جمعه  -  ۱۲. شهریور ۱۳۸۹  -     
مقالات و گفتارها انقلاب و مدرنیته نگاهی جامع به علل شکل‏گیری رسانس"عبدالعلی رضایی"

نظر شما


کد امنيتی
بازخواني عکس

PDF چاپ نامه الکترونیک
  1. نگاهی جامع به علل شکل ‏گیری رسانس(انقلاب صنعتی)

حجت الاسلام والمسلمین دکتر عبدالعلی رضایی

 

اشاره:

مقاله حاضر به منظور آشنایی اجمالی با عوامل تحول آفرین در غرب به رشته تحریر در آمده است. بر آن شدیم دریابیم چه عواملی محور و محتوای این تحولات را رغم زده؟ تا شناخت نسبتاً درستی از سیر تحولات غرب بدست آید. مطالعات غرب شناسی از خاستگاه‏های مختلفی انجام گرفته است، رویکردهای مطالعاتی را می‏توان بر حسب ابعاد ایدئولوژیک، فلسفی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی طبقه بندی نمود. در این مطالعه هدف ما یک نگاه چند بعدی به خاستگاه تولد و نقطه تحول و تبدیل وضعیت و دگرگونی غرب است، از این رو رویکرد ما مجموعه‏ای از رویکرد‏های تاریخی، اجتماعی و ایدئولوژیک است.

 

چکیده:

این مقاله کوششی است برای ردیابی راه طولانی و پیچاپیچی که انسان غربی در عصر تحولات تاریخ خود تا روزگار ما پیموده است.

عوامل بنیادی تکامل تاریخی، تقابل گرایشات اجتماعی، پیدایش بینش­ها و تفکرات، شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، رویداد­ها موجب پیدایش تحولات و دگرگونی جامعه غربی شده كدام است؟ در اينجا سعی شده تا حد امکان برای اين پرسشها جوابی ارائه گردد.

اما همچنان که از عنوان مقاله بر می­آید. در اینجا رویداد­ها و مجموعه عوامل موثر در پیدایش رنسانس به طور مختصر بررسی شده­اند. هدف اصلی آن است با جوهر و ماهیت حقیقی مراحل متوالی تکامل تاریخی و گرایشات بنیادی پیشرفت گریز ناپذیر جامعه غربی بطور درست و صحیح و بدور از هرگونه پيش­داوری آشنا شویم، تا بتوانیم در مواجهه با این پدیده از موضع فعال و نه منفعلانه برخورد نماییم و در تمدن سازی دینی که در دستور کار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران است از تجربیات تاریخی گذشته درس­ها و عبرتهای لازم را آموخته و بکار گیریم.

 

 

قرون وسطا

برای شناخت صحیح علت پیدایش رنسانس باید گذشته و ظرفی که در آن رنسانس شکل گرفته بدرستی مورد بررسی قرار گیرد، زیرا پدیده­های نو مبتنی بر حوادثی شکل گرفته­اند که در گذشته ریشه داشته­اند.

قرون وسطا دوره­ای نسبتا طولانی از تاریخ غرب را در بر می­گیرد. این دوره از سده چهارم میلادی آغاز می­گردد تا سده چهاردهم یعنی تا عهد رنسانس ادامه می­یابد.

«علی رغم این که برخی از نویسندگان و روشنفکران غربی علت اصلی ظلمانی بودن بخش اول قرون وسطا (بین 500 تا 1000 میلادی) در جهان غرب را ناشی از حضور دین و کلیسا در این دوران می­دانند، آنچه در این قرون رخ داد بیش از آن که معلول حضور دین و کلیسا باشد نتیجه شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه اروپایی بوده است. مسیحیت در قرون اولیه میلادی به عنوان یک دین اخلاقی و کاملا معنوی و عرفانی ظهور کرد. با وجود این، مسیحیت، علاوه بر فقدان اصول راسخ و متقن اعتقادی و ایمانی، فاقد دو عنصر اساسی دیگر بود.

الف) مسیحیت برنامه منظم و فراگیری برای زندگی فردی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی جوامع بشری نداشت.

ب) مسیحیت از قوانینی که دخالت مستقیم در امور سیاسی را برای کلیسا توجیه کند بی­بهره بود، بلکه برعکس، متون مقدس مسیحی شدیداً با برنامه­های اجتماعی و سیاسی، معارض بودند. در این قرون، امپراتوری و سپس پادشاهی و در نهایت فئودال­های منطقه روم بودند که نقش تعیین کننده­ای در تحولات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و اجتماعی برخوردار بودند. کلیسا و دین نیز که تشکیل حکومت و دخالت در امور سیاسی را از وظائف خود نمی­دانست در خدمت نظام سیاسی و اقتصادی قرار گرفت و در واقع مشروعیت بخشی به این نظام را ایفا می­کرد.»[1]

 

رویداد­های مهم و تحول آفرین

در قرون وسطا، علاوه بر ظهور و نفوذ مسیحیت که از تأثیر قوی و پایداری در تحولات دینی و فرهنگی غرب برخوردار بوده است. حوادث مهم دیگری روی داد که در شکل گیری تحولات سیاسی، فرهنگی و فکری مغرب زمین در دوره­های بعدی بی تأثیر نبود.

1ـ نفوذ فرهنگی اسلام در غرب قرون وسطا در سالهای 711 تا 1086 میلادی که با فتح اسپانیا به دست مسلمانان انجام گرفت.

2ـ جنگ­های دویست ساله صلیبی­ها در خلال سالهای 1095 تا 1391 میلادی روی داد.[2] 

3ـ پیدایش روشنفکری غربی: تاریخ نگاران، قرن دهم و یازدهم را مبدأ شکل گیری کامل زندگی شهری بر شمرده­اند. با وجود این، روشنفکری در قرن دوازدهم واقعا قابل تشخیص گردید.[3]

زمینه­های پیدایش رنسانس در پایان سده­های میانه

در پایان سده­های میانه شرایط بوجود آمده اجتماعی موجب گردید تا روشنفکران برخلاف نظر اربابان کلیسا تعلیمات مذهب رسمی قرون وسطا را زیر سئوال بردند، در اصول و مبانی خدشه وارد کنند. این برخورد رفته رفته زمینه جدایی دین از صحنه زندگی و سیاست را فراهم ساخت، به غلط شایع شد که به انزوا کشاندن دین از صحنه زندگی و سیاست موجبات تکامل و پیشرفت علمی و صنعتی غرب را فراهم آورده در صورتی که واقعیت غیر از این بود.

در پایان سده­های میانه دین داری نوینی پدیدار شد که حاصل واکنش جامعه به زیاده طلبی اربابان کلسیا بود این دین داری نوین به جای پرداختن به مباحث کلامی تاکید بر شرکت در مراسم دینی، کمک به بیچارگان، آموزش کودکان و نگارش رساله­های دینی می­کرد چنین نظامی که توسط گرهارت هلندی پایه گذاری شد. البته بهترین نمونه و الگوی دین داری نوین را می­توان در نوشته توماس اکمپیس تحت عنوان تأسی به مسیح جستجو کرد.[4]

 

رنسانس عصر دگرگونی ژرف و نقطه عطف در حیات مادی انسان معاصر

پایان سده میانی آغاز دوران جدیدی بود که می­توان آنرا عصر دگرگونی ژرف در اندیشه­ها و روش­های اندیشه سده­های میانی نامید. در واقع پیدایش این خیزش بزرگ (رنسانس علمی)، مادر تمدن و تکنولوژی موجود به حساب می­آید لذا بررسی این نقطه عطف در حیات مادی انسان معاصر از اهمیت زیادی بر خوردار است.

رنسانس[5] اصطلاحا دوره­ای را گویند که در اواخر سده­های میانی و آغاز سده چهاردهم به وجود آمد و تا سده شانزدهم ادامه یافت، در واقع، رنسانس «نه یک دوره زمانی بلکه یک شیوه زندگی و تفکر بود که از طریق بازرگانی، جنگ و اندیشه­ها از ایتالیا به سراسر اروپا گسترش یافت.»[6]

« اما براستی چرا چنین شد و چه ضرورتی برای وقوع چنین انقلابی در چنین سطحی عمیق و تأثیر گذار وجود داشت؟ به بیان بهتر خاستگاه اجتماعی چنین تحولی ژرف چه بود؟ پاسخ به این سئوال با تأمل در ساختار سیاسی، فرهنگی و اقتصادی قبل از رنسانس که از آن به قرون وسطی یاد می­شود؛ قابل دسترسی است. درحقیقت شرایط پیچیده و دیکتاتوری مذهبی ـ سیاسی کلیسا و حاکمیت قشر مرفه که از سفره مسیحیت محرف ارتزاق می­کرد و فشار روزافزون به عموم مردم خصوصا نخبگان جامعه باعث شد بذر مخالفت عملی در زمین جامعه آن روز کاشته شود.[7] به عقیده لوکاس، این دیدگاه که با رنسانس سپیده ویژگی­های مطلوب زندگی نوین دمید دیگر پذیرفته نمی­باشد. وی می­گوید: «اصطلاح رنسانس به جای آنکه بر نوزایی تمدن دلالت کند، تنها به معنای دگرگونی­های فرهنگی مهمی است که پس از 1300 م در ایتالیا رخ داده و تا پیش از 1600 به سایر بخش­های اروپا گسترش یافته است.»[8]

«به دیگر بیان، جرقه این آتش نه در محافل سیاسی و بدست سیاستمداران حراف بلکه در محافل هنری و بدست نقاشان، معماران، پیکر تراشان و شاعران آن ایام زده شد و در قالب یک اثر نقاشی، یک ساختمان بدیع و یا یک تندیس نوین تبلور یافت. این انقلاب خاموش در حال تکوین و گوش کلیسا از شنیدن صدای پای آرام اما سنگین آن ناتوان بود. در واقع مخالفت عملی نخبگان نسبت به وضع حاکم با نوعی دهن کجی هنری به ارزش­های غلط و رایج آن ایام شروع شده بود. شاید همین نخبگان نیز در اوان این اصلاح طلبی غیر رسمی نمی­دانستند که چنین حرکت­هایی اگر رنگ استمرار بخود بگیرد و با پی ریزی بنیان­های علمی و تصرف در مفاهیم راکد، همراه باشد؛ می­تواند در بلند مدت بنیان تحجرحاکم را در هم شکند. هر چه بود بالاخره این اتفاق افتاد و بتدریج فلسفه علوم و سپس متدولوژی آن براساس دیدگاهی مادی گرایانه پی ریزی شد و سپس با استقرار این مبانی، روش تولید علوم کاربردی مادی رخ نمایاند و توانست بر پایه این مبنا، سه بنای علوم نظری، تجربی و کاربردی را که هنوز به صورت آکادمی­ها و دانشگاه­های معاصر سازمان دهی نشده بود؛ پی ریزی گردد.[9]

 

عوامل موثر و فرآیند شکل گیری رنسانس

در رابطه با این تحول آرام، عمیق و گسترده علمی توجه به چند نکته مهم ضروری است که می­توان از آن­ها به عنوان عوامل و ویژگی­های رنسانس یاد کرد.

 

1ـ تأثیر پذیری رنسانس از شکوفایی علوم در مشرق زمین

با کمی دقت معلوم می­شود که شروع این خیزش علمی در مغرب زمین دقیقا همزمان با اوج شکوفایی علوم مشرق زمین بود که شدیدا و مستقیما تحت تأثیر هفت قرن حاکمیت مسلمانان در منطقه وسیعی از جهان و طی سه قرن جنگ­های خونین صلیبی صورت گرفته بود. از این رو هیچ عقل سلیمی نمی­تواند تأثیر دانشمندان مسلمان اسلامی را بر حرکت علمی مغرب زمین انکار کند. در واقع بخشی از مخالفت عملی نخبگان غرب با حاکمیت کلیسا در آن زمان ناشی از نوعی عقده درونی بود که خود را از دوران شکوفایی علوم و تمدن مشرق زمین، تعامل ناخواسته فرهنگی با دیار شرق بود که فضای دیگری از معاش و معاد را فراروی ایشان گشود.

تاریخ نویسان غربی در خصوص تأثیرگذاری کشور گشایی مسلمانان بر فرهنگ اروپا و تأثیر پذیری از فرهنگ اسلام در جنگ­های صلیبی چنین می­گویند:

«سلطه سیاسی کشور­های عرب در قرن­های هشتم، نهم و دهم به ویژه در نواحی مرکزی خلافت و شبه جزیره اسپانیا و پرتغال، با پیشرفت­های عظیم فرهنگی توأم بود. علم با گام­های غول آسا به پیش رفت و باعث تکامل تمامی آن چیز­هایی گردید که از جهان باستان به ارث رسیده بود.

دست آوردهای علمی این دوره، مخصوصا در رشته­های ریاضیات، نجوم، پزشکی، تاریخ و جغرافیا چشم گیر بود. اعراب، برخی از کشفیات چینی­ها نظیر قطب نما، کاغذ و باروت را به اروپا منتقل کردند. آن­ها با این که بخش اعظم فلسفه خود را از گذشته به ارث گرفته بودند، تحت تأثیر تعالیم مذهبی اسلام، در این زمینه به پیشرفت­هایی قابل ملاحظه دست یافتند. فلسفه اسلامی، با وجود ماهیت مذهبی اش، جنبه­های خردگرایانه داشت.

اعراب به پیشرفت فن دریانوردی، استراتژی نظامی، صنایع و معماری نیز کمک کردند. ادبیات اسلامی با کارهای نویسندگانی چون «ابن اسحاق» و «طبری» رونق گرفت و در کشور­های خاورمیانه و ایران، شاعرانی بزرگ نظیر فردوسی و خیام به جهان عرضه کرد.[10]

«هر چند جنگ­های صلیبی به هدف سیاسی مورد نظر شوالیه­های اروپایی منجر نگردید، ولی برای فرهنگ اروپا نتایجی مهم در بر داشت. اروپایی­ها با فرهنگ پیشرفته شرق آشنا شدند و روش­های پیشرفته کشاورزی و فنون صنعتی را که در آن مناطق امری عادی به شمار می­رفت، آموختند.[11]

 

2ـ انسان گرایی (اومانیسم)

آغاز عصر سرمایه داری با پیدایش یک نهضت فکری و فرهنگی به نام رنسانس مشخص می­شود. رنسانس یا عصر انسان گرایی، با پیدایش شیوه جدید تولید سرمایه داری و طبقه بورژوازی توأم بود. پیشرفت و گسترش اقتصادی، ضربه­ای مرگبار بر پیکر فلسفه قرون وسطا که کلیسای کاتولیک مدافع آن بود وارد آورد. این فلسفه می­کوشید تمام امیدهای انسان به استقرار نظام عادلانه اجتماعی را به آن دنیا موکول کند، و به او می­آموخت که انسان در جریان عمر فانی خود فقط باید به خداوند امیدوار باشد. اما بورژواهای کارخانه دار، فقط به نیرو، ابتکار و فعالیت خویش متکی بوده و فلسفه اومانیستی هم انسان را محور اصول خود قرار داده بود. عنوان رنسانس که به دوره گسترش فلسفه اومانیستی در سراسر اروپا اطلاق می­شود، نشان می­دهد که این دوره، دوره «تجدید حیات» فرهنگ کلاسیک بود. انسان گرایان، دست آورد­های بزرگ علمی و مخصوصا دست آورد­های هنری یونانیان و رومیان را از نو کشف کرده و به تقلید از آن­ها پرداختند و مخصوصا کار را از همان جا که آن­ها رها کرده بودند، ادامه دادند.

نخستین جوانه­های فرهنگ اومانیستی در ایتالیا سر برآورد و بلافاصله سریعا در سراسر اروپا پیشرفت کرد. یکی از مهمترین عواملی که به اشاعه این فرهنگ نو کمک کرد، کشف چاپ در اواسط قرن پانزدهم توسط «یوهان گوتنبرگ» آلمانی بود.

بزرگ ترین شخصیتی که در خط الرأس فرهنگ مذهبی قرون وسطا و فرهنگ جدید اومانیستی ظاهر شد «دانته آلیگیری» (1321-1265) شاعر فلورانسی بود. او منظومه مشهور «کمدی الهی» را به زبان ایتالیایی نوشت و این اهمیت بس حیاتی داشت. در قرن چهاردهم و پانزدهم، شعور ملی در بسیاری از کشورها تشکیل شده بود و نویسندگان انسان گرای با وجود تسلط شان بر زبان­های باستانی و با وجود این که تمام مقالات علمی خود را به زبان لاتین می­نوشتند، برای نوشتن آثار ادبی به زبان بومی خودشان متوسل می­شدند.

آثار نویسندگان انسان گرای، انعکاسی از جنبه­های گوناگون زندگی اجتماعی آن زمان بود. مضامین آثار آنان غالبا از موضوعات زمینی انتخاب می­شد نه آسمانی، و قهرمانان آن­ها نیز مردم عادی بودند نه شوالیه­های تخیلی. از جمله شاعران، نویسندگان و نمایشنامه نویسان این دوره که شهرتی جهانی به دست آوردند، باید از «فرانچسکو پترارک» و «جیووانی بوکاچیو» در ایتالیا، «فرانسوا رابله» در فرانسه، «اولریخ فون هوتن» در آلمان، «اراسموس روتردامی» در هلند، «میگوئل سروانتس» در اسپانیا و «ویلیام شکسپیر» در انگلستان نام برد.

عصر رنسانس، عصر شکفتگی هنر نیز به شمار می­رود. نقاشان و مجسمه سازان پیرو اصول رئالیستی، صادقانه دنیای اطراف خود را مجسم کرده زیبایی جسم انسان و لطافت روح او را می­ستودند لئوناردو داوینچی، میکل آنژ، رافائل، تیسیان، ولاسکه، رامبرانت و دیگران.

عصر رنسانس، در عین حال، عصر اکتشافات بزرگ علمی بود. اومانیست­ها برخوردی تجربی با جهان داشتند و دانشمندان همین دوره بودند که شالوده علوم طبیعی معاصر («کاردانو» و گالیله)، مکانیک (لئوناردو داوینچی و گالیله)، نجوم (کوپرنیک و گالیله)، تشریح و فیزیولوژی («وسالیوس» و «هاروی») و تبیین مادی طبیعت (فرانسیس بیکن و جوردانو برونو) پی ریزی کردند.

در زمینه سیاست، اومانیست­ها مدافع قدرت دولت متمرکز بودند زیرا این دولت، حفظ نظم و قانون را تضمین می­کرد. آنان به کلیسای کاتولیک که می­گفت نظام فئودالی، درست مانند جهان به طور کلی توسط خداوند آفریده شده است و بنابراین هرگونه اعتراض به نظام موجود در حکم گناه می­باشد، حمله می­کردند.[12]

 

3ـ اصلاح و بازسازی دین

از دیگر عوامل شکل گیری و ویژگی رنسانس اصلاح دین مسیحیت و حاکمیت کلیسا بود.

«بسیاری از کشورهایی که در مسیر تکامل سرمایه داری گام نهاده بودند، اصلاحاتی در کلیسا به عمل آوردند. آن­ها با کلیسای کاتولیک رم قطع رابطه کردند، پاپ را به عنوان رهبر کلیسا نپذیرفته و او را نیز تابع فرمانروایان وقت، پادشاهان، شاهزاده­ها یا حکمرانان شهر­ها دانستند و تعالیم کلیسا را با منافع بورژوازی سازگار کردند. «ژان کال ون» یکی از رهبران عمده اصلاح دین بود و معتقد بود که بازرگانان و کارخانه داران ثروت مند باید به رستگاری در آن دنیا مطمئن باشند، ولی کارگران با وجدان هر چه تمام تر برای اربابان شان کار کنند چون فقط با چنین کاری است که خواهند توانست به افرادی ثروت مند و مرفه تبدیل شوند. کالون از بردگی و استعمار و تمام شرارت­های دوران تجمع اولیه سرمایه دفاع می­کرد.

تمام کشورهایی که اقتصادی پیشرفته داشتند مذهب پروتستان را پذیرفتند. این مذهب جدید، در بخش اعظم اروپا پذیرفته شد؛ مذهب جدید به شکل تعالیم لوتر در کلیسای لوتری آلمان بود و از حکومت شاهزادگان حمایت می­کرد، یا به شکل تعالیم «زوینگلی» مصلح سویسی که تعالیم خود را با منافع بازرگانان شهری و بورژوازی صنعتی مطابقت داده بود.

تمام کوشش­های کلیسای کاتولیک برای بدست آوردن قدرت پیشین، بی نتیجه ماند. سلسله «ژزویت ها» که در سال 1540 تأسیس شده بود، با وجود ماهیت اخلاقی، تیز هوشی و نفوذ زیرکانه اعضای آن، فقط در چند کشور (آلمان، لهستان، لیتوانی) توانست گوسفند گم کرده ره را پس از مدتی سر گردانی در بدعت گذاری (یا اصول مذهب پروتستان) به گروه مؤمنان باز گرداند.[13]

 

4ـ نو اندیشی و ساختار شکنی

این برداشت که انقلاب رنسانس اساسا هیچ دستاورد مثبی برای بشریت در بر نداشته، اشتباه است و این برداشت نیز که این خیزش علمی، در نهایت به یک حرکت عمیق فرهنگی منجر شد و توانست بنیان نظام­های سیاسی سراپا ظلم را نابود کند به غایت خطا و دور از انصاف است. شاید مهم ترین دستاورد­های این تحول در ساختار اجتماعی جوامع را بتوان در نو اندیشی هدف مند و ساختار شکنی خرد گرا خلاصه کرد.

در واقع رنسانس از یک سو به ساختار حاکم جواب منفی داد و از سوی دیگر توانست تمامی داربست­های یک انقلاب اجتماعی را در سطحی وسیع از جهان به خوبی بنیان نهد. قطعا پیش از رنسانس نیز حرکت­هایی ضعیف و غیر قاعده مند از سوی اقشار مختلف مردم به مخالفت با ساختار حاکم صورت گرفته بود؛ اما هیچ گاه دو خصوصیت خردگرایی و نو اندیشی را توأمان در بر نداشت. همین ویژگی­ها بود که امروزه نیز ورد زبان قشر روشنفکر مآب جوامع دیگر می­باشد و همواره از آن جهت مخالفت با ساختار جامعه خود بهره می­جویند.

 

5ـ مرزبندی میان دو حوزه عقل و دین

بسیاری از پیش تازان رنسانس و خواص جامعه آن روز، موحد و دارای اعتقادات مذهبی بودند. شاید یکی از بزرگ ترین دغدغه­های این افراد قربانی شدن مذهب، در مذبح کلیسا بود؛ لذا عزم خود را برای انهدام این تفکر، که با تقدس خود ساخته نیز همراه بود؛ جزم کرده بودند. در عین حال که از این حقیقت مسلم نیز نمی­توان چشم پوشی کرد که جهت گیری بعدی انقلاب رنسانس، نه مبتنی بر اعتقادات توحیدی بلکه براساس نگرش عمدتا مادی و از زاویه تنگ دانش­های نظری، تجرتی و انسانی تماما از صبغه غیر الهی برخوردار شد.

در حقیقت خواص موحد در آن زمان به خوبی شاهد بودند که دین حاکم نمی­تواند پاسخ گوی نیازهای بشری، خصوصا در بعد نظام معاش جامعه باشد؛ لذا عملا یک مبارزه منفی از درون قشر هنرمند بر علیه روابط حاکم شروع شد. شاید بهترین تعبیری که برای دین مورد ادعای کلیسا جایز باشد عبارت دین حداقل است. به این معنا که برداشت­های دینی تنها می­تواند بخشی از نیازهای انسانی را که نوعا معطوف به امور معنوی است پاسخ گو باشد؛ اما خود را موظف به اداره عینی جامعه نمی­داند.

ویل دورانت در این باره چنین می­گوید:

«در اینجا راه از عقل نظری بدون ایمان دینی به سوی ایمان دینی بدون عقل نظری است. ولتر چکیده عصر روشنگری و دایره المعارف و قرن عقل بود. هیجان گرم فرانسیس بیکن، تمام اروپا را (بجز روسو) قانع و مطمئن ساخته بود که عقل و منطق می­تواند تمام مسائل را حل کند و «استعداد کمال بی پایان» انسان را روشن سازد. کوندورسه در زندان «جدول تاریخ پیشرفت ذهن انسانی» را در 1793 نوشت. این کتاب اعتماد عالی قرن هیجدهم را به عقل و علم نشان می­دهد و برای مدینه فاضله راهی جز تعلیم عمومی نمی­شناسد. حتی آلمانيها صلب و محكم نيز مرد روشنفكري مانند كريستيان وولف و نويسنده اميدوار خوش بینی مانند لسینگ داشتند. پاریسیهای سبک روح این عقل متأله را در «ربه النوع عقل» به شکل زن دلفریب برزن و کوی مجسم کردند.

این ایمان به عقل در اسپینوزا بنای با شکوهی از منطق و هندسه ساخت: جهان یک دستگاه ریاضی است و می­توان آن را به برهان و قیاس از روی اصول مسلمه از پیش شرح و وصف کرد. مسلک عقلی بیکن در هابز به شکل یک الی دو مادیگری آشتی ناپذیر در آمد؛ چیزی جز «جزء لایتجزی و خلأ» وجود ندارد؟ از اسپینوزا تا دیدرو، اجزاء متلاشی شده ایمان در پشت سر عقل پیشرو پراکنده بود: اصول کهن یکی پس از دیگری از میان می­رفت؛ کلیسای گوتیک عقاید قرون وسطا با جزئیات لذت بخش و عجیب و غریبش در هم می­ریخت؛ خدای باستانی با خانواده بوربون­ها از تخت سلطنت فرود می­آمد؛ بهشت جای خود را به آسمان و فضا می­داد و دوزخ فقط یک کلمه هیجان انگیز محسوب می­شد.

هلوسیوس و اولباک کفر و الحاد را چنان باب روز کردند که حتی کشیشان نیز به آن متمایل گشتند؛ لامتری برای فروش این کالا به آلمان رفت تا تحت عنایت و توجه پادشاه پروس بازارش را رونق دهد. هنگامی که در سال 1784 لسینگ به یاکوبی گفت که از اسپینوزا پیروی می­کند و بدین ترتیب او را مات و مبهوت ساخت، خود نشانه این بود که عقل پیروزمند به اوج خود رسیده و ایمان و دین به حضیض افتاده است.[14]

نتیجه این نگرش، انزوای دین در عرصه اجتماع و محدود کردن حاکمیت دین به امور فردی و معنا کردن مذهب به رابطه فردی میان انسان و خدا بود. این مهم، از یک طرف معلول کج اندیشی کلیسا و نیز حاکمیت اسلام تحجّر بر بخشی وسیع از جوامع اسلامی و از طرف دیگر معلول توسعه قلمرو علوم جدید و تعّدی به حریم وظایف و اختیارات دین بود.

متأسفانه امروزه نیز این نگرش نسبت به تعالیم الهی در جوامع اسلامی حکم فرماست و هر جا که از سرپرستی عینی جامعه و رسیدگی به نظام معاش مردم سخن گفته می­شود؛ بلافاصله تمامی نگاه­ها متوجه علم و حاکمیت آن می­گردد. در واقع یک نوع مرزبندی رسمی میان وظیفه دین با وظیفه علم حتی در جوامع اسلامی نیز بچشم می­خورد که کمترین ضایعه آن، ایجاد شکاف میان دو حوزه اعتقاد و عمل شهروندان جامعه می­باشد. این تناقض رفتاری نسبت به باورهای دینی، روح افراد را در منگنه بلاتکلیفی گرفتار کرده و نهایتاً آن­ها را به این گرایش غلط می­رساند که؛ اصولا دین از توان مندی لازم برای اداره جامعه برخوردار نیست. شاید این بزرگ ترین اتهامی باشد که امروزه غالبا از سوی روشنفکران علم گرا و مذهب گریز بر پیکره دین وارد می­شود و البته مادامی که نگرش ما به دین، از پوسته روئین آن که به احکام، اخلاق و عرفان فردی معطوف است فراتر نرود و برای دین الهی در ارائه پیش فرض­های اصلی علوم مورد نیاز جامعه و بنیان سازی معادلات کاربردی، بر اساس آموزه­های دینی، نقشی قائل نشویم و کماکان همان مرزبندی پر رنگ اما نا صحیح را میان علم و دین پذیرا باشیم و از ضرورت هماهنگی میان فلسفه و علم و دین یا از عرفان، برهان و قرآن (با محوریت دین و قرآن) سخن نگوئیم، جامعه خود را در مسیر ایجاد تمدن جدید اسلامی قرار نداده و با تفاوت نه چندان زیاد، خود را به جامعه جهانی و سرنوشت محتوم آن الصاق کرده ایم. این پایان راه آن دسته از جوامع اسلامی است که نمی­خواهند و یا نمی­توانند مبتنی بر کلمات وحی آینده دیگری را برای شهروندان خود رقم بزنند.

 

6ـ ظهور حکومت عامه یا دموکراسی

آن چه در آغاز راه نصیب طرف داران نهضت رنسانس شد یک انقلاب علمی نبود؛ بلکه این ثمره در قالب یک رفرم سیاسی نمود پیدا کرد. در واقع آن چه با یک مخالفت عملی و در قالب یک حرکت هنری از ایتالیا شروع شده بود پس از سال­ها توانست نظر صائب خود را بر نظام حاکم کلیسا تحمیل کند و آن­ها را به احترام گذاردن به آراء عموم و نوعی دمکراسی بدوی وادار نماید. این خیزش عمومی توانست طی حداقل سه قرن مبارزه مستمر و بدون در اختیار داشتن فلسفه سیاسی مدوّن، راه را برای استقرار نظام­های دمکراتیک یا شبیه آن فراهم نماید و رأی اکثریت را به عنوان فصل الخطاب گزینش اجتماعی تعریف کند.

همین ایده توانست مبنای تحول در نظام اجتماعی مغرب زمین شود و مردمی را که قرن­ها با ساختار سلطنت­های موروثی و حاکمیت اشراف نالایق خو گرفته بودند؛ به تدریج با چنین فضایی که در بطن خود می­توانست از نقاط روشنی نیز برخوردار باشد آشنا نماید. از اینجا بود که نطفه دمکراسی بسته شد و امروز نیز به عنوان یک بها یا یک بهانه در اختیار ارباب سیاست قرار گرفته است.

ویل دورانت دموکراسی را محصول برخورد طبقه محروم با طبقه اشراف می­داند.

«معمولا دموکراسی نتیجه انقلاب بر ضد حکومت اغنیا است. «سودپرستی طبقه حاکمه موجب خواهد شد که روز به روز از عده آن کاسته شود» (نظیر آنچه مارکس درباره «از میان رفتن طبقه متوسط» می­گوید)، «و بر قدرت توده مردم افزوده گردد تا آنجا که بر ضد طبقه حاکمه قیام کنند و دموکراسی را برقرار سازند.» تسلط «طبقه فقیر» مزایایی در بر دارد. «رأی فرد فرد اشخاص در حال عادی پست تر از رأی کسانی است که از علم و اطلاع برخوردارند، ولی رأی قاطبه مردم خوب خواهد بود. با این همه حکومت عامه (دموکراسی) روی هم رفته پایینتر از حکومت اشراف (آریستوکراسی) است. زیرا مبنای آن فرض غلطی است درباره مساوات افراد؛ «این فرض مولود این نظر است که افرادی که از بعضی جهات (مثلا از جهت قانون) مساویند در تمام جهات دیگر نیز باید مساوی باشند؛ چون مردم در آزادی برابرند باید به طور مطلق در هر چیزی برابر باشند.» نتیجه آنکه شایستگی و کفایت فدای اکثریت شود، در صورتی که اکثریت را می­توان با نیرنگ فریب داد. چون مردم زود فریب می­خوردند و خیلی زود عقیده شان بر می­گردد، باید رأی را محدود به اشخاص با درایت ساخت. آنچه ما می­خواهیم ترکیبی از حکومت اشراف و حکومت عامه است.

حکومت متکی بر قانون اساسی این ترکیب مبارک را در بر دارد. این حکومت بهترین حکومت ـ یعنی حکومت مبنی بر تربیت اشرافی ـ نیست؛ بلکه بهترین حکومت ممکنه است. «ما باید تحقیق کنیم که بهترین قانون اساسی برای اکثر ممالک چیست و بهترین راه زندگی برای بیشتر اشخاص کدام است؛ نباید عالیترین شکل را که از حد اشخاص عادی بالاتر است در نظر بیاوریم و نباید یک تربیت عالی را که نتیجه مساعدت طبیعت و اوضاع و احوال است مقیاس قرار دهیم و نیز نباید یک مدینه ایدئالی را که فقط در خیال و آرزو وجود دارد وجهه همت خود سازیم؛ بلکه باید آن راه زندگی را در نظر بگیریم که اکثریت مردم بتوانند در آن سهیم باشند و متوجه آن طرز حکومتی بشویم که اغلب مملکتها می­توانند به آن برسند.» «باید از اصلی شروع کرد که مورد استعمال کلی داشته باشد، یعنی آن قسمت اجتماع که می­خواهد حکومت را به دست داشته باشد باید قویتر از دسته دیگر باشد.»؛ مقصود از قوی این نیست که فقط در عده یا ثروت یا کفایت یا قوای نظامی قوی باشد بلکه باید ترکیبی از همه این امور باشد و از جهات «آزادی، ثروت و فرهنگ، و اصالت حسب و همچنین عده برتری داشته باشد.» حال ما چنین اکثریتی را که پشتیبان قانون اساسی ما خواهد بود از کجا به دست بیاوریم؟ شاید طبقه متوسط بهتر از همه باشد و اینجا نیز همان اصل حد وسط به میان می­آید و حکومت قانون اساسی حد وسطی میان حکومت عامه و حکومت اشراف خواهد بود. اگر در تمام مقامات بر روی تمام مردم باز شود حکومت ما کاملا دموکراسی است و اگر فقط محدود به اشخاص شایسته و آزموده و خبیر گردد حکومت کاملا آریستوکراسی است. از هر جا که بحث سیاسی را شروع کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که تعیین اغراض و مقدرات اجتماع با خود اجتماع است ولی برای رسیدن به اغراض و هدفهای اجتماع فقط باید مردم خبره و آزموده انتخاب گردند. انتخابات به شکل دموکراسی است ولی انتخاب شوندگان فقط مردم آگاه و بصیر و با کفایت خواهند بود.[15]

بنابراین ذهن نظریه پردازان دمکراسی در آن زمان بیشتر به تلاش برای نظام دادن به این فکر جوان و نو ظهور معطوف بود. لذا به این فکر افتادند که برای تحقق کامل اهداف خود یک نظام فکری عمیق را بنیان گذارند تا بتوانند این فکر را به صورت یک قاعده عملی و قابل ارائه در اختیار جوامع زیر سلطه قرار داده و از این طریق حاکمیت خود را بر جوامع دیگر اعمال نمایند. در واقع هر چند در ابتدا آن چه ذهن رهبران سیاسی و نظریه پردازان نهضت رنسانس را بخود مشغول داشته بود؛ صرفا پایان دادن به حاکمیت صدها ساله تحجر کلیسا بود. اما با مشاهده تأثیر رواج نظریه دمکراسی در قالب انقلاب کبیر فرانسه و تأثیرات شگرف و وسیع آن، اکثر نقاط مغرب زمین به فکر ارائه این نگرش به صورت یک دیدگاه علمی افتادند. آن­ها دریافتند که دمکراسی می­تواند نقطه آغاز مناسبی برای ايجاد یک تمدن نوین باشد؛ اما تا رسیدن به این هدف، خود را نیازمند تحول در فلسفه و متد علوم می­دیدند. از این رو می­توان مدعی شد که انقلاب سیاسی در مغرب زمین مقدم بر انقلاب علمی بودم که نهایتاً به سه انقلاب صنعتی، نوگرایی و فرانوگرایی ختم شد.

اگر چه تا زمان تحقق انقلاب سیاسی هنوز فلسفه سیاسی آن به صورت کامل تدوین نشده بود اما چارچوب اصلی آن در ذهن رهبران رنسانس به خوبی شکل گرفته بود. بنابراین می­دانستند که باید سه شرط مشروعیت، معقولیت و مقبولیت را به عنوان سه پایگاه دمکراسی به خوبی تنقیح کنند تا بتوانند انگیزه، اندیشه و رفتار جامعه را با این تفکر نو ظهور هماهنگ نمایند. در واقع سه وجه فوق، مترادف با سه عنوان، پایگاه قدرت، اطلاع و ثروت دمکراسی است که باید این ایده را مورد حمایت قرار دهد.

به هر حال انقلاب سیاسی غرب مقدم بر انقلاب فرهنگی و تولید علوم و تکنولوژی مادی بود؛ ولی براساس یک فلسفه مدون صورت نگرفت. مدت­ها بعد که خلأ مفاهیم و معادلات پشتیبان، به خوبی احساس شد؛ یک عزم فراگیر برای تأسیس هدف مند فلسفه، متدولوژی و علوم کاربردی سازماندهی گردید. البته نقطه آغاز رنسانس نیز با یک رفرم در عرصه هنر رقم خورد که به دنبال آن حرکت­های ضعیف سیاسی نیز شکل گرفت.

 

7ـ سکولاریسم[16]

چهره خشنی که کلیسای آن زمان از دین ترسیم کرده بود از یک سو و حاکمیت تدریجی فلسفه مادی بر تمامی پیکره مفاهیم و علوم توسط رهبران فکری رنسانس از سوی دیگر باعث شد افکار و میل عمومی جامعه رفته رفته به نوعی از دین گریزی مبتلا شود و انسان خسته از صد­ها سال امر و نهی خود ساخته پاپ­ها و کاردینال­ها را به سوی نفرت از دین سوق دهد. متأسفانه یکی از آفات بزرگ تفریط گری کلیسا و افراط گری رهبران رنسانس، همین بی مهر شدن بسیاری از شهروندان جامعه نسبت به اصل حاکمیت دین بود که دامنه نفوذ آن حتی به روابط فردی میان انسان و خدا نیز کشیده شد. انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 و سپس انقلاب کبیر روسیه در سال 1912، گویاترین نمونه­های این رویکرد منفی نسبت به دین هستند که مردم خود را در برابر دو گزینه ادامه پذیرش حاکمیت تحجر بر روابط اجتماعی و یا گردن نهادن به روابط جدید با محوریت انسان مداری قرار دادند. طبعاً انسان متأثر از نظام جور که از اعمال ولایت خود ساخته بر روابط اجتماعی نیز شادمان بود و پذیرش احکام الهی را در روابط اجتماعی، مساوی با ادامه محرومیت و فقر و فساد می­دید؛ خود بخود بطرف گزینه دوم متمایل می­شد. غافل از آن که یک گزینه دیگر نیز می­توانست با درایت دین مدارانه رهبران رنسانس فرا روی ایشان قرار گیرد و آن تمسک به آموزه­های اصیل توحیدی و تنظیم روابط اجتماعی بر این اساس بود که متأسفانه به دست غفلت یا تغافل سپرده شد؛ چرا که چنین جوامعی، حکم مار گزیده­ای را داشتند که از هر ریسمانی به وحشت می­افتادند.

س. پ. سنو (C.P.Snow) در این باره چنین می­گوید: «انقلاب صنعتی قرن نوزدهم اروپا که محصول و ثمره دانش فرانسیس بیکن است، تنها امید فقرا و مسکینان بوده است.» و زمانی که «ماشین خدای اصلی و حقیقی اینان شد»؛ دیگر انسان­ها علی الاصول حاضر نبودند اصل و اساس زندگی و حیات این جهانی خود را با حیاتی که مملو از ترس خدا و محصور در یک جامعه ابزار و آلات بود، معاوضه کنند.[17]

در هر حال درخت این نهضت در حال تنومند شدن بود و یکی از ثمره­های نو در عرصه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آن، همین تفکر سکولاریستی بود. بر اساس این دیدگاه، تاریخ مصرف مذهب در عرصه تنظیم روابط عینی بسر آمده و عصر جدید انزوای مذهب در بعد اجتماعی و شکوفایی علم و علم گرایی در عرصه مدیریت عینی آغاز شده بود. در واقع تفکر سکولاریسم، از متن مخالفت با کلیسا زاده شد و عرصه سیاست، از حوزه مذهب و اندیشه­های دینی تفکیک گردید. مهم ترین دلیل آن ها، حفظ شأن دین و نیالودن دامان آن به لوث سیاست زدگی بود. به اعتقاد آن­ها بهتر است که دین کماکان در همان فضای رزم آلود خود باقی مانده و به ارشاد مردم بسنده کند و سیاست نیز همچنان سکّان تدبیر مُدن را در دست گیرد تا جوامع، دچار بحران نشده و امور اجتماعی به عاقبت قرون وسطی دچار نگردد.

 

8ـ زیباشناسی و هنر

با مروری دیگر بر نحوه تولد رنسانس می­توان به پرسش­های فوق پاسخ داد. در حقیقت شاه بیت این غزل طولانی، هنر و زیباشناسی خاص تمدن موجود است. زمانی که پسند عمومی از طریق هنر و با استفاده از ادبیات خاص اداره جامعه بتدریج تحت تأثیر قرار می­گیرند؛ آنگاه می­توان امیدوار بود که بستر پرورشی جامعه برای حضور یک اندیشه نو که از قدرت زایش مفاهیم، ساختارها و محصولات نو نیز برخوردار است در حال آماده شدن است. آفرینش این بستر با سر پنجه هنر صورت می­گیرد و این ابزار نیز مانند همان مفاهیم و ساختارها، ریشه در همان اندیشه فلسفی دارد که بعدا قرار است به صورت یک تمدن و تکنولوژی بالنده تجسم یابد. حال هر چه قدرت عملی این اندیشه و هنر بیشتر باشد؛ سرعت حضور و وسعت آن در عینیت بیشتر خواهد بود. فلسفه و هنر مادی فعلی تا کنون ثابت کرده که از این قابلیت برخوردار است. پس رمز حضور و حتی فراگیری اندیشه رنسانس در جامعه جهانی را باید در زیباشناسی مادی جستجو گرده­اند. البته این نوع زیباشناسی به خاطر ناهماهنگی آن با فطرت انسانی نمی­تواند ماندنی باشد و امروز نیز آثار اولیه ورشکستگی سیاسی در پیکره نظام اجتماعی مادی رخ نشان داده است. از این واقعیت نیز می­توان چشم پوشی کرد که سیصد سال، مردم مغرب زمین یا دیگر ملل غرب زده از پشت همین عینک دود ی به جهان و خالق آن نگریسته­اند.

 

مکانیزم تأثیر هنر در تغییر پسند جامعه

رمز این حضور فراگیر را باید در هماهنگی کامل هنر و ادبیات اداره جامعه مادی با فلسفه حسی و دمکراسی که به عنوان زیر ساخت تمدن موجود عمل می­کند؛ دانست. اما باید دید مکانیزم این جریان چیست و هنر چگونه می­تواند تا به این حد مؤثر واقع شود؟

جواب به این پرسش را باید در هنر جستجو کرد که همان روح انسانی است. در واقع مخاطب اولیه هنر، نه فکر و رفتار انسانی بلکه روح و انگیزه اوست. طبیعی است زمانی که این ابزار، مؤثر واقع شد و روح در نشئه دیگری از حیات به انبساط رسید؛ آنگاه فکر و رفتار نیز براحتی از آن رنگ می­پذیرد. در واقع شروع حرکت در انسان همواره از روح و انگیزه به طرف فکر و رفتار است، گرچه این رابطه، دو سویه و تقومی است؛ اما همواره متغیر اصلی، انگیزه است و اندیشه و عمل پیرو انگیزه­اند.

همین مکانیزم را می­توان در جریان تولد و رشد رنسانس به خوبی مشاهده کرد. اولین حرکت در این نهضت با یک اثر هنری در معماری و نقاشی در ایتالیا آغاز شد. این حرکت، یک مبارزه منفی نیز بود اما قبل از آن از جذابیت یک کار هنری هم برخوردار بود. وقتی که رفته رفته این جریان، سرعت گرفت و رشته­های هنری دیگری نیز وارد این عرصه شدند؛ انسان وامانده در آن عصر با فضایی نو از نگرش به دنیا و روابط انسانی آشنا شد. هنوز زود بود که این حرکت عمق پیدا کند اما جوانه­های آن در دل­های بسیاری از انسان­ها ظاهر شد. غفلت و ناکار آمدی رهبران کلیسا از یک سو و زایش و بالندگی این تفکر نو در قالب هنر از سوی دیگر این جوانه­ها را طی ده­ها سال به درخت تنومند و ریشه دار تبدیل کرد. البته هیچ گاه هنر به تنهایی کارساز نخواهد بود امام می­تواند نقطه شروع و حتی تداوم مناسبی برای ارائه یک اندیشه نو در جامعه باشد؛ مشروط بر آن که از یک منشا جوشان سیراب شود و همواره هماهنگ با آن عمل کند.

به این ترتیب فلسفه نو که با هنر نو اعلام موجودیت کرده بود؛ با اراده مفاهیم و معادلات نو، شاخ و برگ پیدا کرد، اما حضور جدی این ساختار­های فرهنگی که می­توان از آن به انقلاب فرهنگی و علمی در مدیریت جامعه مغرب زمین تعبیر کرد پس از انقلاب سیاسی در فرانسه (به عنوان نمایند بلوک غرب در تمدن مادی) و شوروی (به عنوان نماینده بلوک شرق در این تمدن) رسمیت پیدا کرد. در واقع تداوم یک حرکت سیاسی همواره از طریق یک انقلاب فرهنگی قابل تضمین خواهد بود و این هشداری به جامعه اسلامی و نو پای ایران است که باید از زمان، در جهت تحقق هر چه سریع تر انقلاب فرهنگی در جامعه استفاده بهینه را ببرد. البته نقش هنر تنها در بدو تولد حرکت سیاسی غرب خلاصه نشد بلکه در ادامه نیز تحقیقات و محصولات عینی آن (یعنی تکنولوژی) از طریق همین ابزار انتقال به روح مخاطبین منتقل شد. در هر دو برهه از زمان تولد و رشد تمدن مادی، نقش مزبور در تحریک مجاری حسی جامعه در جهت توسعه اهواء و با محوریت سود سرمایه خلاصه می­شود. پس در یک کلام هنر واسط میان فلسفه و تکنولوژی مادی بود و همین نقش نیز امروز برای بقای این تمدن بر عهده آن گذاشته شده است.در واقع امروزه وظیفه فراگیر نمودن این تمدن به ارتباطات اجتماعی محول شده که از مصادیق اصلی هنر محسوب مس شود و در درون خود از تمام ریشه­های هنری نیز بهره می­جوید. اما باید دید، آیا این تمدن می­تواند با همین چارچوب به حیات خود ادامه دهد؟

 

9ـ قدرت نظام سازی

یکی از مهم ترین تفاوت­های نفاق دینی و علمی در این بود که جریان رنسانس، از قدرت نظام سازی قوی تری نسبت به جریان دیگر برخوردار بود و هست. در واقع همان جمله معروف فرانسیس بیکن[18] که گفت علم و معرفت همان قدرت است؛ به خوبی توانست در قالب تلاش صدها ساله اخلاف وی جامه عمل بپوشد. قدرت علوم جدید در تعریف موضوعات و گزاره­ها بحدی است که می­تواند در عرصه­های مادی، نظام سازی کند و برای هر موضوع عینی، یک تعریف کیفی و کمی ارائه نماید.

بدیهی است که نظام علمی برخواسته از فضای رنسانس از فلسفه سیاسی خاص خود برخوردار است. این نظام توانسته فلسفه سیاسی را برای تولید نهادهای مدنی مادی با محوریت سرمایه و تجمع ثروت و با هدف تأمین منافع قشری خاص ایجاد نماید. این موتور حرکت مدنیت موجود است که در قالب اصالت سرمایه، نهادهایی مانند بانک، بیمه و ... و نظام حقوقی متناسب با را به عنوان اجزاء چنین مجموعه­ای بوجود آورده است. مالکیت و مدیریت در این ساختار به صورت توأمان دیده می­شود و ربا، محور سود تمامی فعالیت­های اقتصادی شمرده می­شود. طبیعی است در چنین فضایی رأی اکثریت نیز عملا در خدمت توسعه سود و سرمایه قرار می­گیرد و در قالبی دلپذیر وموجه، آراء مردم به سمت حاکم کردن صاحبان قدرت، اطلاع و ثروت یا نمایندگان آن­ها در جامعه هدایت می­گردد. در چنین ساختاری هر چند در ظاهر رفاه و آزادی، از آن همه مردم است اما در واقع آن کس که به مرکز قدرت مادی نزدیک تر است؛ از بهره بیشتری در رفاه و آزادی برخوردار خواهد بود. طبیعی است به خاطر محدودیت منابع از یک سو و ایجاد فضای حرص و حسد اجتماعی (به عنوان محرک­های عمده فعالیت­های سازنده در جامعه) از دیگر سو عملا همان اکثریت صاحب رأی در چنبره مطامع نامحدود قشر برخوردار گرفتار می­آیند. در این مدل، سرمایه داران (یا مالکین) در رأس تمامی امور قرار دارند، گرچه هیچ گاه نامی از آن­ها بر سر زبان­ها برده نشود. بعد از آن­ها مدیران ارشد قرار دارند و هر چه به قاعده هرم مادی نزدیک شویم می­توانیم حضور متخصصان، کارشناسان، تکنسین­ها (کارگران متخصص) و بالاخره کارگران و کشاورزان خرده پا را مشاهده کنیم. این بافت اجتماعی نظام مادی و زائیده یک فلسفه مدون و تعریف شده است که عملا تولید نیاز و ارضاء اجتماعی را در اختیار همان قشر اندک قرار می­دهد. ساز و کار این چرخه تولید نیز توسط رسانه­ها و تبلیغات حجیم شرکت­های چند ملیتی، ترسیم و به مرحله اجراء در می­آید. در این بین حتی بخش تحقیقات و تولید علم نیز زیر مجموعه همین نظام سرمایه داری قرار گرفته و از آن سمت و سو می­گیرد. عزّت و عفّت نیز به عنوان مفاهیمی مجازی و احیانا رمانتیک در همین چارچوب معنا می­شود؛ چرا که اخلاق در چنین ساختاری، تنها با صبغه غیر الهی و به صورت حرص و حسد سازمانی (و نه فردی یا قبیله ای) تبلور می­یابد. این صفات به عنوان دو جلوه پسند و ناپسند عمومی یا حب و بغض اجتماعی ظهور عینی پیدا می­کنند.

پس هر سه نظام سیاسی، فرهنگی (تحقیقاتی) و اقتصادی (صنعتی و تکنولوژی) در قالب فعالیت­های مختلف در جهت رشد سرمایه قرار می­گیرند. طبعا این نظام اجتماعی و قبل از آن، علم و تکنولوژی مادی که به عنوان بستر پرورشی چنین ساختاری قلمداد می­شود دو خصوصیت بارز خواهد داشت:

ـ عدم تقید به اخلاق و هنجارهای الهی؛

ـ سر دادن شعار رفاه و لذت دائمی با اتکاء به آراء عمومی.

در این صورت عموم مردم نیز چاره­ای جز همنوا شدن با فضای حاکم، دوری از معنویات، لذت مداری و تفرعن فردی در مقابل ارزش­های الهی ندارند. این همان پرتگاته اجتماعی است که امروزه کشورهای غربی یا غرب زده رفته رفته به سوی آن نزدیک و نزدیک تر می­شوند. مسلما در چنین حالی هیچ نیازی به بمباران هسته­ای یا بیولوژیک در سطحی وسیع برای انهدام تمدن موجود نخواهد بود چون چنین خانه­ای از پای بست ویران است. این اتفاق به گونه­ای کم رنگ در بلوک شرق سابق روی داد و البته حوادثی به مراتب دردناک تر در انتظار بلوک رقیب آن که از صبغه­ای قوی تر در فرعونیت مادی برخوردار است خواهد بود.

 

جمع بندی: بقا یا فنا؟

قرن های زیادی است که بی دینی به صورت پنهان وآشکار و در قالب سخنان نو و محصولات هنری بر پیکره جامعه سکولار غربی تحمیل می شود. آنها تا اندازه زیادی در این راه موفق شده اند اما همین انسان وامانده از کلام وحی می بیند ساختار علمی رنسانس نیز نتوانسته روح کمال طلب و تشنه او را سیراب کند چگونه می توان با مظاهر مادی که از ظرفیت محدودی در ارضای تمنیات نفس و مطالبات روح آدمی برخودار است تمامی این فضا را پر کرد؟! از این رو انسان معاصر هم از کلام وحی محروم مانده و هم محصولات مادی که ثمره تلاش علمی چند قرن اخیر است نتوانسته رضایت خاطر او را فراهم نماید. انسان در هر عصری خواهان آرامش روحی و رفاه دنیوی است و این نیز با ابزاری خاص و از طریق منطقی قابل دستیابی است اگر هر یک از این ظرفیت های خدادادی به درستی استفاده نشود قطعا همان بخش از مطالبات بی پاسخ می ماند ونتیجه آن وجود بی اعتمادی فراگیر نسبت به مبانی نظری و راهکارهای علمی حاکم خواهد بود.

در حقیقت آن اعتقاد اوان تولد رنسانس و آن شکوفایی مظاهر تمدن در میانه راه بسرعت در حالت تبدیل شدن به بی اعتمادی فراگیر اجتماعی است؛ به طوری که یکی از مهم ترین این شاخصه ها ایجاد نهضت­های رنگارنگ دردرون تمدن غرب (از نهضت های زیست محیطی گرفته تا خلع سلاح کشتار جمعی و تا سازماندهی گروه های شبه نظامی در میان افراد معمولی جامعه و ...) می باشد. در واقع هر چندتمدن غرب توانست لفظ انقلاب را در ادبیات سیاسی جهان به شکلی گسترده و پیچیده و در قالب مفاهیمی همچون انقلاب اجتماعی، انقلاب از بالا (انقلاب کاخی)، انقلاب اقتصادی، انقلاب بازرگانی، انقلاب بورژوا دموکراتیک، انقلاب دائم، انقلاب دمکراتیک نوین، انقلاب روحی، انقلاب فرهنگی، انقلاب مدیریتی و ... وارد نماید؛ اما بنظر می رسد که مام این تمدن، در حال خورده شدن توسط فرزندان خود است و دلیل این حرکت بزرگ اجتماعی نیز روشن است اصولا هر تمدنی که در مسیر فطرت گام برندارد و با جهت گیری کل هماهنگ نباشد نمی تواند به عنوان یک تمدن پایدار باقی بماند.

چرا چنین نباشد در حالی که همین تمدن، زمانی که از هرم نیازهای بشری[19] سخن می گوید نیاز به آب، خاک، غذا و هوا را در رأس و نیاز به دین، معنویت و رسولان الهی را در قاعده هرم قرار می دهد؟! طبعا ساختاری که زیست انسانی را به صورت کاملا مادی تعریف می کند نمی تواند غیر از این به انسان بنگرد و علوم و تکنولوژی را برای رفع دیگر نیازهای انسانی طبقه بندی و تولید نماید. اگر ما نیز از ضرورت تغییر در ساختار علمی و فرهنگی تمدن موجود سخن می گوییم دلیل ما عمدتا ناظر بر همین بخش از نیازهای انسانی است که هم در اولویت قرار دارند و هم علوم موجود نمی­توانند به آنها پاسخی درخور دهند.

والسلام

 

پی­ نوشت­ ها:

[1] ـ سید احمد رهنمایی، غرب شناسی، موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی (ره)، 1387.

[2] ـ ویل دورانت، تاریخ تمدن، عصر ایمان، جنگ­های صلیبی، ص 815.

[3] ـ ژاک لوگوف، روشنفکران در قرون وسطا، ترجمه حسن افشار نشر مرکز 1376 ص 16 و 17.

[4] ـ شودیه لوکاس، تاریخ تمدن، ج1 ـ ص 39-638.

[5] ـ Renaissance.

[6] ـ ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 5، «رنسانس»، ترجمه صفدر تقی زاده و ابوطالب صارمی (تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی)، ص 79.

[7] ـ رضایی ـ عبدالعلي، تحلیل ماهیت تکنولوژی ـ پژوهشکده توسعه و تکنولوژی ـ 83.

[8] ـ لوکاس، تاریخ تمدن، ج 2، ص 3.

[9] ـ تحلیل ماهیت تکنولوژی، ص 74.

[10] ـ نچکینا، اسکازکین، گوبر، آلپر وویچ، کوتاف، مانفرد، دئوپیک، ترجمه محمد تقی فرامرزی، تاریخ مختصر جهان، انتشارات دنیا ـ آبان 2536 ص 209.

[11] ـ همان منبع ص 221.

[12] ـ همان منبع ـ ص 266.

[13] ـ همان منبع ـ ص 268.

[14] ـ ویل دورانت ـ تاریخ فلسفه، ترجمه عباس زریاب، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 83 ص 230.

[15] ـ همان منبع ص 83.

[16] ـ رجوع شود به ضمیمه فصل اول، مفهوم واژه سکولاریسم، بهترین ترجمه این واژه، دنیایی نمودن یا دنیایی شدن است.

[17] ـ پستمن، نیل، تکنوپولی، ص 70، انتشارات اطلاعات سال 75.

[18] ـ وی مهر دار انگلستان در زمان چاک اول و فیلسوف معروف می­باشد (1626ـ1561 میلادی). وی با تألیف احیاء العلوم کبیر یا دایره المعارف علوم بشری، یکی از موجدان روش تجربی بشمار رفت. او تحقیقات فلسفه را از اصل قدمت و روش اسکولاستیک، مستقل و مجزا ساخت، علوم را طبق روش علمی طبقه بندی کرد و در کتاب ارغنون نو (ساز نو) فرضیه­ای از استقراء را مورد بحث قرار داد. وی متهم به ارتشاء گردید و در نتیجه مجلش شورا او را از مشاغل دولتی محروم کرد (ج 5 فرهنگ معین، اعلام).

[19] ـ هرم مازلو.

 
feed-image RSS مطالب