|

عاشورا و عقلانيت شيعي دكتر ابراهيم فياض
ابتدا جهت ورود به بحث، ساختار جامعه عـرب قبـل از اسـلام و سپس تغييــرات آن در زمـان پيـامبر(ص) تا واقعه عاشورا، را بررسي خواهيم كرد. اين موضوع فرآيند تشكيل عقلانيت شيعي را روشن ميسازد.
قبل از اسلام، ساختار جامعه اعراب بهصورت نظام قبيلگي و بر پايه خون و نسب استوار بود.
جامعهاي بهشدت مردسالار كه در آن، زن بهعنوان كالايي جهت ارضاي نيازهاي مرد و ادامه نسل او، آنچنان زشت و بيارزش بود كه ننگِ بودنش فقط با خاك پاك ميشد! قتل زنان نه با شمشير و سوزاندن، بلكه با زنده بهگور شدن صورت ميپذيرفت. در تمام جنگها همچنان كه كنيزان و حيوانات و اموال به تاراج ميرفتند، زن نيز به غارت ميرفت و حتي بهعنوان دارايي مرد ارث برده ميشد! و اين همه، شدت مردمحوري را در زندگي قبيلگي ميرساند. متأسفانه اين مسئله تا حدودي در فلسفه اسلامي نيز وارد شده آنجا كه ملاهادي سبزواري در حاشيه اسفار مينويسد: «شأن وجودي زن بقاي نسل مرد است. زن حيوان مو بلند انساننماست.» كه البته يك انحراف است و ما از آن تبري ميجوييم.
از طرف ديگر، ساختار معرفتي قبايل كاملا عرفاني است. عرفاني طبيعتگرا و احساساتي كه با شيوه زندگي بيابانگردي عرب باديهنشين كاملا سازگار است. يك خداي عرفاني كه از جهت زيباشناسي خدايي زنانه است. خدايي كه بهواسطه مهر و زيبايياش درقالب بتهاي گوناگون پرستيده ميشود. اكثر بتها حتي نامهاي زنانهاي چون «لات» و «عزي» و «منا» دارند. يعني همان زني را كه زنده بهگور ميكردند در قالب خداي زنانه ميپرستيدند.
بنابراين عقلانيتي كه در ميان قبايل وجود داشت، حيوانمحور بود. قراردادهايي كه بهوجود ميآمد، حيواني بود. به همين خاطر، دائما به يكديگر حمله ميكردند و اموال و زنان يكديگر را بهغارت ميبردند. با نگاه به اشعار قبل از اسلام، اين مسئله كاملا روشن ميشود. پدر در چنين جامعهاي نقش توتم داشته و پسرها را نيز بهنام او ميشناختند؛ بني اميه، بنيهاشم...
با ظهور اسلام، منشأ حيواني قراردادها جاي خود را به خدا داده و عقلانيتي آسماني ايجاد ميشود. در نتيجه يك نوع معنويت بهوجود ميآيد كه منشأ قراردادها و جايگزين قراردادهاي حيوانمحور قبايل ميشود.
چون عقيدهباوري، حيوانباوري را كنار زده است؛ عقايد منشأ باورها ميشود. در اين مرحله، بلافاصله مدينه بهوجود ميآيد.
بهجاي دو قبيله «اوس» و «خزرج» كه هميشه در حال نزاع با يكديگرند، مدينهالرسولي ايجاد ميشود كه با رهبري واحد حضرت رسول، امت را بهسمت شهرنشيني و مدنيت سوق ميدهد. اين اتفاق مهمي در تاريخ است كه نبايد بهسادگي از كنار آن گذشت. چرا نگفتند مدينه محمد (به عنوان شخص)؟ زيراكه از باب صفت مشعر به عليت شدند. يعني گفتند: چون او رسول است، مدينه بهوجود ميآيد. مبناي اين مدينه، قراردادهاي الهي است. قراردادهاي اعتقادي با محوريت خدا.
وقتي اديان بهوجود ميآيند و به شهر تبديل ميشوند، قراردادهاي حيواني را به قراردادهايي با مبناي انساني بدل ميكنند. بعد شهرپذيري بهوجود ميآيد و سپس قانونپذيري و در نهايت تشكيل تمدن. در نتيجه؛ دينها از باب شهرسازي است كه تمدن ايجاد ميكنند. از باب تبديل قراردادهاي حيواني به انساني است كه تمدن ايجاد ميكنند وگرنه هميشه دچار عقبماندگي بودند.
عقلانيت ديني هم بر همين اساس است. امروزه در غرب همه قراردادها حول محور حيوانيت است. «هابس» (بهعنوان يك ايدئولوگ) معتقد است: «انسانها گرگ يكديگرند. انسان حيوان هوشمند است.» «داروين» نيز ميگويد: «انسان، حيوان متكامل است. پس انسان، حيوان است.» بنابراين عقلانيتي كه ايجاد ميكند حيوان محور است. بر همين اساس بهراحتي جنگ و تجاوز را ميپذيرند. فقط قبايل به كشور تبديل ميشوند. قبيله ژرمنها كشور آلمان را ساختند و قبيله فرانكها كشور فرانسه را. ايدئولوژيشان همان عصبيت قومي است و مشكل همينجاست كه غرب دچار عقلانيت حيواني است.
بهواسطه حاكميت عقل حيواني بهشدت با نژادپرستي درگير است. فقط اسم ايدئولوژي را گذاشتهاند حزب. پس انسانشناسي غرب حيواني است.
بعثت حضرت رسول (ص) و سالهاي بعد از آن ميگذرد و زمان واقعه غدير خم فرا ميرسد.
واقعه غدير ادامه عقلانيت انساني است. پيامبر (ص) كه حضرت علي(ع) را بهعنوان جانشين بعد از خود معرفي ميكنند، از باب ولايت و حكمت و دانش و صلاحيت است. قرارداد را مقدم بر طبيعت قرار ميدهند.
بهعبارت ديگر، سيستم غدير توليد قراردادهاي انساني و جلوگيري از بازگشت قراردادهاي قبيلگي و حيواني است. چون علي (ع) مظهر صفات انساني قراردادهاست، پس از علي پيروي كنيد. و بر عكس در سقيفه بازگشت به قبيلگي است آنجا كه گفتند: البته ابوبكر هم از جمله اشراف قريش بود.
ظاهرشان اسلامي بود و جزء السابقون والسابقون محسوب ميشدند! اما آنچه رخ داد در حقيقت بازگشت حاكميت اشرافيت و ضدعقلانيت بود (شبيه مسائلي كه در انقلاب ما رخ داد). گفتند هركس زودتر مسلمان شده، سهمش از بيتالمال بيشتر باشد، كه طبيعتا اشراف بيشتر بهرهمند شدند. بنابراين يك نظام سياسي تبعيضي و قبيلگي و در پي آن نظام اقتصادي تبعيضي بهوجود آمد.
از تركيب ثروت و سياست، فرهنگ اشرافيت توليد شد. محوريت اشراف اينبار با بنياميه بود و زمان عثمان اوج اين مسئله بود. او تمام اختيارات و مسئوليتهاي سياسي و نظامي و اقتصادي را به بنياميه واگذار كرد كه اينها همه بهمعناي تعارض با اسلام بود. معاويه همه اطرافيان خود را از ميان برادران (حتي مادريها همچون عمروعاص) قرار داد تا بحث توتم و خون پدري و قبيلهگرايي را برگرداند. معاويه در واقع همان ابوسفيان است كه بعد از سي سال دوباره بازگشته و اين نكته مهمي است. اشرافيان جديد همه به مخالفت با علي(ع) پرداختند كه البته مخالفت با اصل حكومت يعني عدالت و عقلانيت بود. در فاصله كوتاهي دو خواهر و برادر يعني عايشه و معاويه(كه بهشدت قريشي و ابوبكري بودند) به جنگ با علي(ع) پرداختند. معاويه حكومت پادشاهي به راه انداخت. همانند قبيله كه پسر جاي پدر مينشست، حالا پسر وليعهد پدرميشد.
در عرض پنجاه سال از امامت به خلافت و از خلافت به پادشاهي رسيدند. صلحنامه امام چيزي شبيه خطبه غدير بود و يكي از مفادش آن بود كه معاويه حق تعيين جانشين پس از خود را ندارد؛ كه البته خلاف آن عمل شد. مجموع اين حوادث دست به دست هم دادند و مقدمهاي جهت قيام عاشورا شدند.
در تبييـن فرآيند ايجــاد عقلانــيت شيعي، مباحثي را از زمان پيامبر اكرم(ص) تا دوران امامــت حضـــرت علـي(ع) و امـام حسن(ع) و مقارن با آن حكومت معاويه و يزيد مطرح كرديم؛ و دانستيم حكومت معاويه حكومتي غيرعقلاني در برابر حكومت علي(ع) بود. دموكراسي نخبگان كه در ثقيفه به شكل قبيلگي بروز و ظهور يافته و تا زمان عمر با تشكيل شوراي خليفهگري ادامه يافته بود، حال به جايي رسيده بود كه امام(ع) را براي نخستين بار با بيعت مردم بر سر كار ميآورد و مردم چنان به حضرت حريص بودند كه در زمان بيعت نزديك بود حسنين از فشار جمعيت خفه شوند! امام(ع) با دموكراسي مشاركتي كه امروزه پوپوليسم ناميده ميشود، بر سر كار آمد. خلافت عثمان سبب افزايش قدرت و ثروت بنياميه شده بود. آنها كه قبلا تنها حاكم شهر مكه بودند، حالا حاكم نيمي از جهان بودند. معاويه تمام تلاش خود را جهت بازتوليد دوباره نظام قبيلگي از طريق تلفيق ثروت و قدرت انجام داد. بر همين اساس، يك نوع معرفتشناسي جديد بر پايه روحيه قبيلگي با نام مُرجئه پديد آورد. اين مكتب كلامي جديد بهشدت جبرگرا و كاملا مطابق با اهداف معاويه بود.
يك نوع عرفانگرايي شديد با رويكرد قضامحوري و مروج اباحيگري در جامعه. قدر بهمعناي اندازهگيري همه چيز و ملاك قراردادن اعمال افراد، هيچ جايگاهي در اين تفكر نداشت. بنابراين هيچكس مختار و براساس آنچه انجام ميدهد مستوجب عقاب نيست و مسئول تمام امور نيز خداوند است! از همينرو، زماني كه امام حسين(ع) را به شهادت رساندند، عمر سعد خطاب به حضرت زينب(س) گفت: «ديدي خدا برادرت را كشت؟» اين تفكر همراه با نوعي عرفان مسيحي زمينه كلامي عرفان معاويه را تشكيل ميداد و با تركيب ثروت و قدرت قبيلگي، حكومت پادشاهي و خوني را بازگرداند. دوباره قراردادهاي خوني و حيواني جاي قراردادهاي فقهي را گرفته و جامعه به دوران قبل از پيامبر افول و نزول كرد (البته چنين اتفاقي در قرآن پيشبيني شده بود)، حكومت پادشاهي كه عرفاني و قضامحور است، هيچ عقلانيت و مشروعيتي ندارد. به همين دليل در دوره يزيد اين مسئله شدت گرفته و به آنجا رسيد كه عارف بايد ميمونباز و شرابخوار ميبود! عرفاني مسيحي و سراپا فساد كه با مسايل قبيلگي و پدرسالاري و توتمپرستي كاملا سازگار بود. اينجا بود كه حكومت عملا به حكومتي اسطورهاي، بدوي و عرفاني بازگشت.
حكومتي كه اساسش خون بود، طبيعتا با فقاهت و عقلانيت هيچ ارتباطي نداشت. فقاهت بر اساس شايستهسالاري، عقلانيت و محاسبه استوار است.
اينكه انسان نهايت تلاش خود را براي انجام امور بهكار گيرد و در نهايت، كار را به خدا واگذار كند. نه اينكه از ابتدا به قضا و رضا پناه ببرد. از قضا به قدر پناه بردن يعني عقلانيت (همانطور كه امام علي(ع) فرمودند) و قضامحوري، جبرگرايي به معناي غير اخلاقي و عرفاني بودن است.
امام حسين(ع) از ابتدا بنا را بر عقلانيت گذاشت، آنجا كه معاويه با زير پا گذاشتن مفاد قرارداد امام حسن(ع)، يزيد را بهعنوان جانشين خود اعلام كرد، پيمانشكني كرده و امام حسين(ع) را مجبور به قيام كرد. چراكه اين پدر و پسر حكومتي نامشروع را به زور تصاحب كرده و جنگ ميان فقه و عرفان را به راه انداخته بودند. جنگ آنان، جنگ ميان فقه امام حسيني و عرفان انحرافي يزيدي و همچنين جنگ عقلانيت و ضدعقلانيت بود. با وجود نامههاي فراوان مردم و حكومت نامشروع، براي امام(ع) تكليف منجز بود و قيام قائم در چنين شرايطي واجب بهنظر ميرسيد. به همين دليل، قيام امام(ع) كاملا فقهي و خروج او از حكومت كاملا شرعي بود (حتي ميتوان قيام امام را حركتي انساني تلقي كرد چراكه ايشان براي مقابله در برابر ظلم و دفاع از حق به پا خاسته بود).
وجه عقلاني حركت امام(ع) در ديدار حر بهعنوان فرمانده لشكر سپاه دشمن به زيبايي خود را نشان ميدهد. آنجا كه امام در گفتوگويش عنوان ميكند كه بگذاريد به كوفه بروم يا بازگردم و يا راه سوم را ميروم تا جنگي رخ ندهد. گرچه امام با علم امامت خود همه چيز را ميداند، اما مأمور به فقه و ظاهر و عقلانيت است. وظيفه عقلاني و فقهي او نميتواند قصاص قبل از جنايت كند. و پس از آن سپاهيان و حتي حيوانات آنان را هم آب داد. و اينجا بود كه حر محاسبات خود را انجام داده و به روشني دريافت كه با وجود حكومت نامشروع و وظيفه شرعي امام مبني بر ايستادگي در برابر ظلم و اينكه نميگذارند او بازگردد، بنابراين امام(ع) بر حق است. پس توبه كرد(توبهاي عقلاني) و بهسوي امام بازگشت. امام حتي پس از بينتيجه ماندن مذاكرات و قطعي شدن جنگ نيز به وظيفه فقهي خود عمل كرده و بيعتش را از فرزندانش نيز برداشت. ايشان معتقد بود اينها با من كار دارند و شما ميتوانيد برويد. اما حقيقت آن بود كه ياران امام همگي به حقانيت قيام ايشان و وجوب دفاع از مظلوم (آن هم فرزند رسول خدا) در برابر ظالم بهخوبي واقف بودند. اين همه نشان از آن دارد كه امام(ع) فتنهگر و بهدنبال ايجاد جنگ نبود و اينكه امروز وهابيت، از ابتداي قيام امام حسين(ع)، تا عزاداريهاي امروزش را فتنه ميشمارد، لاف گزافي بيش نيست.
منبع : مجله پنجره
|