|
افسانه عقلانيت! دکتر سعید زیبا کلام
چرا واژه «بلوغ معقول» يا «بلوغ عقلاني» هيچ دلالتي ندارد؟
براي اين كه واژه يا مفهوم عقلاني هيچ دلالت و معناي محصل و معيني ندارد! و لابد براي برخي يا بسياري اين سؤال بلافاصله و با قدرت تمام مطرح ميشود كه : چطور چنين چيزي امكان دارد؟ پاسخ من داراي دو بخش است:
الف) قائل نيستم كه مفهوم عقلاني هيچ دلالت و معناي محصل و معيني نمي تواند پيدا كند، ميتواند! به شرط اين كه بتوانيم بر سر آن اجماع كنيم! اما با توجه به شناختي كه از انسان فيلسوف و غيرفيلسوف داريم و با توجه به شناختي كه از تاريخ عقايد فلسفي و غيرفلسفي داريم، آيا چنين اجماعي امكان دارد؟
ب) در گام نخست، پيشنهاد مي كنم نظريه و يا آموزهاي را متعلق به سدههاي گذشته در نظر بگيريد، نظريه يا آموزهاي كه امروزه در حوزه مربوطه مردود و بياعتبار دانسته ميشود. فيالمثل، نجوم بطلميوسي، فيزيك ارسطويي، نظريه ذره اي نور نيوتن، نظريه موجي نور هويگنز، نظريه فلوژيستون درباره احتراق اجسام، نظريه كالري و صدها نظريه و آموزه ديگر در حوزههاي مختلف علوم طبيعي، علوم اجتماعي، و نيز علوم انساني و هنر در گام دوم، از خود سؤال كنيم: آيا عالمان دوران اعتبار و مقبوليت آن نظريه يا آموزه، آن را عقلاني ميدانستند يا ناعقلاني؟ براي پاسخ بدين سؤال تجربي- تاريخي لاجرم بايد متوسل به كاوشي تاريخي در حوزه مربوطه شد، كاوشي صبورانه و دقيق.
با اين وصف، روشن است كه چرا مي توانيم به نحوي پاسخ سؤال تجربي- تاريخي را پيش از انجام آن كاوش تاريخي بدهيم: زيرا عالمان آن دوران آن نظريه يا آموزه را عقلاني مي دانستند كه به آن باور داشتند و يا آن را پيشفرض كرده بودند، واضح است كه اگر عالمان آن دوران نظريه يا آموزه امروزه- مردود را ناعقلاني ميدانستند آن را نميپذيرفتند يا پيشفرض نميكردند و در نتيجه در همان سنوات و سدهها آن را نامقبول و مردود اعلام ميكردند. بنابراين، پاسخ سؤال فوق ميشود: عالمان دوران اعتبار و مقبوليت نظريه يا آموزه، آن را عقلاني ميدانستند و عالمان دوران بعد آن را ناعقلاني ميدانند.
در گام سوم، از خود سؤال كنيم: آيا نظريه يا آموزه مورد نظر دچار دگرگوني يا دگرديسي شده است كه عالمان در دوراني آن را عقلاني ميدانستند و در دوران بعدي آن را ناعقلاني ميدانند؟ واضح است كه اين سؤال نيز تجربي- تاريخي است و بنابراين، بايد با كاوشي تاريخي آن را پاسخ گفت. اگرچه امكان وقوع دگرگوني يا دگرديسي نظريه يا آموزهاي را نمي توان در تاريخ نفي كرد ليكن حتي آشنايي اجمالي با فيالمثل تاريخ علم (تاريخ علوم طبيعي) آشكار ميكند كه وجه غالب دگرگوني يا دگرديسي نظريهها يا آموزهها نيست و البته اين سخن بدين معنا نيست كه نظريهها يا آموزهها از بدو توليدشان دچار جرح و تعديل نميشوند. ابداً! كه اين امر سرنوشت مقدر تقريباً تمام نظريهها يا آموزههاست. ليكن در پاسخ به سؤال سوم است كه آن دگرگوني يا دگرديسي امر بسيار نادري ميشود. به عبارت ديگر ، پاسخ سؤال سوم، خيلي ساده، منفي است. يعني، نظريهها يا آموزهها به واسطه دگرگوني يا دگرديسيشان نيست كه عقلانيتشان تبديل به ناعقلانيت ميشود.
در گام چهارم، از خود سؤال كنيم: چگونه بايد يا ميتوانيم اين پديدار معرفتشناختي را تبيين كنيم كه عالمان دوراني نظريهاي را عقلاني ميدانستند و عالمان دوران بعدي همان نظريه را ناعقلاني ميدانند؟ در اين مقام دو گونه تبيين ممكن يا متصور به نظر ميآيد. تبيين نخست اين كه ، عالمان دوران عقلاني دانستن نظريه يا آموزه پس از بكارگيري و اطلاق مجموعه معيارها و موازين ارزيابي خود – هرچه در آن دوران بودهاند- و مثبت و مقبول شدن فرجام ارزيابيهايشان، آن نظريه را عقلاني ميخواندند و عالمان دوران بعدي كه همان نظريه را ناعقلاني ميدانند پس از بهكارگيري مجموعه معيارها و موازين ارزيابي خود –هرچه امروزه هستند- و منفي و نامقبول شدن فرجام ارزيابيهايشان، آن را ناعقلاني (1) يا ناعقلاني ميخوانند.
تبيين گونه دوم عبارت است از اين كه قائل شويم: عالمان دوران عقلاني دانستن با همان عقلانيت نظريه با بهكارگيري تلقياي از عقلانيت و يا نظريهاي در باب عقلانيت و يا مفهومي از عقلانيت و يا معيار عقلانيت(2) خود، نظريه موردنظر را در همان دوران ارزيابي كردند و با توجه به تلاطم و سازگاري ميان آن دو نتيجه گرفتند كه آن نظريه عقلاني است و يا عقلاني است كه بدان باور داشته باشند (3) و عالمان دوران بعدي با بهكارگيري يا اطلاق تلقي، نظريه، مفهوم، يا معيار عقلانيت خود، نظريه يا آموزه موردنظر را ارزيابي كردهاند و با توجه به عدم تلاطم و ناسازگاري ميان آن دو نتيجه گرفتند كه آن نظريه يا آموزه ناعقلاني است و يا ناعقلاني است كه بدان باور داشته باشند.
امكان دارد به نظر برخي يا بسياري چنين آيد كه آري! معلوم است كه با توجه به تحولات تاريخي بشر، تلقي (يا همان نظريه يا مفهوم يا معيار) بشر از عقلانيت نيز تاريخاً دچار تحول و تغيير شده است و بنابراين تصور يا فرض اين كه عالمان يا فيلسوفان يا غيرعالمان و غيرفيلسوفان –چه فرقي ميكند؟ مگر غيرفيلسوفان و غيرعالمان از اين مفهوم، معيار، يا تلقي عميقاً هنجاري در حد و سطح خود استفاده نميكنند؟ -همواره تلقي واحد و ثابتي از عقلاني بودن يا همان عقلانيت داشتهاند. تصور يا فرض خارقالعاده و شگفتانگيزي است و مگر فيلسوفان، عالمان، مورخان، اديبان و هنرمندان درباره زيبايي، موزونيت، حقانيت، عدالت، سعادت، فصاحت، بلاغت، معرفت، واقعيت و حقيقت تلقي همواره واحد و ثابتي داشتهاند كه از عقلانيت چنين تلقياي داشته باشند؟
با اين وصف، امكان دارد به نظر همان برخي يا بسياري چنين آيد كه: «اين تحول و تغيير تاريخي تلقي از عقلانيت متعلق به دوران صغارت، صباوت، و بل سفاهت بشر بوده است. در حالي كه امروزه، با توجه به پيشرفتهاي چشمگير بشر در امر مهار و سلطه بر قواي طبيعت و دريافتن تقريباً تمام و يا اكثر قوانين حاكم بر طبيعت و ساحتهاي مختلف وجود بشر – سياست، اقتصاد، هنر، صنعت و ارتباطات- «بشر پيشرفته» «توسعه يافته» «روشنفكر شده» ، رشادت و بلوغ يافته» «مدرن»(4) به روشني خيرهكنندهاي دريافته است كه باور عقلاني يا نظريه يا تلقي يا معيار عقلاني چيست و بنابراين، ميتوان قائل شد كه دست كم امروزه مفهوم يا معيار عقلانيت دلالت و معناي محصل و معيني دارد.
به گمان من اين موضع قابل احترامي است به ويژه كه به نظر مي رسد نه برخي يا بعضي كه اكثريت عظيمي از فيلسوفان و عالمان دانشگاهي و حوزوي و ايضاً ساير اصناف و اقشار جامعه ما قائل به آن هستند. بدين ترتيب، شايد به نظر رسد كه با اين وصف: ديگر چه جاي بحث و تحليل و بازنگري و نقادي؟ با اين اوصاف ميخواهم در چند سطح به مقابله و نقد اين موضع مبادرت كنم. زيرا معتقدم اين موضع رايج و شايع ميان اكثريت قاطع جامعه فكري و فرهنگي ما و از عمدهترين مواضع انگشت شمار مشترك ميان عالمان دانشگاهي و حوزوي از صدر تا ذيل بر خطاست. كه بيشتر، و بنيانيتر: اساساً افسانهاي بيش نيست، افسانهاي كه البته بيجا و بيثمر ساخته و پرداخته و اشاعه نشده است. افسانهاي وحدت بخش، معني بخش و از آن فوقالعاده مهمتر، آرامشبخش!
بياييم از خود سؤال كنيم:
1.آيا تاكنون مورخي، عالمي، هنرمندي، اديبي و بويژه فيلسوفي عقلانيتشناس و يا حتي غيرعقلانيتشناس دست به كاوشي در آثار معاصران پيشگام نوآور خلاق جميع حوزههاي فكري، فرهنگي، هنري و ادبي زده است تا معناي محصل و معين متداول و متعارف مزعوم از عقلانيت را در ميان جميع آن حوزهها شناسايي، صورتبندي و ارائه كند؟
2.آيا تاكنون مورخي، عالمي، هنرمندي، اديبي و بويژه فيلسوفي عقلانيتشناس و يا حتي غيرعقلانيتشناس كاوشي دقيق و جدي در آثار معاصران پيشگام نوآور خلاق يكي از حوزههاي زيرمجموعه علوم انساني، علوم اجتماعي، علوم طبيعي و هنر انجام داده است تا آن معناي محصل و معين موجود و متداول از عقلانيت درون آن يك حوزه را شناسايي، صورتبندي و ارائه كند؟
3.آيا تاكنون مورخي، عالمي، هنرمندي، اديبي و بويژه فيلسوف مردمشناسي در آرا و اعمال و مكتوبات جميع اصناف و اقشار مختلف انسانهاي پيشرفته، توسعهيافته، روشنفكرشده، رشادت و بلوغ يافته و از همه مهمتر، مدرن، غور و تفحصي جامع و فراگير انجام داده است تا آن معناي محصل معين موجود و متعارف از عقلانيت را بازيابي، صورتبندي و ارائه كند؟
4.آيا تاكنون مورخي، عالمي، هنرمندي، اديبي و بويژه فيلسوف مردمشناسي در آرا و اعمال و آثار تنها يكي از اصناف و اقشار پيشرفته توسعه يافته بلوغ يافته مدرن معاصر دست به پژوهشي جدي و كاوشگرانه زده است تا آن معناي محصل و معين موجود و رايج از عقلانيت و مميزات آن را در ميان همان يك صنف يا قشر بازشناسي و ارائه كند؟
5.آيا تاكنون مورخي، عالمي، هنرمندي، اديبي و بويژه فيلسوفي عقلانيتشناس و يا حتي غيرعقلانيتشناس، كاوش صبورانه و جدي در آثار معاصران پيشگام نوآور خلاق يكي از حوزههاي زيرمجموعه علوم انساني، علوم اجتماعي، علوم طبيعي و هنر در محدوده تنها يك جامعه آري! تنها يك جامعه به ثمر رسانيده است تا آن معناي محصل و معين موجود و متداول از عقلانيت در ميان فحول آن يك حوزه را در محدوده همان يك جامعهشناسي، صورتبندي و ارائه كند.
6.آيا تاكنون مورخ – يا – فيلسوف عقلانيتشناسي پژوهشي غيرمتفننانه و جدي در آثار فيلسوفان عقلانيتشناس يا عقلانيتپژوه انجام داده است تا دست كم در ميان اعضاي اين شاخه فوق تخصصي جديد فلسفه آن معناي محصل و معين شسته رفته موعود را بازشناسي و به نحو منتظمي بازسازي كند؟
7.آيا تاكنون مورخ – يا – فيلسوف عقلانيتشناسي پژوهشي متمركز و ژرفكاوانه در آثار نه جميع فيلسوفان عقلانيتشناس يا عقلانيتپژوه كه تنها تني چند از ايشان، انجام داده است تا آن معناي محصل معين موعود از عقلانيت را در ميان آنها بازشناسيو ارائه كند؟
آيا پاسخ جميع اين سؤالات روشن نيست؟ آيا آشكار نيست كه اين سؤالات ما را به كجا منتهي ميكنند؟ و آيا براستي روشن نيست كه معناي محصل معين موعود از عقلانيت، معنايي موهوم بيش نبوده است؛ افسانهاي كه انسان رهاكننده يا نفيكننده وحي، انسان روشنفكرشده قرن هجدهم اروپا – همان اصحاب نهضت روشنفكري(5) – آن را به همراه تلقي، نظريه يا مفهوم آفاقيت(6) وضع و جعل كرد تا انسان افسارگسيخته عقال رهيده بيمعني شده گمشده مدرن را همبستگي، معني، اطمينان به راه و آئين جديد و اميد به آينده بخشد.(7) افسانهاي وحدتبخش، معنيبخش و اميد و آرامشبخش، همچون همه افسانههايي كه انسان براي رهايي از «تنهايي» خويشتن، گريز از تفرق و تشتت سامانسوز، فرار از سرگرداني و آوارگي پوچ و بيپايان و ايجاد اميدواري به زندگي و آينده حيات خويشتن ساخته و بافته و البته كماكان، خواهد ساخت و بافت.(8)
اما اينك، يك سؤال نهايي! آيا انسان راه ديگري براي وحدتبيني و وحدتبخشي به تماميت خويشتن خويش و جامعه خويش، گريز از تفرد و تفرق و همه خودبينيها و خودخواهيها و خودكامگيها و تعديهاي ناشي از آنها، فرار از بيمعنايي و ياوهگردي و تمام تكاثرها و تفاخرها و بطالت و هوسرانيهاي مولود آنها و اطمينان قلبي به زندگي با تمام مصائب و آلام و بيقراريهايش و بالاخره اميد به فرجام حيات به سرعت زائل شونده بيتمكين بيوفاي خويشتن ندارد؟ راهي غيرافسانهاي؟ راهي ضمانت شده توسط «او» و پيموده شده توسط برخي از بنيآدم؟
|