسلمين دكتر هادي صادقي، حجت الاسلام والمسلمين محمدجعفر حسينيان، حجت الاسلام والمسلمين عليرضا پيروزمند، حجت الاسلام والمسلمين مسعود صدوق و حجت الاسلام والمسلمين محمدمهدي محسني.
بررسي معاني مختف از كاربردي كردن فلسفه
اين موضوع ميتواند شكلها و تبيينهاي مختلفي داشته باشد كه بعضي از آنها منظور نظر نيست. بالاخره هر مفهوم فلسفي كاربردي به طور عام دارد. مسلماًَ منظور از كاربردي كردن فلسفه اين معناي عام نيست و نيز مقصود از كاربردي كردن فلسفه، اين هم نيست كه انتظاري را كه ما از علوم خاص داريم، از فلسفه داشته باشيم. يعني بي ترديد ما براي حل مسايل اجتماعي و در نهايت تدبيرهاي لازم براي پيش برد امور مختلف، در کنار فلسفه نيازمند به علوم تخصصي نيز هستيم. به عبارتي علوم تخصصي را نميتوان به هيچ وجه انكار كرد.
بنابراين معني امتداد فلسفه در عينيت، اين نيست كه فلسفه جايگزين علوم شود، يا كاركردي را كه از علوم متوقع هستيم، مستقيماً از فلسفه توقع داشته باشيم. پس آيا مقصود اين است كه فلسفه از طريق يك مكتب در عينيت جاري شود؟ اين نوع كاركرد را نميتوان منكر شد زيرا ممكن است شما از طريق عقلانيت، به مكتبي برسيد كه آن مكتب راهكارهاي مشخصي را براي زندگي اجتماعي درنظر گرفته باشد. اين نوعي ارتباط، بين فلسفه و كاركردهاي اجتماعي است و تاكنون اين نوع كاركرد را فلسفه ما داشته است. در حوزه اخلاق، در حوزه حقوق و امثال اينها ميتوان ارتباطي را بين فلسفه و يك مكتب اخلاقي يا حقوقي و يا مكتبي جامع مثل مكتب اسلام ديد. طبيعتاً اين كاركردها بر اساس اين فلسفه مبرهن ميشوند و در نهايت برهاني پشت سر آنها قرار ميگيرد كه ظاهراً اين نيز منظور نظر نيست.
معنايي نيز در كلمات بعضي از بزرگان هست و گمان ميكنم كه در اينجا هم مورد وفاق دوستان باشد كه اين حد براي كاربردي كردن فلسفه كفايت نميكند و آن معنا اين است كه رابطه بين فلسفه و علم از طريق موضوع برقرار ميشود. چون فلسفه از احوال كلي موجود، بما هو موجود، بحث ميكند و ثمره آن، تشخيص موهومات از حقايق است، قاعدتاً اثبات موضوعات علوم، متوقف بر براهين فلسفي است و آنگاه علوم به دنبال موضوعشان راجع به احوال و عوارض همان موضوع بحث ميكنند. كه در بعضي از عبارات مرحوم علامه طباطبايي(ره) آمده است. يعني بگوييم فلسفه، موضوع علوم را اثبات ميكند و سپس يك كاركردهايي را در تحليل وتوصيف آن موضوعات اثبات مينمايد. بنابراين فلسفه از اين طريق، نقش ايجاد ميكند اين نقش نيز قابل انكار نيست، اما براي كاربردي كردن فلسفه اين نيز كافي نيست.
دو احتمال ديگر را ميتوان پي جويي كرد كه با يكديگر تعارضي ندارند. يك اينكه بگوييم، وقتي فلسفه بخواهد كاربردي شود بايد اين براهين عقلي، جاري در فلسفههاي مضاف بشوند، يعني فلسفههاي مضاف، فلسفههاي مستقلي نيستند كه درشيوه و محتواي خود مرتبط با فلسفه پايه نباشند. بنابراين فلسفه بايد بتواند به گونهاي موضوعات مورد بحث خودش را تحليل كند كه در نهايت جاري در فلسفههاي مضاف شود، نه اينكه فقط موضوعات فلسفههاي مضاف را اثبات كند. و حتي در يك قدم جلوتر، فلسفه بايد در جميع امور اجتماعي سريان و جريان پيدا كند. البته قابل دقت است كه، چگونه فلسفه را در حوزه علوم و به خصوص در حوزه عقلانيتهايي كه نسبت به علوم، پايه هستند (فلسفههاي مضاف)، سريان و جريان بدهيم تا بتوانيم بگوييم اين مفاهيم كاربردي، هماهنگ با اين مفاهيم پايه هستند، و در واقع تجسد اين مفاهيم پايه در يك منزلت پايينتري هستند. و اين مفاهيم پايه هستند كه تبديل به يك شبكه مفهوم كاربردي ميشوند.
پس يكبار ميگوييم كه فلسفه فقط در فلسفههاي مضاف جاري ميشود، و يك بار ميگوييم كه فلسفه در خود مفاهيم كاربردي نيز جريان پيدا ميكند. يعني در نهايت شما يك منظومه هماهنگ مفاهيم كاربردي خواهيد داشت كه همه اين مفاهيم، نه تنها به صورت جزيرههاي مستقل عمل نميكنند و به هم مرتبط هستند، بلكه يك كارآمدي هماهنگ و منسجمي را در جهت يك هدف خاص، متناسب با آن فلسفه پايه ايجاد ميكنند. كه اين معرفتها حتماً در هدايت، برنامه ريزي و كارآمديهاي اجتماعي ضروري هستند. يعني ما نميتوانيم رياضيات كاربردي، فيزيك، شيمي، جامعهشناسي، روانشناسي و ساير علوم انساني و غيرانساني را از كاركردهاي اجتماعي حذف كنيم. منتهي آيا ارتباط فلسفه ما با اينها منقطع است؟ و نميتواند اينها را هدايت كند؟ و يا اينكه حداكثر، مثلاً اثبات موضوع براي رياضيات ميكند؟ مثلاً اثبات ميكند كه ما كم منفصل، يا كم متصل داريم و بيش از اين بين فلسفه و رياضيات و ساير علوم ارتباطي برقرار نيست.
بنابراين كاربردي كردن فلسفه، به معني امتداد دادن فلسفه در حوزه علوم كاربردي است. حال فلسفه بايد چه مراحلي را طي كند تا بتواند در حوزه مفاهيم كاربردي جريان و سريان پيدا كند؟
با توجه به اينكه شيوه علوم مدرن (به فرض كه شيوه قابل قبولي باشد)، شيوهاي هستند كه از طرفي مستند به تجربه هستند و از طرفي مبتني بر كميسازي، و سعي ميكنند اين كميسازي را در توصيف پديده ها، توسعه و تعميق بخشند، چگونه ميتوانيم در شناخت تجربي (حتي يك موضوع) و كميسازي اين شناخت تجربي و بيان اوصاف يك موضوع، درقالب كميتهاي رياضي، فلسفه را دخيل نماييم؟
«كلشناسي» و «كليشناسي»
بنابراين اگر بپذيريم كه به علوم نياز داريم، شناسايي موضوعات به وسيله علوم چگونه است؟ وقتي موضوعات توسط علوم شناسايي ميشوند. در واقع نوعي كلشناسي اتفاق ميافتد كه اين غير از مرحله كليشناسي است. يعني گاهي شيئي را به عنوان يك كلي و فرد از يك ماهيت ميشناسيم و به اصطلاح جنس و فصل آن را بيان ميكنيم ولي شناخت كاربردي موجود، اين نيست. نه اينكه اين نوع تعريف هيچ گونه كار آمدي ندارد، همين تعريفي كه در آن، موضوع خارجي را به جنس و فصل ميشناسيم، حتماً كاركرد دارد مثلاً ميتوانيم به وسيله اين تعريف، طبقه بندي كنيم و جايگاه يك موضوع را در نظام مفاهيم خودمان مشخص كنيم.
اما باز منظور ما از كاربردي كردن فلسفه، اين نيست كه فلسفه منتهي به تعريف پديدهها و اشياء، در قالب مفاهيم طبقه بندي شدة به جنس و فصل و امثال اينها شود. مثلاً فلسفه اصالت ماهيت، به نوعي در طبقه بندي ماهيات دخالت ميكندو در توصيف ماهيات خارجي نيز تأثير دارد و اين هم نوعي كارآمدي را براي فلسفه ايجاد ميكند و اين كارآمديها از قديم نيز در فلسفه بوده است. ولي اگر بخواهيم فراتر از اين به مطلب نگاه كنيم، بايد ببينيم علوم موجود كه كاركردهاي عيني اجتماعي دارند، چه كار ميكنند؟ آيا اين علوم به تحليل اشياء و جنس وفصل و آثار و لوازم آنها ميپردازند؟ يا اينكه اين علوم، اشياء را به عنوان يك كل داراي اوصاف كه نسبت رياضي بين اين اوصاف برقرار است ميشناسند؟ و در واقع اشياء را از طريق مدل يا مدلمند كردن، شناسايي ميكنند.
لوازم منطقي شناسائي اشياء از طريق مدل
اگر بپذيريم كه كارآمدي شناخت مدلي اشياء به صورت يك كل، كارآمدي برتر دارد و به ما قدرت بهينهسازي موضوعات را ميدهد، قاعدتاً فلسفه ما هم بايد به جايي برسد كه بتواند روش كميسازي تناسبات يك موضوع، و روش ايجاد نسبت بين اوصاف كيفي يك موضوع را تحويل دهد. همين طور كه شما در فلسفه منطق ارسطويي، بيان ميكنيد كه موجودات ماهياتي هستند كه اين ماهيات، ذاتيات شيء هستند و اين ذاتيات را نيز دسته بندي ميكنيد در واقع شما در فلسفه منطق تان براي مدلمند كردن شيء يك روشي را تعيين ميكنيد. ميگوئيد كه هر گاه شيئي را توصيف ميكنيد، حتماٌ ميبايست وجه مشترك و عام آن را كه در درون ذاتش هست و نيز وجه مختص در درون ذات آن را بشناسيد؛ يعني جنس و فصل. آنگاه اگر توانستيد همه ذاتيات مشترك و تمام ذاتي مختص آن را بشناسيد، ماهيات اين شيء را شناخته ايد. اين مدل توصيف كردن يك شيء، درواقع مبتني بر يك فلسفه منطق است، كه اين فلسفه منطق به شما ميگويد كه چگونه شيء را بر اساس مدل توصيف كنيد؛ يا حتي وقتي كه شما ميخواهيد براي اثبات لوازم يك شيء استدلال كنيد، فلسفه شماست كه به شما (البته در فلسفه منطق و فلسفه دليليت) ميگويد چگونه ميتوان لوازم يك شيء را شناخت. مثلاً بايد يكي از علل اربعه شيء حد وسط شود تا شما بتوانيد خصلتها و لوازم بعدي شيء را شناسايي كنيد. اين در واقع مدلمند كردن توسعه ادراكات است.
مدلمند كردن، شناسايي اوصاف كمي و كيفي و نسبت بين تغييرات آنهاست
فرض ميكنيم كه شناسايي موضوعات در همه سطوح كاركرددارند، ولي آن كاركردي به ما قدرت تصرف و بهينهسازي را ميدهد و كنترل تغييرات شيء را براي ما فراهم ميكند، كه بتواند شيء را به عنوان يك مجموعه، منظومه وكل در حال تغيير كه عواملي به صورت يك سيستم در درون آن است و بين اين عوامل يك نسبت رياضي برقرار است، بشناسد و بيان كند كه وقتي اين نسبتهاي رياضي تغيير ميكند، اوصاف كيفي شان نيز تغيير ميكند، تا بتوانيم بين تغييرات كمي و كيفي، نسبت برقرار كنيم و تبديل كميت به كيفيت را قاعدهمند و مدلدار كنيم. به عبارت ديگر بتوانيم مدلي براي شناخت نظام كميات واوصاف كيفي موضوع بدهيم تا بيان كند كه موضوع، داراي چه اوصافي است و چه نسبتي بين اين اوصاف وجود دارد؟
فرض كنيد كه يك دسته از اوصاف اصلي، و يك دسته فرعي و يك دسته تبعي هستند. يا در مدل ديگري ـ در اينجا نميخواهم مدل ارائه كنم ـ فرض كنيد كه اوصاف شيء اوصاف «توسعه، ساختار، كارآيي» هستند، يا به عبارتي اوصافي هستند كه ناظر به تكامل شيء هستند، و ظرفيت تكامل شيء را تبيين ميكنند، يا اوصاف ناظر به ساختار و نظام تناسبات هستند، يا اوصاف ناظر به كارآمدي و آثاري كه در بيرون ميگذارد هستند، در اينجا، محصول نسبت بين توسعه و ساختار كارآمدي است.
به هر حال منظور اين است كه وقتي شما بتوانيد اوصاف كيفي موضوع را مدلمند كنيد و بگوئيد كه اين اوصاف كيفي چه تناسبات كمياي دارند، و اين تناسبات كمي در چه صورتي تناسبات مطلوب است، و در چه صورتي تناسبات مطلوب نيست، سپس براي اينكه شيء را به طرف تناسبات مطلوب بهينه كنيم، بايد از كجا و به چه نسبتي تصرفات و تغييرات را شروع كنيد، در اين صورت قدرت تغيير هماهنگ را داريد.
مثلاً طبيب چه كار ميكند؟ طبيب در واقع اوصاف انسان را مدلمند مينمايد. تعادل مايعات را مدلمند ميكند. سپس يك نسبت رياضي بين آنها برقرار ميسازد و با توجه به شكل مطلوب آن كنترل و آسيبشناسي ميكند مثلا مختصات فردي را ميگيرد و ميگويد اين تعادل به هم خورده است.
نسبت به هم خوردگي اين تعادل را بررسي ميكند و ميگويد كه چگونه آن را بهينه كنيم. دقيقاً اين شيوه در اقتصاد و روانشناسي نيز هست، البته با تفاوتهايي كه مربوط به مختصات خود آن علوم است.
بنابراين اگر ما كاركرد عيني را براي كنترل تغييرات و بهينه آن بخواهيم، و معتقد باشيم كه اين كاركرد، محتاج به مدلي است كه بتواند نسبت بين كم و كيف را برقرار و چگونگي تبديل شيء را تفسير كند يا به عبارتي بيان كند كه چگونه اوصاف كيفي و كمي يك كل، متقوم به يكديگر تبديل ميشوند، و چگونه ميتوان نظام اوصاف كمي و كيفي يك موضوع را به صورت متقوم به هم ديد؟ چگونه كميت به كيفيت تبديل ميشود؟ و بالعكس؟ [البته اين روشن است كه مقصود ما از تبديل كميت به كيفيت اين نيست كه چگونه اين دو مقوله به يكديگر تبديل ميشوند. بلكه به اين معني است كه چگونه تناسبات كمي، مبدأ پيدايش يك كيفيت جديد ميشود، يا تغيير كيفيت، كميتها را نيز جابجا ميكند. البته اين كه اينها چه ارتباط پشت دستي با هم دارند كه تغيير تناسبات كمي به تناسبات كيفي ختم ميشود سخن ديگري است] به هر حال اگر ما چنين كاركردي را دنبال كنيم فلسفه بايد تا اين كاركرد امتداد پيدا كند.
نسبت كاربردي كردن فلسفه با حضور فلسفه در شناسايي، كنترل و بهينه تغييرات عيني
كاركردي و كاربردي كردن فلسفه، يعني امتداد دادن فلسفه تا شناسايي و كنترل تغييرات عيني است. يعني فلسفه بايد بتواند در نهايت در مفاهيم كاربردي كه به ما قدرت كنترل وبهينه تغييرات كل را ميدهند جاري شود. حال تغييرات كل، ميتواند تغييرات فيزيكي يك موضوع، تغييرات رواني يك انسان و يا تغييراتي در حوزه اقتصاد، سياست يا فرنگ جامعه باشد. مثلاً به ما قدرت كنترل و بهينهسازي اوضاع اقتصادي جامعه را بدهد. يا حتي تحليل بهينهسازي وضعيت رواني و اخلاقي يك انسان را بدهد. از دل فلسفه، مدل اخلاقي بيرون بيايد كه بگويد چگونه ميتوان اخلاق را مدلمند كرد و در اين مدل چگونه ميتوان تغييرات وضعيت اخلاقي را كميسازي كرد به طوري كه دقيقاً دستورات شما، همراه با دستورات كمي معين باشد. همان طور كه دستورات يك پزشك براي ايجاد تعادل، دستورات كمي هم هست.
به نظر ميآيد كه فلسفه قاعدتاً بايد چنين كاري را انجام دهد و بايد از طريق ايجاد مدل، براي شناسايي موضوعات به عنوان كل (كه نسبت بين اوصاف كيفي و اوصاف كمي نيز در اين مدل برقرار شده باشد)، يك قدم ما را به اين سمت هدايت كند.
شاخصههاي فلسفه عيني
البته در قدم بعد نيز بايد به ما بگويد كه اين نظام اوصاف كيفي و كمي را (كه شما براي يك شيء بيان ميكنيد) چگونه تغيير دهيد و بهينه كنيد؟ يعني احكام اين موضوع را براي ما بيان كند و به ما امكان تعريف يك موضوع، شناخت نظام اوصاف و نيز احكام آن را بدهد. يعني بگويد كه چگونه در تناسباتش تصرف كنيم تا به نتيجه برسيم؟ كه قاعدتاً علوم در حال انجام اين كار هستند.
اگر فلسفه بخواهد چنين كاري را انجام دهد، بايد مدل توصيف تناسبات كمي و كيفي يك موضوع و نسبت بين كم وكيف را داشته باشد وقبل از آن بايد فلسفه كميت و فلسفه بيان اوصاف كيفي (فلسفه كيف) يك شيء را داشته باشد.
مراحل جريان يافتن فلسفه تا مدل
بنابراين فلسفه بايد از تحليل نظري به اين مرحله تنازل پيدا كند. البته اگر توانست اين كار را بكند، يك قدم به كاربردي شدن نزديك شده است. در قدم بعد بايد بتواند اين مدلسازي و مدلمند كردن را خاص كند؛ بيان كند كه اگر اين مدل بخواهد در حوزههاي خاص بيايد، چه تعينات و خصوصياتي بايد پيدا كند؟
فرض كنيد اين مدلي كه به شما روش عام توصيف يك موضوع را ميدهد بخواهد در حوزه علوم تجربي بيايد، اين مدل بايد چه خصوصيت خاصي پيدا كند؟ اگر خواست در حوزه مدلسازي اجرايي بيايد ومثلاً براي دستگاه اقتصادي مدل اقتصادي، يا براي نظام سياسي جامعه، مدل سياسي داشته باشد چگونه در مدل اجرايي عيني جاري ميشود؟ يا چگونه ميتواند روش تحقيقات را در علوم، در حوزههاي خاص، مدلمند كند و جاري شود؟ پس اين روشي كه از دل اين فلسفه بيرون ميآيد، بايد به نظام مدلها تبديل شود. اين گونه نيست كه بتوانيد با يك مدل همه مفاهيم جامعه را هماهنگ كنيد. بلكه اين مدل بايد در حوزههاي خاص، تعينات و نسبيت خاص خود را پيدا كند كه امكان مدل دار شدن تحقيقات را در جاهاي مختلف فراهم كند.
بنابراين اگر فلسفه بتواند تبديل به فلسفهاي شود كه مدل شناخت موضوعات است و اين مدل شناخت نيز، نوعي فلسفه و نوعي استدلال و برهان است، كه در ادامه آن استدلالها و برهانهاي نظري است كه در مقام پايه اتفاق افتاده است، و بعد نيز بتواند روش جاري شدن اين مدل را در مدلهاي خاص و تبديل شدن آن به شبكه مدل تحقيقات و روش تحقيقات بيان كند، آنگاه ميتواند علوم را سرپرستي و مفاهيم كاربردي جامعه را به صورت سلسله مفاهيمي بر پايه مفاهيم بنيادي و محوري هماهنگ كند. و به تعبير ديگر اگر چنين چيزي اتفاق بيفتد مانند اين است كه فلسفه در حال تعين پيدا كردن است و در عين حال كثرت نيز پيدا ميكند. اين مفاهيم پايه كه مفاهيم عام و فراگير بودند، تعين پيدا ميكنند و با اين تعينات در مرحله عقلانيت كاركردي تنازل پيدا ميكنند. عقلانيت نظري از طريق روشسازي و مدلسازي در عينيت جريان پيدا ميكند البته ممكن است در خود مدلسازي نيز مفاهيم فلسفي باشد، سروكار ما در مدلسازي با فلسفه كمي يا فلسفه كيفي است. بايد برهان و استدلال بياوريم، ولي اين برهان و استدلال در طول فلسفه نظري، تعين اول فلسفه ماست.
اگر اين سير تعينات و تطورات در مفاهيم عقلي پيدا شد، از مفاهيم ساكن تبديل به مفاهيمي كه دائماً تعين و تنازل پيدا ميكنند ميشوند و يك شبكه مفاهيم كاربردي ميسازند كه آن مفهوم محورياي كه اين شبكه را هماهنگ ميكند وتعارضات و تناقضات اين شبكه را بر ميدارد، مفاهيم نظري، بنيادي و پايهاي فلسفه است.
نسبت مفاهيم پايه با تناظرسازي و تبديل مفاهيم
حال اينكه آيا چنين چيزي ممكن است يا خير را بايد در عمل پيجويي كنيم. از نظر تحليل نظري بعيد نيست كه بگوئيم ميتوانيم تناظرسازي كنيم و مفاهيم فلسفي را تنازل بدهيم. البته اين به معني تجافي نيز نيست بلكه به معناي تنازل است؛ ايجاد تناسبات مفهوم اول در مرحله دوم است، نه اينكه آن مفهوم تبديل به مفهوم دوم شود و خود نابود گردد بلكه به معني تنازل و تعين آن مفهوم در مرتبه پائينتر است. اگر بتوانيم شيوه و روشي را ايجاد كنيم كه فلسفه را در مراحلي تعين بدهد تا به مرحله كاركرد و مفاهيم كاربردي برسيم، آن گاه ميتوانيم بگوئيم كه اين مفاهيم كاربردي، تعينات مفهوم فلسفي ما هستند. آن حد معقول اوليه كه اين تعينات، ظهور و تناسبات آن هستند، فلسفه پايه ماست.
رابطه دين و علم بر اساس فوق
در نتيجه يكي از راههايي كه (نمي خواهم بگويم كه راه دقيقي است، هنوز جاي تأمل دارد) ميتوان براي برقراري ارتباط بين علم و دين بيان كرد، همين است. يعني اين توقع كه ما مستقيماً ارتباط بين علم ودين را از طريق گزارهها برقرار ميكنيم ( كه گاهي اين ارتباط را اين گونه برقرار ميكنند و توقعي كه از دين دارند اين است كه دين مستقيماً نسبت به گزارهها نظر بدهد و لذا علوم يا بايد نقلي باشند يا اصلاً ربطي به دين نداشته باشند) نيز اصلاح ميشود.
يعني ممكن است همان طور كه نسبت بين فلسفه وعلم را تبيين جديد ميكنيد. از همين منظر نسبت بين دين و علم را نيزاز نو تبيين كنيد و بگوئيد دين ميتواند از طريق هدايت عقلانيت و ايجاد يك عقلانيت هماهنگ، به كاركردهاي مطلوب خودش برسد. يعني ما كه نميتوانيم براي ايجاد كاركردهاي اجتماعي از عقلانيت بي نياز باشيم. اگر دين بتواند اين عقلانيت را هدايت كند و محور هماهنگسازي اين عقلانيت، ايمان قرار گيرد، آنگاه ارتباط بين دين و عقلانيت نيز برقرار ميشود.
البته در آغاز راه، نگاهمان اين نبود كه براي كاربردي كردن فرهنگ دين و اجرايي كردن آن، بايد چنين سيري را طي كنيم. اين نگاهي است كه تدريجاً پيدا شد. بر اساس اين نگاه ما بايد بتوانيم از طريق يك عقلانيت پايه، روش توليد فرهنگ را در حوزههاي مختلف هدايت كنيم، و سپس وقتي روش توليد فرهنگ در جامعه هماهنگ و هدايت شد، مفاهيم نيز بر پايه همان فلسفه پايه، هماهنگ ميشوند؛ يعني شما ميتوانيد از طريق ارتباط بين فلسفه و روش ها، در سطوح مختلف، رابطه بين فلسفه و علوم را برقرار كنيد. اين يك شيوه است كه بخشي از كار هم حتماً از طريق فلسفههاي مضاف خواهد بود، فلسفههاي مضاف نيز در واقع، تنازل فلسفه در مفاهيم نظري پايه، نسبت به حوزههاي مختلف علوم است.
البته در اين كه چگونه ميتوان بين كاركرد دين، فلسفه و علم ـ به اين معنا ـ هماهنگي ايجاد كنيم، (من فقط اشاره كردم) سخن پر دامنهاي است كه نسبت بين ايمان و عقلانيت، چگونه بايد برقرار شود؟ اينها حتماً بايد در يك نظام هماهنگ قرار بگيرند. يعني جامعهاي كه ايماني عمل ميكند، نبايد غير عقلاني عمل كند و عقلانيت آن نيز حتماً بايددر حد عقلانيت كاركردي و كاربردي تنازل پيدا كند و در عين حال ايماني نيز عمل كند.
البته اين بحث به نسبت بين وحي وعقل و حس و شهود بشر، بازگشت ميكند. يعني شهود، عقلانيت و حس بشر، چه نسبتي با وحي دارند؟ آن نيز سخن ديگري است كه بايددر فصل ديگري بدان پرداخت. (كه بسيار مهم است) اگر ما واقعاً توانستيم عقلانيت فلسفياي درست كنيم كه آن عقلانيت فلسفي، منتهي به علوم كاربردي شود كار مهمي انجام شده است.
فلسفه شدن، فلسفه چگونگي و فلسفهاي كه به دنبال تسخير بوده است، در غرب روش تحقيق خود را ايجاد كرده است. اصليترين جايي را هم كه تصرف كرده است، متدولوژيها است. سعي كرده است كه متدولوژيها را نيز به نسبت هماهنگ كند. (البته الان، بيشتر دنبال ايجاد يك وحدت رويه و هماهنگي حوزههاي علوم و يكپارچه كردن تحقيقات است) و لذا توانسته است كه مفاهيم فلسفي خودش را، كاربردي و كاركردي كند. غرب به دنبال يك نوع عقلانيت فلسفي بوده است كه اين عقلانيت، به دنبال كارآمدي عيني به وجود ميآيد و از طريق تصرف در متدولوژيهاي علوم و ايجاد نظام فلسفههاي مضاف چنين كاركردي را ايجاد كرده است.
اگر ما نيز بتوانيم يك چنين سيري را طي كنيم، انشاء الله به چنين نتيجهاي ميرسيم. فلسفهاي كه با اين نگاه پيدا ميشود، در عين اينكه به تفسير عالم ميپردازد، آن اصولي از تفسير جهان را بدست ميآورد كه به ما قدرت مدلمند كردن تغييرات عيني را ميدهد. البته نه اينكه با ساير حوزههاي فلسفي بيگانه باشد، ميگويد اگر جهان تفسيرش چنين است، بنابراين تدبيرش هم چنان ميشود. پس در اين نگاه تفسير نظري از جهان صرفاً به دنبال حل مشكلات ذهني و ايجاد انگيزه پژوهش در ما نيست، بلكه ميگويد كه من ميخواهم مفاهيم پايهاي را در تفسير كليت جهان بدست بياوريم كه بر هر موضوع، تغيير وحركتي (كه بعد ميخواهيد آن را از طريق فلسفه تان كنترل و كاربردي كنيد) حاكم باشد. منتهي به گونهاي ميخواهم تفسير كنم كه از دل اين تفسير، مدلمند كردن اين پديده و كنترل تغييرات آن نيز، بيرون بيايد. يعني آن تفسير بتواند تنازل پيدا كند. در واقع در اينجا تفسير فلسفي ما، يك جهت خاص هم پيدا ميكند. يعني درعين اينكه اين فلسفه ميخواهد ايمان ما را عقلاني كند ميخواهد به گونهاي جهان را تفسير كند كه ايمان را در حوزه حيات اجتماعي، كاربردي كند تا بتوانيم بگوييم كه عملكرد اجتماعي ما، هماهنگ با ايمان ماست. به تعبير ديگر، هميشه واسطه بين ايمان و عمل و واسطه بين عقل عمل وعمل اجتماعي، حتماً عقل نظر است.
واسطه بين ايمان و عمل
البته ممكن است بگوييد كه اين حرف صحيح نيست. فلسفه نبايد مبتني بر ايمان تفسير كند. اما ما معتقد هستيم كه همه همين كار را ميكنند. فلاسفه مسلمان، مبتني بر ايمان شان جهان را تفسير كردند. لذا ره آوردهايي از فلسفه يونان را كه با ايمان شان سازگار نبود به گونهاي كنار گذاشته اند. به هر حال انسان مجموعه وجودي اش را هماهنگ ميكند. نميخواهم بگويم كه دراين هماهنگي، ايمان متغير اصلي است يا عقلانيت نظري. اما در هر صورت، بايد اين هماهنگي وجود داشته باشد البته بايد بگونهاي باشد كه ايمان ما را كاربردي كند و ايمان ما را در تصرفات عيني مان كارآمد كند. بخصوص در تصرفات عينياي كه در دورههاي جديد اتفاق افتاده است كه كلسازي ميكنند، آن هم يك كل بزرگ كه به اصطلاح توسعه هماهنگ پايدار است و آن كل را مديريت ميكنند. يعني ميخواهند همه شئون جامعه را به صورت هماهنگ و در يك مسير پايدار هدايت كنند. اگر ما بخواهيم كه ايمان مان را در اين سطح كارآمد كنيم، حتماً احتياج به يك عقلانيتي داريم كه آن عقلانيت، اين كارآمدي را داشته باشد و آن عقلانيت بايد بتواند جهان را به نحو عام تفسير كند آن هم تفسير ناظر بر موضوعي كه ميخواهد در آن تصرف كند و بگونهاي نيز بايد تفسير كند كه بتواند در قدم بعد بر مبناي آن، جهان را مدلمند كند؛ از مدل عام تا مدلهاي خاصي كه موضوعات خاص را براي شما مدل دار ميكند.
اگر ما چنين تعيناتي را بتوانيم بتدريج از ايمان به فلسفه واز فلسفه نظري به حوزه روشها و سپس به حوزههاي مفاهيم كاربردي بياوريم، آنگاه ميتوانيم بگوييم كه ايمان مان تعين عيني پيدا كرده است. بنابراين ميتوانيم بگوييم كه اين توصيف ازاين پديده و تغيرات آن،تعين و تجسد ايمان ما است. تجسد آن عقلانيت پايه ما است، تنازل آن عقلانيت پايه است كه در هر مرتبهاي كه تنزل پيدا ميكند، به تعينات، تكثرات و كاركرد عيني نزديكتر ميشود.
موضوعات ضروري فلسفه عمل
البته موضوعات خاصي است كه فلسفه بايد به آنها بپردازد. يعني فلسفهاي كه نتواند وحدت و كثرت، زمان و مكان، معرفت، شناخت و آگاهي و سپس اختيار انسان و نسبت بين اين اختيار و آگاهي و نسبت بين وحدت و كثرت و نسبت بين زمان و مكان در موضوعات را تبيين كند، قاعدتاً نميتواند به ما مدلهايي را بدهد كه آن مدلها به ما قدرت تغيير وضعيت موجود خارجي را (يعني تصرف در نظام موضوع خارجي را) بدهند. حتماً بايد يك تحليل فلسفي از نظام موضوعات، وحدت وكثرت آنها، ساختار تغييرات، تكامل و توسعه موضوعات داشته باشد تا بتواند بگويد كه علم واراده چه نسبتي با اين موضوع خارجي دارد. تا به من بگويد كه چگونه ميتوانم در آن موضوع تصرف كنم.
س: از منظر شما كارآمدي فلسفه معرفتي است يا اينكه هرمنوتيك يا عينيتي هم هست؟
فلسفه، كاركرد تحيلي و كاركرد عيني
ج: توضيح دادم كه فلسفه غير از كاركرد تحليلي، بايد كاركرد عيني داشته باشد. منتهي مقصود ما اين نيست كه فلسفه بدون جاري شدن در علوم كاربردي، امكان كاركرد عيني پيدا كند، يعني در يك نظر مقصود اين است كه فلسفه به دنبال خودش، شبكه علوم خاصي را ايجاد كند، و محور يك شبكه مفاهيم كاربردي شود و از اين طريق الزامات خودش را در عمل پياده كند، در اين صورت فلسفه هم كاركرد معرفتي دارد و هم تا هر كجايي كه موضوعات جاري شود، را تحليل و اثبات ميكند و از آن طرف نيز ميتواند از طريق امتداد يافتن در حوزه علوم، كارآمدي عيني پيدا كند. اما در واقع اين كاركرد همان كاركرد فلسفه است. حتي به يك معنا اگر ايمان را نيز جاري در عقلانيت و علوم كنيد، ايمان نيز كاركرد عيني پيدا ميكند و اصولاً ايمان نميتواند به كاركرد عيني برسد، الا از طريق مفاهيم كاربردي. به طور مثال من ميخواهم بر اساس ايمان خودم نماز بخوانم، تا ياد نگيرم كه چگونه بايد قيام، ركوع و سجود و اجزا و شرايط نماز را رعايت كنم، نميتوانم اين ايمان خودم را تبديل به عمل كنم.
بنابراين سادهترين جاري شدن ايمان در ساحت عمل، از تبديل شدن به يك رفتار ساده تا تبديل شدن به يك نظام سياسي و اجتماعي در جامعه و يا الگوي بزرگ كلان در مقياس بين المللي، حتماً بايد از بستر عقلانيت عبور كند. يعني اگر شما عقلانيت نظرياي نداشته باشيد كه كيفيت جاري شدن ايمان را، در حوزه عمل قاعدهمند كند، به عمل ختم نميشود، و به ميزاني كه عقلانيت ما، ميتواند جاري شدن ايمان را به صورت هماهنگ تدبير كند، اين ايمان واقع ميشود. مثلاً فقه، براي همين درست شده است. فقه يكي از علومي است كه نحوه هماهنگسازي رفتار انسان را، بر اساس ايمان تبيين ميكند.
بنابراين ادعا اين بود كه فلسفه غير از تفسير جهان، بايد به ما بياموزد كه چگونه جهان را تغيير دهيم. البته نميخواهم بگويم كه تنها كارآمدي فلسفه اين است و يا اگر فلسفهاي اين كار را نكرد، فلسفه نيست، بلكه منظور اين است كه ما چنين فلسفهاي نياز داريم.
البته ما هيچ فلسفه نظرياي نداريم كه مطلقاً به عمل مربوط نشود بالاخره وقتي انسان بفهمد كه واقعيت جهان چگونه است و جايگاهش در جهان چيست اين نگاه، حتماً در عمل او اثر ميگذارد. منتهي گاهي تبديل به يك نگاه قاعدهمند ميشود و مثلاً از طريق يك مكتب در عمل او حاضر ميشود، و گاهي حتي از اين پيچيدهتر نيز ميشود. يعني در مكتب جاري و سپس عقلانيتي را درست ميكند تا جريان اين مكتب را درعينيت منسجم كند. يعني اين طور نيست كه فقط از طريق مكتب در عينيت تصرف كند. فرايندي را كه عرض كردم، فرايند پيچيده تري است و ما از اين فراتر ميرويم و ميگوييم كه فلسفه بايد به اين ساحت وارد شود كه بتواند كاركرد عيني را بر مبناي خودش هماهنگ كند.
مثلاً ميگويد كه خداي متعال هست آنگاه بايد بگويد كه چگونه ميتوان بر اساس اين ديدگاه در جهان تصرف كرد.
نسبت بين تحليل فلسفي با توصيف علمي
شهيد مطهري در كتاب «علل گرايش به ماديگري» ميفرمايند كه يكي از عللي كه غرب به فلسفههاي مادي روي آورده است، اين است كه با توسعه علوم درغرب، كم كم احساس كردند كه وقتي دانايي انسان افزوده ميشود، نيازمند به خدا نيست. در حالي كه اين گونه نيست. اين مطلب فلسفي كه خدا هست يا خدا نيست، منافاتي با علوم ندارد بلكه بحث اين است كه آيا اين مناسبات علمي كه در عالم هست و ما ميشناسيم، وابسته و متعلق به يك غني مطلق با همان معناي فلسفي هست يا نه؟ و الا اين مناسبات علمي، منافاتي با آن تحليل فلسفي از عالم نخواهد داشت. دقيقاً منظور ما همين است كه آيا هر تحليل فلسفي، با هر توصيف علمي ميسازد؟ يا اگر من ميگويم كه خدا هست، بايد توصيف كاركردي من از جهان، (توصيفي كه به من قدرت تصرف و تسخير ميدهد) متناسب با تفسير نظري ام از جهان باشد و اتفاقاً مشكل غرب نيز همين است. وقتي غرب فلسفه چگونگي را ايجاد و بدنبال آن در جهان تصرف كرد، اين گونه نبود كه اين فلسفه چگونگي اش، منفصل از فلسفه چيستي و چرايي باشد. در عمق اين فلسفه، تحليل از چيستي وچرايي جهان است. و چون آن چيستي و چرايي مادي بر فلسفه چگونگي حاكم ميشود، كاربردها را نيز، كاربرد مادي ميكند.
نسبت فلسفه با تعينات خاص و تبيين عام
البته تفسير فلسفه از جهان، تفسير شامل است و تفسير متعين موضوعي نيست. درحالي كه تفسير علمي، تفسير متعين است. مثلاً فلسفه طب كاري به درمان بيماري زيد يا بيماري خاص ندارد فلسفه نيز هيچ گاه مستقيماً به تعينات خاص نميپردازد و تعين خاصي را تفسير نميكند، ولي مفهومي كه ميدهد، مفهوم عامي است كه بتوان همة تعينات را در آن جهت عمومي ومشترك، بر پايه اين فلسفه، تبيين كرد.
حرف ما اين است كه فلسفه عقلانيت پايه (تبيين عامي كه در همه تعينات جاري است) همان گونه كه جهان را تفسير ميكند، بايد تبييني باشد كه:
1 ـ بتواند به تبيين اين تعين خاص منتهي شود تا نسبت به اين تعين خاص كاركرد پيدا كند.
2 ـ روش جاري شدن آن را نيز تا تفسير تعين خاص ايجاد كند.
در غير اين صورت اگر نتواند الزامات خودش را تا تبيين اين تعين خاص بر پايه آن تفسير عام، ايجاد كند، گسست بين فلسفه ومفاهيم كاربردي پيدا ميشود. ما دنبال چنين چيزي بوديم و معني كاربردي كردن فلسفه را نيز، همين ميدانيم، و آن چه كه دنبال شده است، پيش از آنكه به دنبال ايجاد يك فلسفه و كاربردي كردن فلسفه باشد، به دنبال كارآمدي دين درعينيت بوده است. منتهي به اينجا رسيده است كه كاركرد دين در عينيت، حتماً بايد از طريق ايجاد يك شبكه مفاهيم باشد. كه مفاهيم پايه اين شبكه همان مفاهيم بنيادي است كه از آن به فلسفه تعبير ميشود.
منتهي با نگاه خاصي كه اين مفاهيم فلسفي را، تحت تأثير ايمان مذهبي تفسير ميكند. ايمان مذهبي بايد بتواند تبديل به يك عقلانيت هماهنگ شود اين عقلانيت در يك سطح، همان عقلانيت نظري است كه عالم را با برهان، تبيين نظري ميكند، چيستي وچرايي عالم را تبيين ميكند. غير از اين بايد بتوانيد فلسفه را، تا جايي بياوريد كه بگويم عالم را به گونهاي بر پايه تبيين از چيستي و چرايي عالم تفسير كرده ام. اگرگفتم كه عالم تعينات اسماء و صفات است واگر گفتم كه عالم مخلوق است، ميتوانم بر پاية آن، بگويم كه اين موضوع خاص، چه تغييراتي دارد؟ معادله تغيير اين موضوع را متناسب با آن تفسير بدهم.
فلسفه و علم مدرن
س: فرق اين فلسفه وعلم مدرن چيست؟
ج: اين دو حتماً تغاير دارند اما در يك شبكه ونظام قرار ميگيرند. اگر تغاير را نبينيد، آنگاه بايد متد و موضوع فلسفه، با آن يكي شود. درحالي كه موضوع فلسفه، كليتر و متد آن نيز متد عقلاني است، بهتر است در اينجا تعريف بدهيم: مقصود من از فلسفه، همان عقلانيت كلي است. ولي گاهي اين عقلانيت كلي را در حدي در نظر ميگيرم كه پديدهها را به عنوان يك مفاهيم كلي تفسير كند؛ يعني از دل مفاهيم، انتزاع مفهوم ميكند واز طريق ايجاد شبكه عام انتزاعي، سايهاي بر جهان ميافكند وجهان را تحت ظل خود، تفسير ميكند. گاهي اوقات ميگوييد كه ما ميخواهيم ضمن قبول اين مفهوم، مفهومي را بدهم كه در وراي آن يك مقدار تنزل دارد ـ هر چند كه اين هم فلسفه است ـ ولي ميخواهيم روشي را از دل اين فلسفه بيرون بياوريم (كه اينجا فلسفه و روش خيلي به هم نزديكتر ميشوند) و فلسفهاي را ابداع نمايم كه اين فلسفه، غير از اينكه جهان رابه صورت اجزاء يا مجموعهاي از اجزاء يا مفاهيم كلي ميشناسد، در جائي كه ميخواهد تفسير كند، به عنوان يك كل هم بتواند عالم را مدلمند كند. ما اين را هم جزء فلسفه ميدانيم. يعني فلسفه همان تحليل عالم است و نبايد روي موضوع خاص برود. اما گاه موضوع خاص به شيوه كلي و ارتباط مفاهيم كلي به هم تحليل ميشود ومثلاً ميگويند كه انسان است. انسان هم ناطق يا ضاحك است. اما يك بار هم ميگوييد كه من نميخواهم به صورت خطي، ارتباط مفاهيم كلي عالم را تحليل كنيم، اگر بخواهم كل در حال تغيير را (كل نظام خلقت) بشناسم، در اين تغيير چه اوصاف و چه نسبتهايي برقرار است. و اين نسبتها چگونه رياضيسازي ميشود. ما تا اينجا را هم فلسفه ميدانيم.
س: آيا شما فلسفههاي مضاف را جزء فلسفه ميدانيد؟
ج: جز شبكه فلسفه ميدانيم. يعني فلسفه خودش يك شبكه است كه يك قطب دارد كه اين مثل همان فلسفه عامي است كه شما ميفرماييد.
س: آيا شما فلسفه را دانشي ميدانيد كه همه اينها اجزايش هستند ...
ج: يك نظام دانش ميدانيم گاهي از دانش تعريفي ارايه ميشود كه مقصود همان علم است كه لابد يك موضوع داشته باشد و .. كه اين معني منظور ما نيست. به يك معنا حتي معادلهاي را هم كه شما براي كنترل تغييرات اقتصادي ميدهيد، فلسفه است. اما تجسد فلسفه است. اگر شما بتوانيد در ايجاد عقلانيتي كه توليد ميكنيد فلسفه را تنازل بدهيد فلسفه در معادله تان هم حاضر است. اما نه به معناي اينكه معادله، فلسفه است. بلكه فلسفه شما، در فلسفه مضاف هم حاضر است . بنابراين يك شبكه علوم داريم ... من يك مثال ميزنم. شما هستهاي را ميكاريد اين هسته درخت ميشود. اقتضائات اين هسته در درخت وجود دارد. اگر اين هسته هلو بود آنگاه درخت هلو ميشود و اگر انجير، درخت انجير. فلسفه شما بايد بتواند تا همه جا مناسبات خودش را ببرد. اگر نتوانست، بلافاصله به آن پيوند ميزنند. يعني پيوند ديگري به بدنه اين ميزنند و جلو ميبرند. پيوند بيگانه با ريشه، اين هم اتفاق افتاده است.
ادامه دارد
|