دانشگاه و توسعهسيد محمدمهدی ميرباقری
مقدمه کاری که در خصوص مباحثی چون علم دينی و اسلامی شدن دانشگاهها، توسعه و ... همواره دنبال میشود گامي در جهت «اقامه دين» است؛ نه صرفا گامی در جهت عمل به دين. اقامه دين، غير از عمل به دين است. اقامه، رواج ارزشها و دينداري است اما عمل به دين، به انجام يکی از مناسک دينی اطلاق میشود. كار حاكمان، دولتها و مديران نظامات اجتماعی، همين اقامه است، كه يا اقامه حق و يا اقامه باطل ميباشد. اين اقامه از يك عمل كوچك تا يك عمل بزرگ ميتواند فرض شود. ممکن است كسي در اخلاق فردي خودش، درونگرا بوده و به عفاف و حجاب به مفهوم اسلامي آن معتقد باشد ولي همين فرد وقتي ـمثلاًـ وارد هنر معماري ميشود به معماري برونگرا راي بدهد و ساختمانهايي با اين مبنا طرحريزي كند؛ مانند همين طرح «اپن»هايي كه در خانهها اجرا ميشود. ممكن است كسي كه اينها را طرح ميكند مهندس باتقوا و نمازشبخوان باشد ولي به هر حال، اين معماري، حتما تغيير اخلاق اجتماعي را به دنبال میآورد. در خانهاي كه تنها يك سالن پذيرايي دارد و مرد و زن مينشينند و خانم هم در آشپزخانه اپن فعاليت ميكند، كمكم مفهوم عفت در نظر زن و زيباشناسي او تغيير ميكند. از اين معماري تا ساختار شهرسازي، پاركها و تفريحات جمعي كه مبلّغ اخلاق برونگراست و تا ساختارهاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي، همه ميتوانند بستر اقامه يك اخلاق و ارزش الهي و يا بستر اقامه يك اخلاق مادي باشند. الگوهاي توسعه هم همينگونه هستند؛ يا بستر اقامه ارزشهاي الهي و يا بستر ارزشهاي فساد هستند و اساسا شأن حكومتها هم همين است. مشكلي كه ما اکنون با قدرتهاي دنيا داريم اين نيست كه آنها نماز نميخوانند بلكه مشكل ما اين است كه بيديني را رواج ميدهند. اقامه باطل و اقامه فسق ميكنند و ارزشها را دگرگون میسازند. وقتي رئيسجمهور اسبق کشور آمريكا که مدعي رهبري جهان ميباشد در انتخابات رياست جمهوري براي جلب آراء، اخلاق و نظريه اكتفا را پشتوانه رأي خود قرار ميدهد نبايد گمان کرد كه او ميخواهد از يك عمل فردي دفاع كند! او دنبال اقامه باطل است و ميخواهد اخلاق اجتماعي را تغيير بدهد و مفهوم عفت را در انظار تغيير دهد. او ميخواهد بگويد: بيعفتي يعني عاطفهاي كه با توسعه مادي نسازد؛ عفت يعني عاطفه همخون با توسعه رفاه! لذا آنها براي ايجاد توسعه رفاه، اخلاق را تغيير ميدهند. براساس آنچه گفته شد، حرکت در مسير تحقق علم دينی و اسلامیشدن دانشگاهها بيش از يك عبادت فردي است، بلکه اين كار، از سنخ اقامه دين است؛ از اين رو، توجه و همت ويژهای را میطلبد. آنچه در گفتار حاضر دنبال میکنيم بحث از رابطه دانشگاه و توسعه است.
1 ـ «توسعه» و «دينداری» دانشگاه، كليد توسعه است. حال، سؤال مهم اين است كه اگر دانشگاه كليد توسعه است نسبت بين «توسعه و دين» چيست؟ آيا همانگونه که فيلسوفان معاصر قرن ما ادعا میکنند الگوی غربی تنها راه دستيابي به توسعه است و هر راهی جز اين به شكست میانجامد؟ ماكس وبر، يکی از فيلسوفان توسعه غربي، گفتاری پيرامون تحليل مذاهب جهان نگاشته که يكي از مباحث آن، نسبت رستگاري و معيشت و به تعبير ديگر، رابطه دينداري و توسعه مادي، به مفهوم توسعه خوشي و توسعه رفاه و تلذذ است.1 او چند رابطه بين توسعه و مذهب ترسيم میکند و میگويد: برخی از مذاهب، جهانگريز هستند؛ يعني رستگاري را به معناي رويكرد به معيشت نميدانند و معتقدند که انسان بايد از معيشت مادي روی برگرداند؛ همچون بعضي از مكاتب هندي و نيز گرايشهاي صوفيانه و عارفانهاي كه از همان گرايشهاي هندي سرچشمه گرفته و در دنياي اسلام هم وجود دارند. اين مکاتب، جهانگريز هستند. در اين مذاهب، رابطه معيشت با رستگاري، يعني رابطه زندگي مادي با دين، يك رابطه متضاد ميباشد و به ميزاني كه انسان، منزوي ميشود به سعادت ميرسد؛ توصيه آنها انزوا و كنارهگيري از حيات اجتماعي و پرداختن به رياضتهای فردي است. وبر ميگويد دستهای ديگر از مذاهب، جهانپذير هستند. اين مذاهب ميگويند: بايد به دنيا و آخرت توامان بپردازيم. وی نتيجهگيري ميكند كه مذاهب جهانپذير هم مددی به توسعه نمیرسانند و نمیتوانند رابطه بين توسعه به مفهوم كنوني را با دينداري و رستگاري حل كنند، بلكه اساسا مکاتب جهانپذير از موانع توسعه به شمار میروند. از نظر وبر، چون دينداري، بخشي از سرمايههاي انساني را ميبلعد و آنها را خرج آخرت مینمايد با توسعه سازگار نيست. در مذاهب جهانپذير، به انسان توصيه نميشود كه راه سعادت را از رهگذر توسعه مادي به کف آورد و توسعه مادي را گذرگاه رستگاري بداند، بلكه در پارهاي از موارد، توصيههايي ارائه ميكنند كه اين توصيهها با توسعه مادي، سر سازگاري و سازواری ندارند؛ مثلاً به انفاق فيسبيلالله، به زهد در دنيا، توجه به آخرت و آخرتگرايي و سرمايهگذاري براي آخرت توصيه ميكنند. روشن است كه اين توصيهها انرژيهاي جامعه را از مسير توسعه به مفهوم رايج خارج ميكند و لذا دين، از موانع توسعه تلقی میشود. از همين رو، ماکس وبر میگويد: تنها يك مذهب توانسته است بنيان توسعه غربي را شكل دهد و آن، مذهب پروتستان در مسيحيت است. از نگاه او حادثهاي كه در فرايند اصلاح نگرش ديني اتفاق افتاد اين نبود كه دين دنيا را بپذيرد، بلكه دين پيشنهاد كرد كه راه رسيدن به سعادت، تنها پرداختن به دنيا است؛ هر چه بيشتر به ثروتاندوزي، رفاه مادي و توسعه معيشت بپردازيد به سعادت نزديكتر هستيد! اگر انصاف را رعايت کنيم وبر از منظر خود خوب فهميد كه توسعه اگر به معنای توسعه لذتجويی و خوشگذراني باشد تمام اديان الهي با اين توسعه منافات دارند و حتما شرط رسيدن به اين توسعه، دينگريزي است؛ حتی دين اسلام نيز که در پی جمع دين و دنياست بايستی از موانع توسعه تلقی گردد. اين تلقي جديد از دين، به انسان رجمشدۀ معصيتكردهاي كه بايد براي رسيدن به رستگاري، عليالدوام مشغول توبه، و خريدن بهشت باشد آموخت كه اگر ميخواهد به آن رستگاري برسد، بايد به آباداني دنيا بپردازد. به تعبير گوياتر، «دين دنياپرستي» شكل گرفت. طبيعي است که اگر دين به دين دنياپرستي تأويل رود، اين دين، ابزار توسعه دنياپرستي خواهد شد. 2 ـ «انقلاب اسلامي»، تقابل با توسعه غربي با عنايت به آنچه گفته شد ريشه توسعه غربي، رويكرد جديد به مذهب و اصلاح نگرش مذهبي است. متأسفانه برخی از نشريات و محافل روشنفكري ما نيز همان اصلاح نگرش دينی را براي كشور ما پيشنهاد ميدهند؛ غافل از آنكه شرايط ما و شرايط غرب بر دو گونه است؛ آنها در شرايطي پيشنهاد اصلاح نگرش مذهبي را ارائه دادند كه مسيحيت در پس از رنسانس، با شكست مواجه شده و از دنياي سياست كنار گذاشته شده بود؛ لذا براي اينكه مذهب مسيحيت بتواند دوباره رشد کرده و پايگاهي در قدرت بيابد اصلاحاتي در انديشه ديني ايجاد شد. اما در جبهه اسلام، وضعيت متفاوت است؛ اکنون در اين جبهه، نه تنها اسلام منفعل نيست بلکه به حكومت و قدرت رسيده و در مقابل همه رنسانس و رهآوردهاي آن ايستاده است. به باور ما اگر رنسانس در غرب از تحول در هنر معماري و نقاشي شرع شده و بعد بايستههاي سياسي جامعه را تغيير داده و به انقلابات سياسي در غرب منتهی گشته و سپس، فلسفههاي حسي بنيانگذاري شده و فلسفههاي حسي نيز متدلوژي علوم را تغيير داده و سختافزارها و نرمافزارهاي لازم را توليد كردهاند و تكنولوژي و صنعت را آفريدهاند، همه اين سيستم كه به طرف مذهب اسلام و تشيع آمد، با عكسالعملی به نام «انقلاب اسلامي» روبرو شد. آنچه كه در غرب به نام توسعه اتفاق افتاد مبتنی بر رنسانس است. رنسانس دو پايه اساسي داشت؛ يكي از آنها، «تحول در روش علوم» بود. روشنفكران غرب نسبت به اين موضوع، که پايه توسعه غربی بود رسالت جديدي براي خود احساس كردند تا بتوانند نيازهاي جديد بشريت را ارضاء نموده و پاسخ دهند. اين تحول از روش فلسفي آغاز گشته و سپس به روش تجربي و استقرايي و نيز روش تئوريپردازي كشانده شد. البته در حال حاضر، بحث پيرامون روش علوم از اين فضا خارج شده است؛ در فلسفه علوم بخصوص فلسفه علوم اجتماعي، سه بحث «جامعهشناسي»، «منطق علوم» و «فلسفه» به هم گره خوردهاند و بحث روش علوم را در دنياي معاصر شكل ميدهند. پايه دوم رنسانس اين بود كه فرهنگ حاكم بر علوم متحول شد و فرهنگ مذهبزدايي و مذهبگريزي بر علوم جاری و حاكم گرديد. میتوان گفت که تمدن موجود با دو تحول آغاز شد: «تحول در روش علوم» و «تحول در مباني علوم». مباني حاكم بر علوم غربي، برگرفته شده از فلسفههاي حسي است و همه اين تمدن، رهآورد چنين چيزي میباشد. توسعه تمدن موجود، حاصل تحول در روش علوم، مبتنی بر مذهبگريزي بشر است و ماكس وبر اين نكته را نيک دريافت كرده است. از نقطهنظر او، اگر ما تحول جديد در معناي دينداري ايجاد كنيم و دينداري را دنياپرستانه معنا كنيم و ادعا کنيم که اساسا دعوت اديان صرفا براي فلاح و رستگاري و آباداني دنيا است؛ آنهم آباداني دنيا به مفهومي كه در توسعه مادي تعريف ميشود، در اين صورت، اين دينداري حامی توسعه است و با آن همراهی ميكند. از همين رو، مذهب پروتستان در غرب شكل گرفت تا شكست كليسا را جبران نمايد. البته توسعه، گرايشهاي مختلفي داشت که گرايشهاي همچون نظام سوسياليستي شكست خوردهاند و تنها يك گرايش به شكل غربي باقی مانده كه اکنون همه انديشمندان توسعه اين راه را به همگان توصيه ميكنند. 3 ـ نقدي گذرا بر توسعه غربي میتوان توسعه غربی را از جهت مباني، مقاصد و راهكارهايش مورد نقد قرار داد. مباني اين توسعه، نگرش حسي به جهان، تاريخ و انسان است. فيلسوفان اين توسعه، جهان و تاريخ و تكامل تاريخ را مادي معنا ميكنند؛ يعني فلسفه تاريخ آنها مادي است. فلسفه تاريخ ماركسيستها، تكامل تاريخ را حاصل جوشش دروني ماده و تضاد دروني آن ميدانست. فلسفههاي تاريخ غربی نيز نگاهی مادی به انسان و جهان دارند؛ آنها انسان را يك ميمون دم افتاده پشم و كرك ريخته و تبعيد شده به دنيا تعريف ميكنند كه جز دهان و روده و شصت سال و هفتاد سال چيز ديگري ندارد! اگر انسان را اين گونه تعريف كنيم و تكامل تاريخ را هم مادی بنگريم طبيعي است كه جامعه پاياني بشر، يا همان جامعه كمونيستها و كمون نهايي میشود كه بعد از گذر ارابه تاريخ از مسير تكاملي خود فضايي پديد میآورد كه در آن فضا، همه انسانها غذا، مسكن و كار دارند كه اين جامعه به فرض تحقق، تکامل حقيقی برای بئشر محسوب نمیشود؛ به قول امام (ره)، گاوها و زنبور عسلها هم اكنون همه اينها را دارا هستند. در نگاه غربی نيز جامعه پاياني بشر به آن چيزي كه امثال «تافلر» در «موج سوم» مدعیاست میرسد و كشاورزي، صنعت و فراصنعت شكل ميگيرد. مقاصد اين توسعه هم جز همان افزايش رفاه و لذت مادی، که محدود، زودگذر و افولپذير است نميباشد. راهكار اساسي توسعه غربی، «توسعه نياز، تحرك، سازماندهي و ارضاء» است. چرخه توسعه موجود اينگونه است كه ابتدا نياز انسان به دنيا را توسعه ميدهند و اين نياز را به انگيزه و تحرك، مبدل میسازند و نيز تحرك را سازماندهي نموده و با اين سازماندهي به توسعه ارضاء ميرسند. چرخه توسعه غرب همين است. لذا وقتي در كشوري مثل بنگلادش و يا كشور ديگري كه به لحاظ ادبيات رايج استعماري، عقبافتاده قلمداد میشود ميرسند از ايجاد تحولات فرهنگي و کارهايی مثل بردن ويدئو شروع ميكنند. اگر از آنها سؤال شود كه بردن ويدئو به زير يك آلاجيق كوچك كه در آن 12 يا 13 نفر زندگي ميكنند چه ربطي به توسعه اقتصادي دارد؟ ميگويند: اينها انگيزه ندارند و لذا ابتدا بايد در آنها انگيزه ايجاد كنيم تا بعد از آن، تحرك ايجاد شود و اين تحرك، سازماندهي گردد تا بالاخره توسعه اقتصادي و بهرهوري شكل گيرد! بنابراين، فيلمهاي مبتذل به قيمت ارزان به آن كشورها صادر ميكنند تا فرهنگ آنها را تغيير دهند. حال، انسان شكلگرفته در اين توسعه هر قدر هم كه تلاش كند نميتواند به مقصد برسد؛ چرا كه بين نياز و ارضاء او فاصله بسيار است و نياز، هميشه مقدم بر ارضاء میباشد. چنين انساني هيچ وقت احساس سيري نميكند. اگر در اين انسان، جهنم حرص دميده شود «هل من مزيد»ش بلند خواهد شد! به همين دليل، دنياي موجود هيچ وقت در ارضاء بشر، موفق نبوده و همواره متأخر از ارضاء نياز اجتماعي گام برداشته است و اين آفت، دامنهگير توسعه غربي است. رهآورد ديگر توسعه غربی اين است كه جهان را به دو قطب توسعهيافته و توسعهنيافته تبديل كرده است كه فاصله اين دو قطب هر لحظه و علیالدوام رو به افزايش است؛ تا آنجا كه در دنيا ثروت تنها 453 نفر، از ميليارد دلار تجاوز میکند و حال آنکه يك كشور دهميليوني آفريقايي، به اندازه يكي از اينها ثروت ندارد! اين رهآورد و ارمغان همين توسعه است. كشوري در آفريقا موز توليد ميكند اما كارگر آفريقايي كه موز را از باغ ميچيند با تدابير نظام ليبراليستي نمیتواند کام خود را از آن ميوه بهرهمند سازد. غربیها فقر خود را به كشورهاي ديگر صادر كردند و در مقابل، طلاي آفريقايي به آمريكا و اروپا ميرود! آنها گندمهاي خود را به دريا ميريزند كه نرخ آن را کنترل نمايند امّا مردم آفريقا از گرسنگي ميميرند. اين نقد نه تنها در سطح بينالملل بلكه در درون كشورهاي غرب نيز وجود دارد. در کشورهای آنها افرادی پيدا ميشود كه براي ميمونهاي خود خانه سالمندان دارند و در مقابل، اشخاص سياهپوستي هم يافت ميشوند كه در دمـاي بيست درجه آمريكا، از سرپناه برخوردار نيستند. اين همه، حاصل تمدن و توسعه موجود است.
4 ـ دانشگاه و آرمانهاي انقلاب اسلامي انقلاب اسلامي آرمان جديدی را به دنيا عرضه كرده و دنيا هم به اين آرمانها روي كرده است. حاصل انقلاب اسلامي، غلبه سياسي در نظام سياسي عالم و در موازنه قدرت بوده است. قدرت مذهب در دنيا بالا رفته است و اکنون همه كانونهاي بحران بر عليه نظامهاي استكباري كانونهاي مذهبي است؛ بر خلاف چند دهه قبل كه همه كانونهاي بحران، كانونهاي غيرمذهبي بود و ماركسيستها پرچمداران مبارزه بودند. به فضل خدا بعد از انقلاب اسلامي ماركسيسم كه نيمی از جهان را فرا گرفته بود شكست خورد و در وضعيت فعلی، شعارهمه مراكز انقلابي دنيا، شعار مذهبی است. انقلاب اسلامي كه در حركت سياسياش غلبه كرده و وعدههايي را به ملتها داده است اگر بخواهد اين وعدهها را تحقق عيني ببخشد و به راهكارهاي علمي برسد بايد از دانشگاه بگذرد. اين دوره، دوره ناصرالدينشاه نيست كه يك صدراعظم بنشيند و همه چيز را با ذهن خود حل نمايد. امروزه كساني كه دنيا را اداره ميكنند مراكز تحقيقاتي، آكادميها، دانشگاهها و شهركهاي دانشگاهي در اختيار دارند. براي سازمان CIA دويست هزار استاد دانشگاه در رشتههاي مختلف كار ميكنند كه حداقل هر كدام از آنها با دهها دانشجوي در دوره كارشناسي ارشد و دكترا کار میکنند و پروژههاي تحقيقات خود را پيش میبرند. دنياي كنوني دنيايي نيست كه بتوان برنامه جديد و آرمانهاي جديد را بدون راهكارهاي علمي ارائه کرد. حتماً دانشگاه ميخواهيم و دانشگاه ما بايد در اين مسير ايجاد توسعه اسلامی متحول شود. دانشگاه بايد از دانشگاه مصرفي بودن بيرون بيايد. اگر محققين و اساتيد دانشگاه به نظام موجود کارشناسی راضي هستند ديگر نمیتوان بحثي کرد ولي اگر معتقدند كه يك آرمان جديد مطرح شده و طرفداراني پيدا كرده و بر اساس آن كانونهاي بحران در دنيا از مرکز آمريكا تا نيكاراگوئه، بوسني، فلسطين، لبنان، ترکيه، عراق، و ... شكل گرفته، پس بايد تحولي ايجاد كرد. حتی بنابر نظريه جامعهشناسان غربي، قرن آينده قرن مذهب است، اما آيا ما براي تحقق عيني آرمانهاي مذهبي خود فكري كردهايم؟ آيا تحقق اين آرمانها بايد از مجراي دانشگاه و مراكز علمي بگذرد يا خير؟ به باور ما دانشگاه ما بايد از يك دانشگاه مصرفي به دانشگاه توليدي تبديل شود و تئوريای متناسب با آرمانهاي اسلام، توليد کند و تئوريسينهای متعهد پرورش دهد. اين سخن غير از رابطه دين با رستگاري است. ما رابطه رستگاري و معيشت را رابطه مثبت ميدانيم اما نه به شكلي كه ماكس وبر ميگفت به اينكه دين را، به دين دنياپرستي تبديل كنيم و مدعی شويم که دينداري يعني دنياپرستي! ما ميگوئيم، رابطه، بين دين و توسعه صحيح، مثبت ميباشد؛ اگر توسعه بهرهوري از دنيا، صبغه ديني پيدا كرد توسعه و تمدن ديگري به ميان میآيد و اين تمدن جديد همآغوش با دينداري خواهد بود. اگر دين از بستر دنيا گذر ميكند ما بايد مفهومي جديد از توسعه ارائه دهيم و اين رسالت انقلاب اسلامي است و بخش مهمی از اين رسالت، بر دوش دانشگاهها قرار دارد. امروز اسلام اين وظيفه مهم را از ما ميخواهد و اين وظيفه از اهم واجبات ميباشد. انجام اين رسالت، در واقع، اقامه كلمه توحيد در جهان است و عزّت اسلام در گرو اين است كه ما امروز به دنيايي كه مذهب در آن جايگاه جديدی پيدا کرده است راهكار جديد و اثباتی ارائه دهيم. دانشگاه بايد مفهومي جديد از توسعه ارائه دهد و معادلاتي متناسب با آن توليدكند و اين معنا در بطن خود، اسلامي شدن دانشگاه را نيز به همراه دارد.
1ـ رجوع شود به : ماکس وبر، «دين، قدرت، جامعه (ترجمه احمد تدين)»، تهران، انتشارات هرمس، ص 413ـ 301
|