|
درآمدي بر چرايي و چگونگي تحول فقه احمد مبلغي
سخن درباره بايستگى و ضرورت تحول در علم فقه و ابعاد مطرح براى اين تحول است. پيشاپيش بايد يادآور شد فقه به عنوان يك دانش، يك خط متواصلِ درخور پيگير و دگرگونىناپذير را داراست. اگر رابطه علم با گذشته قطع شود، ديگر نمىشود آن را علم ناميد. چيزى كه از اساس دگرگونى پذيرد و از گذشته خود بِبُرَّد و با آن فرق كند و جدا گردد، ديگر علم نيست. علم آن است كه در بستر زمان، يك هويت بالنده، ماندگار، پايدار و مانايى را پىگيرد، وگرنه از علم بودن مىافتد.
پس هميشه جوهر اصلى و عناصر مكنون و دگرگونناپذير، كه اساس آن علم را تشكيل مىدهند، در بستر زمان و در خلال اعصار پابرجا مىماند. آنچه حقيقت علم را تشكيل مىدهد، اصلاً دگرگونناپذيرى است.
بخشى از علم، روش علم است كه اين روش علم ممكن است دستخوش دگرگونيهايى بشود. عناصری در روش وجود دارد كه ثابت و قدر مشترك میان همه عالمان در دانش است كه باقى می ماند، در مقابل این عناصر مشترك، بسيارى از عناصر روشى نيز وجود دارند كه برخلاف عناصر مشترك دستخوش اختلاف ميان عالمان علم قرار مىگيرند.
اصل موضوع علم هم امرى نيست كه دستخوش تغيير شود. البته ممكن است راجع به قلمرو موضوع اختلافهايى و دگرگونيها و ديدگاههايى بروز پيدا كند، اما موضوع هر علم هم از جمله امورى است كه يك قدر مشترك دارد اين قدر مشترك باقى مىماند.
بخشى از مسائل علم هم اينگونه است. اما خيلى از امور علم تحولناپذير است. مثل دامنههاى موضوع. بايد بحث شود شايد ديدگاهى بيايد و دامنه موضوع علم را توسعه دهد. راجع به فقه اينگونه است. دامنه فقه درخور توسعه است. بخشى از عناصر روش در يك علم هم درخور گسترش است. بخشهاى مهمتر تحول ساز در فقه، مربوط به روش در استنباط است كه يك قدر مشترك، با ديگر دانشها دارد.
ساختار دانش فقه هم اينگونه است. البته ساختار وقتى گفته مىشود، دو معنى و مصداق براى آن وجود دارد:
.1باب بندى
.2چينش
علم فقه، مانند هر علم ديگر، درگذر زمان بر مسائل آن افزوده مىشود و گاهى برخى از مسائل آن به حاشيه مىرود. در مثل بحث عبيد و اماء زمانى جزء مسائل جدى فقه بوده؛ اما اكنون، حتى نبايد آن را جزء مسائل حاشيهاى فقه هم به حساب آورد و بايد در حاشيهاى دور واقع شود، هرچند زمانى در متن مسائل فقه بوده است. در عمل پارهاى از مسائل جديد آمده و اكنون در فقه مطرح است. منتهى مشكلى كه وجود دارد اين است كه: مسائل جديد فراوان و غيردرخور شمارند؛ ولى به دليل اين كه ساختار فقه تحول نيافته (ساختار بسيط دانش مقصود است) و راكد مانده و در طول تاريخ در ساختار آن دگرگونى و تحول لازم رخ نداده؛ از اين روى، انبوهى از مسائل نوپيدا و مستحدثه صف كشيدهاند و جايى براى آنها در فقه باز نشده؛ زيرا جاهايى كه هست يا كتاب الصلاه است، يا كتاب الصوم و...
اما مسائل جديد، كه يا مربوط به فقه اقتصادى هستند، يا فقه سياسى، يا فقه اجتماعى و... جايى براى آنها در نظر گرفته نشده است.
شمارى از فقيهان روشنانديش به طور موقت، جايى براى اين مسائل در آخر رسالههاى عملى باز كردهاند، با عنوان: مسائل مستحدثه، ملحقات، منضمات و... آن هم نه چندان علمى و فنى.
معلوم است كه اين كار موقت انجام گرفته است و جاى اين مسائل آنجا نيست؛ از اين روى، آن تحولى كه بايد رخ مىداد در زمينه تبويب، چون صورت نگرفته، چنين مشكلى را ايجاد كرده است.
پس علم امرى است متواصل و داراى هويتى است ثابت. عمق نارسایی در مطالعات را باید در این جست که حتى ما اين هويت را در طول تاريخ بررسى نكردهايم.
دانشهایی به دانشهاي يارى رساننده به فقه (مانند دانش اصول، رجال و قواعد فقهيه) همچون تاريخ و فلسفه فقه بايد اضافه شوند كه اين نيز حوزهاى از حوزههاى تحول در فقه است. در اين حوزهها روند تحول به شدت كُند بودهاست.
با اين تحول به شدت كُند، نمىشود فقهى كه مدعى است بايد پاسخهاى مسائل زمانى را فورى بدهد و چنين فقهى با چنين ادعاى بزرگى (كه حق هم همين است زيرا حكم خداست و حكم خدا نيز توانايى پاسخگويى را دارد) با چنين تحولى به شدت كم رمق، نمىتوان فقه را پاسخگو و به روز كند.
ما دگرگونيهايى را كه در فقه مىبينيم كه خود اين نيز، بسيار كم روى مىدهد، در نهايت، پاسخ به پارهاى از استفتاءات است. يا در مَثَل برخى از قواعد اصولى (چون اصول در حوزهها از رونق خاصى برخوردار است) اضافه شود، راهگشا نيستند و نمىتوان روى آنها حساب باز كرد. خطر اين جاست كه سيل موضوعات و مسائلِ دم دروازؤ فقه را نمىتوان با اين روند مهار كرد. از طرف ديگر فقه كه كالبدشكافى اصلى آن در درس خارج روى مىدهد، امروزه يك پديده جديدى در درس خارج به وقوع پيوسته كه در قديم، حتى پنجاه سال پيش نبود، چه رسد به زمان شيخ انصارى. به دليل اين كه اقوال علما خيلى زياد شده و از طرفى شيوه استنباط هم منقح نشده است و ما نيز مسير نوآورى نداشتهايم، به جاى آن كه مطالب نو بيايد در ساحت فقه، اقوال بسيارى آمده كه بيشتر محتوايى هم ندارند. به گفته خود علما، محصّلى ندارند. اينها فضاى كتابهاى فقهى را پر كردهاند، فرصت كم، اقول انبوه، حجم مسائل پشت در قرار گرفتؤ منتظر جواب به شدت گسترده. آن وقت در چنين شرايطى مىخواهيم فقه را پاسخگو قرار دهيم. طبيعى است كه چنين فقهى، هرچند به معناى ثبوتى توانايى دارد؛ اما به معناى اثباتى نمىتواند پاسخگوى تحولات باشد.
حالا شما اضافه كنيد دو مقوله ديگر را كه بايد در دانش فقه متحول شوند: نظام آموزشى و نظام پژوهشى.
نظام آموزشى فقه، كه رهبر معظم انقلاب، توجه خاصى به اين حوزه داشتهاند، كه نشان از اهميت آن دارد، حالت ايستا داشته است. چندين قرن، يك حالت ادامه يافته است.
نظام آموزشى كه حكم خدا نيست، بلكه نظامى است كه اهل نظر و فقيهان بايد بر اساس تجربه تعريف كنند، متناسب با ابزار، فضا و استعدادهاى جديد، تا حكم خدا سريع منتقل شود. حالا يا خود حكم را يا روش استنباط آن را. نظام آموزشى، بايد هر سال تجديد نظر شود. بر اساس نيازها و تجربههاى جديد؛ زيرا اولويتها عوض مىشود. همين مقدار كه اولويتها عوض مىشود نظام آموزشى هم بايد سازوار با آن بررسى شود. از باب مثال، حوزه در نظام آموزشى خود، به شدت كتاب محور است.
البته ناگفته نماند اين كه از تحول نظام آموزشى سخن مىگوييم، كارى است بس دشوار و كارى است كارستان، از هر كسى ساخته نيست. اينجا، جايى نيست كه هركسى بلند شود و بگويد چنين و چنان. تحول راه دارد. بزرگان بايد كمر همت ببندند و نظارت كنند و نظر بدهند و البته مطالبهاى بايد بر نسل جديد شكل بگيرد. همانگونه كه رهبر معظم انقلاب، اين را جدى خواستار شدند و اتمام حجت صورت گرفت. نظام آموزشى حوزه محاسن زيادى نيز دارد؛ اما ما مىگوييم اگر اين كاستيها برطرف نشود، آن محاسن نيز بىاثر خواهند شد و نمىتوان دانش را پابه پاى زمانه پيش برد و كاستيها نيز كم نيستند.
در نظام آموزشى موجود، پس از تشكيل جلسه درس، تمام همّ استاد اين است كه عبارتها را خوب معنى بكند و محتواى نهفته در وراى عبارت را عرضه بدارد. ارزيابى شاگرد هم نسبت به استاد اين نيست كه مطالب اضافه عرضه مىكند، يا نه، بلكه نگاه مىكند كه آيا خوب قدرت تطبيق دارد يا نه. هرچند استاد فردى صاحب انديشه باشد، ولى معيار طلبه چيز ديگرى است.
آيا اين اشكالى دارد؟ مگر نه اين است كه با فهم عبارت محتوا فهميده مىشود. مگر علم چيزى غير دريافت محتوا و ادراك است؟
فرق است بين اين كه شما مطلب محور باشيد، يا عبارت محور. اگر عبارت محور بوديد مطلب و محتوا در درجهى دوم از اهميت قرار دارد. ناخودآگاه ذهن به دنبال عبارت است، مانند مترجم كه شايد متن عميقى را ترجمه مىكند؛ اما چون ذهن او معطوف به عبارت است، چيزى از محتوا در ذهن او نخواهد بود؛ زيرا مشكل او اين است كه كوشش تفهمى او در درجه اول متوجه عبارت است و لذا محتوا در جايگاه غيرفعالى وارد ذهن او مىشود. بالاصالة به آن توجه نداشته است.
طلاب نيز اينگونهاند، زياد كتاب مىخوانند و عبارت را فهم مىكنند؛ اما محتوا را به صورت پويا و فعال در ذهن خود جا نمىدهند. و اين بزرگترين آسيب متعلم علم است كه دريافت محتوا به صورت درجه دومى براى او رخ بدهد. اين ديگر علم نيست. اگر با نگاه درجه اول به يك علم وارد شويد، ميتوانيد آن را بررسى و نقل كنيد.
ببينيد عالم ديگر چه گفته، چرا گفته فرق مىكند كه قالب فداى محتوا شود، يا محتوا فداى قالب شود. با اين روش، چون فهم اول معطوف به محتواست. (با اين حساسيت كه وجود دارد كه ضماير به مراجع خود بازگردد و پيچيدگيهاى عبارت حل شود. )
مرحوم مغينه كتابى از ژان پل سارتر را مطالعه مىكند و نمىفهمد. پس از چند بار مطالعه، مىگويد مبادا تصور كنيد فهمم مشكل دارد. من كسىام كه كفايه را خوانده و فهميدهام. مغينه عرب است اما به فهم كفايه مباهات مىكند.
شمارى از صاحبنظران و اصوليان گفتهاند: كفايه شاهكار است؛ سخن در اين نيست كه شاهكار است يا نه، بلكه سخن در اين است كه آيا كفايه كتاب آموزشى است يا نه؟ در دنيايى با اين همه تحولات، آيا ما بايد وقت طلبه و استاد و... را بگيريم كه تازه به حل پيچيدگيهاى عبارتى كفايه بپردازد؟
البته برابر مطالعاتى كه انجام دادهام، تعقيد نويسى ميراث اهل تسنن است و آنان ابتدا به اين عمل روى آوردند. در قرن چهارم مدعيان اجتهاد در ميان اهل سنت فراوان شدند، به گونهاى كه زمينه هجوم به مذاهب و زمينه بروز مذاهب جديد، گشوده شد. حكومتگران، احساس خطر كردند و علما نيز چنان پنداشتند كه اگر باب اجتهاد اينگونه گشوده شود، مذاهب اصلى آنها از بين مىرود و مهار را از دست آنها خارج مىكند. بدينسان پروژه انحصار مذاهب را مطرح كردند از اين روى، چهار مذهب رسميت يافت و رفته رفته بحثهاى آزاد را كم كردند، همان آزادانديشى كه ما به دنبال آن هستيم.
به هر حال پديده مختصرنويسى شكل گرفت و گفتند ما نياز به اجتهاد نداريم، بلكه مختصرات بنويسيم و چون مختصرنويسى پا گرفت، تلاش خود را بر شرح اين مختصرات مىگذاشتند؛ بدينسان پديدهاى به نام شرح نويسى شكل گرفت پس آنهايى كه قدرت مختصرنويسى داشتند، گفتند ما كتابهايى بنويسيم كه بعدها دهها شرح پيدا كند. پديدؤ شرحنويسى سبب گرديد، پديده مغلقنويسى آغاز شود و همان ميراث به ما شيعه نيز رسيد.
از اين روى، در برههاى نظام آموزشى ما بر پايه دشوارنويسى شكل گرفت و اينكه مىگوييم تحول در نظام آموزشى، در يك قسمت معناى آن تغيير اين كتابها نيز هست؛ زيرا نخست آنكه، كتاب محور شدهايم؛ دو ديگر، حول كتابهاى به شدت مغلق و پيچيده دور مىزنيم.
بُعد پژوهشى ما نيز دچار مشكل است. در اصل كرسى آزادانديشى، يعنى اهتمام به پژوهش. آزادانديشى مربوط به مقوله پژوهش است، نه آموزش و ما نيز پژوهش را كنار نهادهايم. در درسها پژوهش وجود ندارد. در كدام يك از سطوح، پژوهش صورت مىگيرد. اين كه مىگويند تحقيق كنيد، اين كه پژوهش نيست. پژوهش بايد قسمتى از درس خواندن طلاب باشد. حوزه بايد پژوهش را وارد نظام آموزشى كند. البته همين تحقيقها هم راه به جايى نمىبرد، به دليل همان كتاب محورى كه ياد شد. فضاى درسهاى حوزوى، فضاى تحقيق نيست. نه تمرين و تحقيق وجود دارد و نه استاد راه تحقيق را به طلاب ياد مىدهد. نهايت كار پژوهشگران رجوع به ديگر كتابهاست كه شروح اين كتابهاست، نه تحقيق.
بايد ترتيب كتابها را نيز عوض كرد. اين ساختار كه حكم خدا نيست. اين تجربه اهل فكر بوده است كه كتابها را در قرنها و برهههايى اين گونه باببندى بكنند. برنامهريزان و اهل نظر، بايد به جاى ادامه اين باب بندى، سازوار با ماهيت موضوعات كتاب سازى كنند.
در مَثَل ذيل فقه عبادت، پارهاى كتابها مىگنجد. يا فقه پزشكى كه ذيل آن امروزه مسائل گستردهاى مطرح است. يا فقه اقتصادى يا فقه هنر، فقه اجتماعى و... كه به آنها توجه نمىشود. زيرا به بسيارى از مسائل اجتماعى، نگاه فقهى افكنده نمىشود.
متاسفانه فقه غنى اهلبيت با اين قالب محدود و تنگ نتوانسته خود را نشان بدهد.
هزارها روايت اهلبيت(ع) را كه نمىتوان در اين قالب تنگ گنجاند. از اين روى بسيارى از روايات بيرون ماندهاند. خيلى از روايات را احساس نمىكنيم روايات فقهىاند و به آنها فضا نمىدهيم.
فقه اهل بيت يك درياى پهناور و چندبعدى است كه آن را در قالب چند كتاب نبايد محصور كرد.
منبع : سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
|