جمعه  -  ۱۲. شهریور ۱۳۸۹  -     
هم اندیشی مقالات جريان دينگرا و جريان غربگراي ديوانسالار "دكتر احمد رهدار"

نظر شما


کد امنيتی
بازخواني عکس

PDF چاپ نامه الکترونیک

جريان دينگرا و جريان غربگراي ديوانسالار
دكتر احمد رهدار

از زمان حضور غرب استعماري در ايران، افراد و گروه‏هاي متفاوتي درباره آن اتخاذ موضع كردهاند. عمده اين موضع‏گيري‏ها گرفتار افراط يا تفريط بوده است و بههمين دليل، يا به شيدايي و دلدادگي و يا به نفي كامل آن ـ حتي وجوه مثبتش ـ انجاميده است. در اين ميان، قضاوت علماي شيعه درباره غرب، هرچند در ابتدا بسيار محتاطانه و به همين علت، كند صورت گرفته، اما از اتقان و انسجام بيشتري برخوردار بوده است. اين نگاه كه در ابتدا ناظر به رويه سطحي و بيروني غرب (رويه استعماري و تكنيكي آن) بوده، نگاهي جزئي و نه كلي و نيز نگاهي اجمالي و نه سطحي، به غرب است. دليل اين جزئينگري و اجمالبيني، اين است كه اساسا در اين مرحله تاريخي، غرب بهتمامه (با تمام حيثيات و ابعادش) در كشور ما وارد نشده است تا امكان شناخت تام و تمام آن فراهم باشد.

اساسا ورود غرب به ايران، ورودي تدريجي بوده؛ درست مثل حيواني كه به آرامي از دربي وارد حياطي شود؛ در يك مرحله تنها سر حيوان از درب، داخل آمده است. اگر در اين مرحله از كسي بپرسند اين چيست؟ آن كس در بهترين وجه ممكن تنها ميتواند بگويد حيواني است كه داراي دو گوش، دو چشم و... است، چنين شخصي به هيچوجه نميتواند توضيحي در خصوص دم، شكم و پاهاي اين حيوان بدهد. دليل اين امر، نه ضعف شخص در شناخت اين حيوان، بلكه فقدان وجود خارجي حيوان در ظرف تاريخياي است كه شخص خاص در آن، مورد پرسش قرار گرفته است. تنها راه براي دادن توضيح درباره شكم و دم و... اين حيوان، انتظار تاريخي به اميد داخل حياط آمدن آن است. غربي كه در ابتداي قاجار با آن روبهرو بودهايم، غربي است كه بخشي از آن وارد كشور ما شده است.

به عبارت ديگر، در اين مرحله تاريخي، تنها برخي از لايههاي غرب (بيشتر لايههاي مذهبي، سياسي و نظامي آن) خود را نزد ما عيان كرده و لايههاي اقتصادي و فكري (نظري و تئوريك) آن در فواصل زماني بعدي جلوه يافته است. از همينرو، توضيح عالمان ديني از غرب در اين مرحله تاريخي، ناظر به بخشي از آن است و به همين علت، از آن تحت عنوان شناخت جزيي غرب ياد كردهام. از سوي ديگر؛ شناخت عالمان ديني از غرب در اين مرحله تاريخي، علاوه بر اينكه جزيي است، اجمالي نيز هست. دليل اين امر نيز، نه ضعف آنان در شناخت صحيح غرب، بلكه اين است كه اساسا حركت انسانها در هر موردي از اجمال به تفصيل، به تبع نياز تاريخي آن بوده و زمينه عيني بيشتر اختراعات و ابداعات نيز وجود نيازهاي تاريخي بشر است؛ بدين معني كه انسانها نخست احساس گرما كرده و سپس كولر ساختهاند، همچنان كه نخست احساس سرما كرده و سپس بخاري ساختهاند، نه اينكه ابتدا كولر و بخاري ساخته باشند و سپس با چيزي بهنام گرما و سرما آشنا شده باشند. احساس و درك هرچه بيشتر يك چيز نيز زمينه را براي شناخت بيشتر آن مهيا ميكند.

پديده غرب نيز از اين قاعده مستثني نيست. بهعبارت ديگر؛ تشديد درگيري با يك پديده، مستلزم تجهيز قويتر است. به ميزاني كه غرب در ساحت اجتماعي ايران حضور تاريخي مييابد، به همان اندازه ميتواند براي عنصر ايراني مسئله باشد. چون از زمان صفويه به اين سو، حضور غرب در ايران، سير اشتدادي داشته است، ميزان آگاهي عنصر ايراني از آن نيز از سيري تكاملي برخوردار بوده. بهطور مشخص، لااقل از زمان ورود چهره دوم غرب به ايران، دو طيف نگاه مختلف نسبت به آن وجود داشته است؛ يك طيف از جانب جريان ديني و يك طيف از جانب جريان غربگراي ديوانسالار. با نگاهي تاريخي به نتايج غربشناسي دو طيف مذكور، تفاوتي آشكار ميان آن دو مييابيم؛

اولا طيف نخست ـ دينگرايان ـ همواره نوعي نگاهي استقلالي به غرب داشته است؛ بدين معني كه حتي آنگاه كه به اين نتيجه رسيده كه بايد با غرب كنار آمد و آن را پذيرفت، در رسيدن به اين نتيجه، مستقل عمل كرده است. طيف دينگرا همواره نسبت موقف و افق خود را با تكيه بر مباني اصيل ديني تعيين كرده است، هرچند ممكن است در فهم و تفسير اين مباني آنقدر اختلاف نظر داشته باشند كه در نتيجه به دو ديدگاه كاملا متضاد برسند. در مقابل، طيف دوم ـ غربگرايان ديوانسالار ـ همواره نوعي نگاه تقليدي و غيراستقلالي به غرب داشته است؛ بدين معني كه حتي آنگاه كه به اين نتيجه رسيده كه نبايد با غرب كنار آمد و آن را دربست پذيرفت، در رسيدن به اين نتيجه، غيرمستقل عمل كرده است. ژان پل سارتر درخصوص چگونگي تقليد روشنفكران جهان سوم از روشنفكران غرب مينويسد:

«ما رؤساي قبايل، خانزادهها، پولدارها و گردنكلفتهاي آفريقا و آسيا را ميآورديم چندروزي در آمستردام، لندن، نروژ، بلژيك و پاريس ميچرخانديم، لباسهايشان عوض ميشد، روابط اجتماعي تازهاي ياد ميگرفتند، گاه يك ازدواج اروپايي ميكردند يا به شكل اروپايي ازدواج ميكردند و زندگاني مبلماني تازه، مصرف اروپايي و آرايش تازه يادشان ميداديم و آرزوي اروپايي شدن را در دلهايشان بهوجود ميآورديم. بعد اينها را به كشورهاي خودشان ميفرستاديم. كدام كشورها؟ كشورهايي كه در آنها براي هميشه بهروي ما بسته بود، ما در آنها راه نداشتيم، ما نجس بوديم، ما دشمن بوديم، از ما ميهراسيدند. روشنفكرهايي كه درست كرده بوديم، فرستاديم به كشورهايشان. بعد، از آمستردام، از بلژيك و از پاريس فرياد ميزديم: «برادري، انسانيت»، بعد ميديديم پژواك صوت ما از نقاط دوردست آفريقا، از گوشهاي از خاور نزديك، خاور ميانه، خاور دور و شمال آفريقا، از دهان همين روشنفكرها ـ عين سوراخ آب حوض پس ميآيد. هر وقت ساكت ميشديم، آن سوراخهاي حوض هم ساكت بودند. هر وقت حرف ميزديم، انعكاس وفادارانه و درست صوت خودمان را از حلقومهايي كه ساخته بوديم، ميشنيديم. مطمئن شده بوديم كه اين روشنفكران هرگز كوچكترين حرفي براي زدن جز آنچه در دهانشان ميگذاشتيم ندارند، بلكه حتي حق حرف زدن را از مردم خودشان هم گرفتهاند».

ثانيا طيف نخست ـ دينگرايان ـ بر اين اعتقاد بودند كه يك تمدن، سه لايه «نظري ـ تئوريك»، «ادبيات ـ هنر» و «تكنولوژي ـ ابزار محسوس» دارد و براي شناخت آن ميتوان از هر يك از اين سه لايه شروع كرد، مشروط به اينكه نسبت آن لايه با دو لايه ديگر لحاظ شود. آنان با چنين باوري، در نخستين مواجهه خود با چهره استعماري (سياسي ـ اقتصادي) غرب، بهطور كاملا آگاهانه نسبت اين چهره را با چهرههاي ديگر غرب مورد پرسش قرار دادهاند. چهره استعماري غرب، چون در قالب تكنولوژي قاهر آن ـ و بلكه در ابتدا، بيشتر تكنولوژي نظامي آن ـ خود را عيان ميكرد، بايد در ذيل لايه سوم تمدنها يعني لايه «تكنولوژي ـ ابزار محسوس» قرار ميگرفت و فهم ميشد و از آنجا كه هنوز دو لايه ديگر اين تمدن يعني لايه نظري ـ تئوريك و لايه ادبيات ـ هنر آن يا اساسا در ايران رخ عيان نكرده بودند و يا ناقص جلوه كرده بودند، عالمان شيعه نميتوانستند نسبتسنجي دقيقي ميان لايه عيان شده «تكنولوژي ـ ابزار محسوس» (لايه سوم) و دو لايه ديگر داشته باشند، از همينرو، در قضاوت نهايي نسبت به تكنولوژي غربي، با احتياط برخورد ميكردند. اين در حالي بود كه نه ترديد داشتند كه اين تكنولوژي ناشي از نوعي نگاه و مباني خاص است و نه ترديد داشتند كه اين تكنولوژي مظهر يك چهره غرب است.در مقابل، طيف دوم ـ غربگرايان ديوانسالار ـ اساسا يا ندانستند كه نبايد نسبت ميان مباني نظري يك تمدن و محصولات عيني آن را ناديده انگاشت و يا نظر به فقدان بلوغ پايگاه روشنفكري در ايران ـ پايگاهي كه مولد و محرك آنها بود ـ نتوانستند چنين بينديشند. از همينرو، در اوان مواجهه با غرب، شيفته و شيداي تمام قامت آن شدند و مدتي هم كه از اين شيفتگي گذشت و عشق نخستين فرونشست و عيوب اين قامت هويدا شد، نتوانستند اين عيوب را در نسبت با كليت اين قامت ببينند و لذا بدون اينكه به خود ترديد راه بدهند، در بهترين راه حلي كه به ذهنشان زد، تفكيك ميان خوب و بد اين قامت را پيشنهاد دادند و هيچگاه ذهنشان را به پرسش از نسبت ميان ظاهر و باطن غرب معطوف نكردند. آنها چه آنگاه كه مشغول بهفهم تكنولوژي غرب و چه آنگاه كه مشغول مطالعه در مباني نظري آن شدند، پرسش از كليت اين تمدن را به غفلت سپردند و پس از گذشت چند قرن هم، آنگاه كه بدان تذكار يافتند، آن را بيهوده دانستند و گاهي سخن از تفكيك ميان «والد و مولود و انگيزه و انگيخته» راندند و گاهي... .

ثالثا اوج و فرودهاي فعاليتهاي سياسي، ديني و فكري عالمان ديني درخصوص غرب، هيچگاه تابع متغيري از اقتضائات بسط تمدني غرب نبوده است، بلكه در نسبت با مرحله تاريخي خود ما تنظيم ميشده است. اين در حالي است كه نمودار فعاليتهاي جريان غربگراي ديوانسالار چه آنگاه كه منادي تكنولوژي غرب، چه آنگاه كه منادي فلسفه و مباني نظري غرب و چه آنگاه كه به دنبال پياده كردن فلسفه سياسي غرب در ايران بوده، همواره تابع متغيري از اقتضائات بسط تمدني غرب بوده است. بدين معني كه اگر در يك مرحله تاريخي، حضور غرب در شرق مقتضي حضور تكنولوژي آن در شرق بوده، جريان غربگراي ديوانسالار هم منادي تكنولوژي بوده و اگر در مرحلهاي ديگر حضور غرب در شرق مقتضي حضور فلسفه غرب در شرق بوده، جريان غربگراي ديوانسالار هم منادي اين فلسفه بوده است. اين قضيه بهنوبه خود، مشكلي ديگر ـ غير از مشكل تقليد ـ را بر اين جريان تحميل كرده است و آن اينكه اساسا به همين علت، غربشناسي جريان غربگراي ديوانسالار هرگز نتوانسته يك سير تكاملي مشخص مثلا از اجمال به تفصيل و يا از سطح به عمق داشته باشد اين در حالي است كه هم به تفصيل درباره غرب پرداخته و هم درباره لايههاي عميق غرب نوشته است، هرچند ممكن است بسياري از آنها باز هم ترجمه و در حقيقت، بازتاب همان روح تقليدگراي آن باشد. مسلما آنچه از غرب توسط اين جريان در شرق گفته يا نوشته شده براي خود غربيها يك سير مشخص تكاملي داشته و به نتايج دلخواه آنها هم ختم شده است. مهم اين است كه جريان غربگراي ديوانسالار هرگز نتوانسته با فعاليتهاي دلالي خود براي غرب، خودش را پيدا كند و از اين حيث، جرياني فاقد تاريخ، فاقد مكان و در نتيجه فاقد اصالت شده است.

علت اساسي اين تفاوت ميان غربشناسي جريان دينگرا و جريان غربگراي ديوانسالار در اين است كه اساسا نقطه عزيمت اين دو جريان براي شناخت غرب، متفاوت بوده؛ بدين معني كه جريان دينگرا حتي آنگاه كه درباره غرب به انديشهورزي پرداخته است، نقطه عزيمت آن سنت (اسلام) بوده، ولي جريان غربگراي ديوانسالار حتي آنگاه كه درباره سنت سخن گفته، نقطه عزيمت آن غرب بوده است. بهعبارت ديگر، جريان دينگرا از پايگاه سنت ديني به غرب نظر افكنده و جريان غربگراي ديوانسالار از پايگاه غرب به سنت نگاه كرده است. از همينرو، يكي همواره در پارادايم سنت و ديگري همواره در پارادايم غرب حركت كرده است. از همينروست كه يكي از نويسندگان جريان غربگرا مينويسد: «راهي جز چنگ زدن به دستگاه مفاهيم غربي نيست، زيرا بدون مفاهيم غربي، حتي سنتي‏ترين گروه‏هاي فرهنگي جامعه ايراني، نمي‏توانند سخني بگويند.» بهعبارت ديگر، در نسبت ميان سنت و تجدد، جريان دينگرا از طريق بسط سنت به تجدد رسيده است و جريان غربگراي ديوانسالار از طريق بسط تجدد، به سنت رسيده است. بر همين اساس، جريان غربگراي ديوانسالار ـ برخلاف جريان دينگرا ـ هيچگاه نميتواند سخن از تكامل خود به ميان آورد؛ زيرا همواره در سايه جرياني ديگر حركت ميكرده است.

رابعا غربشناسي جريان دينگرا ـ نظر به پايگاه مستقلي كه اتخاذ كرده است، همواره متضمن نوعي غربستيزي نيز بوده است- دليل اين امر، همان بينونت و استقلال پايگاه جريان دينگرا از پايگاه غرب است نه اينكه گفته شود اساسا نسبتي كه جريان دينگرا با غرب برقرار كرده از سنخ شناخت نبوده، بلكه از سنخ ستيز بوده است. در مقابل، غربشناسي جريان غربگراي ديوانسالار در هيچ شرايطي حتي آنگاه كه به خود رنگ نقد و انتقاد گرفته است، متضمن غربستيزي نبوده است. راز اينكه شخصيتهايي چون دكتر شريعتي ـ كه در بسياري از مجموعه آثار وي بهراحتي ميتوان نقد غرب را مشاهده كرد ـ همچنان محبوب جريان غربگراي ديوانسالار و حتي خود غربيها هستند، در همين نكته نهفته است كه اساسا نقدهاي چنين افرادي بيش از آنكه نقدهاي برونپارادايمي باشند، درونپارادايمي هستند؛ بدين معني كه اين نقدها در اكثر موارد، بهدنبال اثبات چيزي در درون همان پارادايم غرب و نه چيزي در خارج از آن هستند. آنها حتي آنگاه كه سخن از «بازگشت به خويشتن» ميرانند، منظورشان از خويشتن، خويشتني است كه ديگري (غرب) برايشان تعريف كرده است، همچنان كه سنتي كه برخي از آنها در مقام دفاع از آن هستند، سنتي است كه غرب حدود و ثغور و كارويژههاي آن را مشخص كرده است.

اما جريان دينگرا حتي آن بخش از غرب را هم كه پذيرفته، در درون پازل و ساختار خودشان قرارش داده است بهگونهاي كه حتي نميتوان به آن، بخش غرب را اطلاق كرد. خامسا غربشناسي جريان دينگرا معطوف به گذار از غرب است؛ بدين معني كه اين جريان غرب را براي غرب نميخواهد بشناسد، بلكه با مباني و اصول خاصي از پيش نوعي بينونت و حتي تضاد ميان آرمانهاي خود و غرب را پذيرفته است و تنها بدين منظور غرب را ميخواهد بشناسد كه سريعتر و صحيحتر از آن عبور كند. اين در حالي است كه جريان غربگراي ديوانسالار نه تنها به بينونت و تضاد ميان آرمانهاي خود و غرب ايمان ندارد، بلكه اساسا غرب را بهعنوان الگو، آرمان و غايت پذيرفته است و درست به همين علت است كه در ارزيابي و قضاوتي كه نسبت به افراد، جريانها و زمانه خود دارد، كليشهها و معيارهاي غربي را به استمداد ميطلبد. سادسا هر دو جريان ديني و غربگراي ديوانسالار پس از مدتي كه از مواجهه آنها با غرب گذشته، داراي ادبيات، تاريخ، روش و اهداف نسبتا مشخص شدند كه بيشتر آنها لوازم همان اتخاذ موضع نخستين آنها در برابر غرب بوده است. از اينرو، گذار از موضعگيريهاي اوليه، در موضعگيريهاي متأخر آنها تا حدودي سخت و دشوار شده است؛ چراكه چنين گذاري مستلزم ستيز با تاريخ، ادبيات، روش و اهداف پيشين يك جريان است. بهعبارت ديگر، از آنجا كه جريان ديني و روشنفكري سالهاست كه تبديل به گفتمان شدهاند، بهدليل هژموني سنگين هر يك از اين دو گفتمان بر اعضاي خودشان، گذار و خروج از آنها سخت شده است.

 
feed-image RSS مطالب